Monday, February 29, 2016

از پس پنجره ها می شنوم بوی بهار




از پس پنجره ها می شنوم بوی بهار
می رسد صبحدم از قعر شب تیره و تار
از سفر چلچله ها بال زنان در راهند
وقت آن شد بزنم گوشه ایوان که سه تار
شاخه ها مملو از شادی گنجشکانند
من به رویای تو با زمزمه در گشت و گذار
دیدن دشت شقایق چه صفایی دارد
گل من چایی دم کرده برایم که بیار
دست خود را بده تا روح تو را لمس کنم
سر خود را به سر شانه نرمم بگذار 
پلک ها را به تبسم که ببند همره من
چون کبوتر دل خورشید سحر پر بردار
جز که عشق عالم ما هیچ نمی ماند هیچ
میشود بود و نبود من و تو گرد و غبار
تپش قلب تو را در دل خود حس بکنم
میکشد بیشه خشکیده جانم که شرار
خواب دیدم که تو از راه سفر می آیی
بر تنت پیرهنی رنگ گل سرخ انار
میدوم پای برهنه به خیابان از شوق
من بگوشم که شنیدم دم در سوت قطار

مهدی یعقوبی



Saturday, February 27, 2016

جوجه عقاب



جوجه عقاب - گابریل گارسیا مارکز


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.



Friday, February 19, 2016

در حفظ نظام اصل سراسر که دروغ است



من خانه مجانی دهم باز شما را
در سبزترین منطقه هر گوشه دنیا
هر روز درِ منزلتان کلی هدایا
خواهم که کنم امت غمدیده که اهدا 
بی آنکه بفهمد که کسی یا شود حاشا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

سوگند که این وعده که از روده من نیست
از باد سر معده آسوده من نیست
وز پشم رخ زرد و تب اندوده من نیست
از فتنه عمامه آلوده من نیست
قربان شما من بروم سیدم آقا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

در حفظ نظام اصل سراسر که دروغ است
باقی که به پایین و به بالا همه دوغ است
آخوند در این عرصه که دارای نبوغ است
 او مرده خور است و سرش هر لحظه شلوغ است 
بر قول خودم امت والا کنم امضا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا


چل سال که با وعده کنم خر که شما را
الحق که بنازم به دو عالم که خدا را
وقتی که ببینم که چنین شور و صفا را
از معده خود در بدهم باد هوا را
آری که منم همنفسان صاحب فتوا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

تا کی که چنین مردم محنت زده خوابید
در ذلت و خواری همه در فکر سرابید
بر گردن خود روز وبه شب یوغ و طنابید
وقت است در آزادی میهن بشتابید
با دوز و کلک باز زده حقه که ملا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

یک گله خونخوار در این ملک شبانند
عمامه به سر روز و به شب نعره زنانند
بر روی لبان نام خدا قاتل جانند
پی در پی شان امت گوسفند روانند
نوشابه تحتانی دهم باز شما را
خود روز و به شب در بغل صیغه زیبا

مهدی یعقوبی

Thursday, February 04, 2016

فاسدترین حکومت آخوندها جهانند




فاسد ترین حکومت آخوندهای هارند
بر گرده های مردم با نام دین سوارند
هر روز و شب به منبر با خشم و کین به عرعر
فتوای مرگ و تکفیر از نای خود بر آرند
ایرانیان که دشمن در دیده شان که هستند
فرهنگ تازیان را بی وقفه پاسدارند
خود را وصی الله روی زمین بدانند
شمشیر بر گلوی آزادگان گذارند
از رنگ و بوی ایران نام و نشان ندارند
دین را به تیغ و دشنه تنها که زنده دارند
چشم انتظار مهدی تا باز خون بریزند
آدمکشان و جانی یک مشت نابکارند
بر طبل های وحشت شب تا سحر بکوبند
رمز بقای آنها این چوبه های دارند
در پشت پای آنها نفرین مادران است
ننگ ابد به تاریخ هر روز و روزگارند
میراث شان که خون است افکارشان جنون است
ساطور زهر آگین بر فرق هر دیارند
چون گرگهای زخمی له له زنان به هرسو
با پوزه های خونین هر دم پی شکارند
چون مور و چون ملخ ها ، از راهها رسیدند
تابوت و مرگ و شیون کفتار مرده خوارند
لعنت که بر خداشان بر جور و بر جفاشان
در میهنم که آنان طاعون و شوره زارند
در حفظ خود که باید هر لحظه خون بریزند
تنها به کشت و کشتار آنان که ماندگارند




مهدی یعقوبی