Sunday, July 07, 2024

اروپا دیگر اروپا نیست مستعمره اسلام است اوریانا فالاجی

 


اروپا دیگر اروپا نیست، اورابیا است، مستعمره اسلام است، 

جایی که تهاجم اسلامی تنها به معنای فیزیکی نیست، 

بلکه از نظر ذهنی و فرهنگی نیز جریان دارد

من یک کافر هستم، و اگر یک کافر و یک پاپ دغدغهٔ مشترکی داشته باشند، این نگرانی جای تأمل دارد. می‌بایست واقعیتی انسانی فراتر از دین وجود داشته باشد

من از یهودستیزی بسیاری از ایتالیایی‌ها، بسیاری از اروپایی‌ها منزجر شده‌ام

به سیستم مدارس غرب امروز نگاه کنید. دانش آموزان تاریخ نمی‌دانند! آنها نمی‌دانند چرچیل چه کسی بود! در ایتالیا حتی نمی‌دانند کامیلو کاوور کی بود

خدمت به مهاجمان مسلمان، دموکراسی را آلوده کرده، که عواقب آشکاری برای آزادی اندیشه، و برای خود مفهوم آزادی در پی خواهد داشت

ایستگاه‌های تلویزیونی دولتی بر مبنای یهود ستیزی احیا شده، زار زدن تنها برای مرگ فلسطینی‌ها است در حالی که مرگ اسرائیلی‌ها کم‌اهمیت جلوه داده می‌شود، 

افزایش حضور مسلمانان در ایتالیا و اروپا با از دست دادن آزادی ما نسبت مستقیم دارد

 مسلمانان از پذیرش قوانین امتناع می‌کنند. در اروپا فرهنگ ما جاری است و آن‌ها سعی می‌کنند فرهنگ خود را به ما تحمیل کنند. من آنها را تقبیح می‌کنم و این تنها وظیفه من در قبال فرهنگ من نیست 

بلکه وظیفهٔ من در برابر ارزش‌ها، اصول و تمدن من است

مبارزه برای آزادی شامل تسلیم شدن به دینی نیست که مانند دین اسلام می‌خواهد ادیان دیگر را نابود کند

این شارلاتان‌ها به همان اندازه که من به شارلاتان‌ها اهمیت می‌دهم، به فلسطینی‌ها اهمیت می‌دهند. پرزیدنت بوش گفته‌است: 

ا زندگی در ترس را تحمل نمی‌کنیم

جمله زیبایی است، بسیار زیبا، و من آن را دوست داشتم! اما جمله درست نیست آقای رئیس‌جمهور، زیرا غرب در ترس زندگی می‌کند. مردم می‌ترسند علیه جهان اسلام صحبت کنند. شما از توهین و مجازات فرزندان خدا می‌ترسید. شما می‌توانید به مسیحیان، بودایی‌ها، هندوها، یهودیان توهین کنید. شما می‌توانید به کاتولیک‌ها تهمت بزنید، می‌توانید به مدونا و عیسی مسیح تف کنید. اما وای به حال شهروندی که سخنی خلاف دین اسلام بیان کند.

از «خطبه ای برای غرب» نوشته اوریانا فالاچی

******

******

مسلمانان در ایتالیا و فرانسه پس از انتشار کتاب خشم و غرور بر حسب سنت همیشگی اوریانا فالاچی را تهدید به مرگ کردند. او اما با جسارت پاسخ داد :

 «من از نه سالگی با درد و مرگ دست و پنجه نرم کرده‌ام. در ویتنام، در لبنان، مکزیک، بولیوی و یا هر جای دیگر. اما از سال ۱۹۹۲ که زیر تیغ جراحی برای بهبود سرطان سینه قرار گرفته‌ام هر روز می‌میرم.» 

*****

******

 به خاطر آوردم که در سال ۱۹۷۹، چپ ایتالیا و اروپا عاشق خمینی بودند همانطور که چپ امروز عاشق بن لادن و صدام حسین و عرفات است. به خود می‌گویم: خدای من این همان چپی است که زاده‌ی لائیسیته (جدایی دین از نهاد سیاست) است. چپ لائیک است! آیا این چپ می‌تواند به آنچه در ایران روی داد نام انقلاب بگذارد؟ چپ از پیشرفت و توسعه حرف می‌زند. همیشه از توسعه حرف می‌زده، از یک قرن پیش. سرود چپ  سرود تلألو آینده است. آیا امکان دارد که این چپ با واپسگراترین و ارتجاعی‌ترین ایدئولوژی این سیاره همبستر شود؟! چپ زاده‌ غرب است. چپ غربی است، به متحول‌ترین تمدن تاریخ تعلق دارد. آیا ممکن است که این چپ در دنیایی بازتعریف شود که در آن لازم به توضیح باشد که ازدواج یک فرد با مادرش گناه است؟ یا لازم به صدور حکم باشد که هیچکس نمی‌تواند معشوق خودش را بخورد [حتی] اگر که آن معشوق یک گوسفند باشد؟! آیا ممکن است که چپ در این دنیایی که هستیم سرودهای آینده‌ای را زمزمه کند که در آن دخترکی در نه سالگی و یا قبل از آن، بیوه یا مطلقه شود؟! بله، به نوعی بیماری مبتلا شدم. به وسواس؛ طوری شد که از هر کسی می‌پرسیدم: «تو متوجه هستی که چه خبر است، شماها می‌فهمید که چرا چپ آمده و خود را در طرف اسلام قرار داده؟!» و همه به من اینطور پاسخ می‌دادند: «واضح است. چپ خود را جهان سومی‌ می‌داند، ضد آمریکایی، ضد صهیونیست. اسلام هم خود را همینگونه تعریف می‌کند. چپ در اسلام همان چیزی را می‌بیند که اعضای بریگادهای سرخ از متحد طبیعی خود انتظار داشتند.» برخی نیز می‌گفتند: «خیلی ساده است. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و ظهور سرمایه‌داری در چین، چپ هویت و مرجع خود را گم کرده! به اسلام چنگ می‌زند مانند کسی که [درحال غرق شدن]  به یک تیوپ لاستیکی چنگ می‌اندازد.» و برخی دیگر: «واضح است. در اروپا طبقه پرولتاریا [کارگر] وجود ندارد و چپ بدون طبقه کارگر مانند یک مغازه‌دار بدون کالاست. چپ در طبقه کارگر اسلامی آن کالایی را می‌یابد که نداشته. به بیان دیگر یک انبار رأی بالقوه که به جیب زده.». با وجود اینکه هر کدام از این پاسخ‌ها بیانگر حقیقتی انکارناپذیر است ولی هیچکدام از آنها متوجه استدلالی که سوالاتم از آنها نشأت می‌گرفتند، نبودند. اینطور بود که به رنج کشیدن و ناامیدی ادامه دادم و این مسئله آنقدر طول کشید که فهمیدم سوالاتم کاملا اشتباه بود. اشتباه بود به این دلیل که از اندک احترام به چپی که می‌شناختم یا فکر می‌کردم که از دوران کودکی می‌شناسم نشأت می‌گرفت.  چپ پدربزرگ‌هایم، چپ پدر و مادرم،  چپ همرزمان فقیدم، چپ آرمانشهر کودکانه‌ام. چپی که نیم قرن است دیگر وجود ندارد. طرح چنین سوالاتی اشتباه بود زیرا حاصل تنهایی سیاسی بودند که در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام و امیدوار بودم بتوانم از شدت این انزوا بکاهم همانند کسی که می‌خواهد بیابان خشک را به کمک افرادی سیراب کند که خود آن را به وجود آورده‌اند. طرح چنین سوالاتی اشتباه بود زیرا استدلال یا بهتر بگوییم فرضیاتی که این سوالات بر پایه آنها بنا شده بودند اشتباه بود. اولین فرضیه این بود، چپ لائیک است. نه! برخلاف [تصور همگانی] که معتقدند چپ فرزند لائیسیته است باید گفت لائیسیته محصول لیبرالیسم است که با اندیشه چپ همخوانی ندارد و بنابراین چپ نمی‌تواند لائیک باشد. چپ فرقه مسلک و مذهبی است هرچند که رنگ سیاه، قرمز، صورتی، سبز یا رنگین کمان به خود بگیرد. چپ فرقه‌ای و مذهبی است به این دلیل که از یک ایدئولوژی با قالب و چهارچوب مذهبی ناشی می‌شود، ایدئولوژی که خود را تداعی‌کننده واقعیات مطلق می‌داند. از یکسو خیر و از سوی دیگر شرّ. از یکسو تلألو آینده و از سوی دیگر ظلمات تاریک. از یکسو مومنان و از سوی دیگر کفار یا بهتر است بگوییم سگ‌های کافر. چپ خودش تبدیل به کلیسا شده است. و این کلیسا شبیه کلیسای برآمده از مسیحیت نیست که به نحوی وجدان آزاد را به رسمیت می‌شناسد بلکه شبیه کلیسایی مانند اسلام است. در واقع همانند اسلام، چپ معتقد است که توسط خدایی که نیکی و حقیقت را در ید اختیار دارد تقدیس شده است، چپ هرگز اشتباهات و خطاهایش را نمی‌پذیرد. خود را بری از اشتباه می‌داند و هرگز عذرخواهی نمی‌کند. چپ به مثابه اسلام دنیایی برساخته از تصورش را می‌خواهد، جامعه‌ای که بر اساس آیه‌های پیامبرش کارل مارکس بنا شده است. همانند اسلام، مومنانش را تا حد بردگی تقلیل می‌دهد، آنها را مرعوب و خرفت می‌کند حتی اگر باهوش باشند. درست همانند اسلام نمی‌پذیرد که‌اندیشه دیگری ذهن‌ات را معطوف کند، تحقیرت می‌کند. چپ بی‌اعتبار، محاکمه و مجازاتت می‌کند و اگر قرآن یا حزب فرمان دهد که تیرباران شوی، تو را به جوخه اعدام می‌سپارد. در مجموع همانند اسلام، چپ ضد لیبرال است. چپ فردمحور و مستبد است حتی زمانی که می‌پذیرد با قاعده دموکراسی بازی کند. اتفاقی نیست که ۹۵ درصد ایتالیایی‌هایی که به اسلام گرویده‌اند از چپ و یا چپ افراطی سرخ و سیاه آمده‌اند. ۹۵ درصد مسلمانانی که تابعیت ایتالیایی گرفته‌اند نیز تابع همین قاعده هستند (آن بی سر و پایی که نماد صلیب را در مدارس و بیمارستان‌ها تحمل نمی‌کند و به رفقایش می‌نویسد: با کشتن فالاچی به استقبال مرگ بروید، از چپ افراطی سرخ و سیاه می‌آید. همدستش به دلیل مشارکت در بریگاد‌های سرخ دستگیر و مدتی را در زندان گذرانده است). دست آخر هم باید گفت که چپ همانند اسلام، ضد غربی است. البته من ضد غربی بودن چپ را به استناد رساله‌ای که یک طرفدار آزادی به نام فردریش‌ هایک که در دهه  سی میلادی با موضوع روسیه بلشویک و آلمان ناسیونال- سوسیالیست منتشر کرد توضیح می‌دهم: در اینجا مسئله این نیست که تنها اصول آدام اسمیت، هیوم، لاک و میلتون کنار گذاشته شده است. در اینجا ویژگی‌ها و خصایص بسیار مستحکم تمدنی که یونانی‌ها، رومی‌ها، مسیحیت و تمدن غربی ترویج داده است، کنار گذاشته شده. در اینجا تنها لیبرالیسم قرون هجده و نوزده یعنی لیبرالیسمی‌ که این تمدن را به کمال رسانده، به حاشیه رانده نشده. در اینجا فردگرایی که  اراسم دو روتردام، مونتنی، سیسرون، تاسیت و پرسیلس برای این تمدن بجا گذاشته‌اند، کنار گذاشته شده. این فردگرایی و اندیشه‌های فلاسفه دوران باستان و سپس دوران مسیحیت، دوران رنسانس و عصر روشنگری است که آنچه ما امروز هستیم را به وجود آورده. سوسیالیسم بر پایه زندگی اشتراکی است. زندگی اشتراکی، فردگرایی را مردود می‌داند و آنها که فردگرایی را مردود می‌دانند تمدن غربی را مردود می‌دانند.»

  گزیده‌ای‌ از ابتدای فصل یازده کتاب «نیروی خرد» 





No comments:

Post a Comment