ونگوگ در زمان حیاتش تنها یک تابلو فروخت؛ اما حالا آثار او دیوارههای موزههای بزرگ جهان را تسخیر کردهاند. شاید بزرگترین تراژدی یک هنرمند، "دیده نشدن" در زمانِ درست باشد، اما شاید هم این بهایِ ابدی شدن است.
این دیالوگ زیبا و عمیق، یکی از ماندگارترین بخشهای فیلم سینمایی «بر دروازه ابدیت»
(At Eternity's Gate - 2018) است که به اواخر زندگی ونسان ونگوگ میپردازد.
*****
کشیش: صمیمانه به من بگو، چون دلم میخواهد بفهمم؛ چرا میگویی نقاش هستی؟
ونگوگ: چون نقاشی میکشم. من عاشق نقاشی کردنم. مجبورم که نقاشی بکشم. تا جایی که میدانم، همیشه یک نقاش بودهام.
کشیش: اما چرا فکر میکنی که نقاش خوبی هستی؟ وقتی به نقاشیهایت نگاه میکنم، باید با تو صادق باشم... واقعاً فکر میکنی خدا به تو این استعداد را داده تا چنین تصاویر زشت و ناخوشایندی خلق کنی؟
ونگوگ: زشت؟
کشیش: بله، این نقاشیها حال آدم را بد میکنند. همه مردم شهر هم همین را میگویند. چرا هیچکس نقاشیهایت را نمیخرد؟ حتی برادرت هم نمیتواند آنها را بفروشد.
ونگوگ: [با آرامش] شاید حق با آنهاست. شاید من واقعاً نقاش بدی هستم.
کشیش: پس چرا به این کار ادامه میدهی؟
ونگوگ: من راه دیگری ندارم. چون وقتی نقاشی نمیکشم، هیچ کاری بلد نیستم انجام دهم و حالم بد میشود.
کشیش: پس تو معتقدی خدا این استعداد را به تو داده تا تو را در فقر و بدبختی نگه دارد؟
ونگوگ: هیچوقت اینطور به آن نگاه نکرده بودم.
کشیش: عیسی مسیح هم در زمان خودش ناشناخته بود...
ونگوگ: بله، او تا مدتها پس از مرگش واقعاً شناخته نشد... شاید خدا مرا برای آدمهایی نقاش کرده است که هنوز به دنیا نیامدهاند.
کشیش: شاید...
ونگوگ: همانطور که میگویند: زندگی برای کاشتن است، فصل برداشت اینجا نیست

No comments:
Post a Comment