Monday, June 17, 2019

سخنان بزرگان ویلیام براون






رنست ویلیام براون (انگلیسی: Ernest William Brown؛ ۲۹ نوامبر ۱۸۶۶ – ۲۲ ژوئیه ۱۹۳۸) یک دانشمند در زمینه ریاضیات و اخترشناسی اهل ایالات متحده آمریکا بود.

Saturday, June 15, 2019

داستان شانس - مارک تواین



داستان شانس - مارک تواین
ترجمه حسین کارگربهبهانی
ضیافتی به افتخار یکی از سه افسر برجسته ارتش برگزار شده بود. بنابر دلایلی که به زودی آشکار خواهد شد نام واقعی این افسر را ذکر نمی کنم و او را ژنرال لرد آرتور اسکورزبی، وی، سی، کا و غیره و غیره می نامم. مردی که تا آن روز هزاران بار درباره او شنیده بودم، سی سال پیش نامش به دلیل میدان های جنگ کریمه به اوج شهرت رسیده بود در آن ضیافت نشسته بود. خوراکم آنجا شده بود نگاه کردن به این نیمه خدا. در صورتش کنکاش می کردم. آرامش، توداری، جذابیت سیما و صداقت از سر و رویش می بارید. او چشم هایی که سرتاپایش را تحسین می کردند و ستایشی که از اعماق قلب مردم بیرون می آمد را نادیده می گرفت.
کشیشی که سمت چپم نشسته بود مرا می شناخت. او نیمه اول عمرش را در اردوگاه ها گذرانده بود و آموزگار مدرسه نظامی “وول ویچ” بود. در همان لحظه نوری در چشم های کشیش دیدم. به سمت من خم شد و در حالی که به قهرمان جشن اشاره می کرد گفت: او احمقی بیش نیست.

Thursday, June 13, 2019

قحطی بزرگ در ایران و نقش آخوندها در آن از زبان کسروی





شعر - کفر



در نهفت دل تبدیده من
رعدها می غرند
موجهای سرکش
عاصی و شرزه که سر می کوبند

تار و پودم آتش
همه ذرات وجودم شده است
شعله هایی از خشم

من در این گستره سرد سکون
در پس پلک فرو بسته این پنجره ها
مرگ و خاموشی ها
نفسم می گیرد
شعر و موسیقی و نور
عطر هر خاطره ام می میرد

روح من در بند است
دین و ایمانم شد
بر دو دستم زنجیر
و خدا فرموده است
گردن هر مرتد
تیغه های شمشیر

عاصی ام من عاصی
میکشم نعره که از قعر جگر:
جان که بر روی لبم آمده از بند و قفس
پایه مذهبم از وحشت و ترس

Wednesday, June 12, 2019

بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند





اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
 بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند.!!؟

Tuesday, June 11, 2019

توهین به عقاید


معبد آناهیتا کنگاور
دومین بنای سنگی عظیم در ایران

مسلمانان می گویند به عقاید ما توهین نکنید.
از حضرت ابراهیم که تبر به گردن بت ها زد
تا پیامبر اسلام که بت ها را در کعبه ویران کرد و ...
 
 روی عکس کلیک کنید

Monday, June 10, 2019

دوبیتی های مهدی یعقوبی


همخوانهای سایشی و آواهای شعری در دوبیتی هایم



شرار شعله آتشفشانم
در آتش شد به شبگیر آشیانم
به دشت شب که با شولای خورشید
شقایق های وحشی می نشانم
مهدی یعقوبی



سکوت و سایه ی سرو و سپیدار
صدای سینه سرخ و سهره و سار
سحرگاهان به صحراهای سرسبز
سواری می رسد از سوی کهسار
مهدی یعقوبی

در زبان فارسی ۲۳ همخوان وجود دارد که از میان این ۲۳ همخوان، ۱۳ همخوان واکدار، ۹ همخوان بیواک، و یک همخوان، به دلیل تولید در چاکنا، نسبت به این ویژگی خنثی است (همخوان [ʕ] که با نویسه «همزه» و «ع» نشان داده می‌شود).
 واج آرایی، به تکرار یک یا چند واج صامت یا مصوت می گویند . اگر این صورتبندی کلیشه ای یعنی جوش دادن مکانیکی کلمات نباشد و با تبحر در مضمونی غنی صورت پذیرد بر تاثیر شعر می افزاید و نغمه های حروف و توازن صوتی مانند رشته موجهایی زلال و آهنگین ذهن خواننده را با خود به سمت و سوی سواحل سبز و عطرآگینش می برد.
در اشعار بزرگان شعر فارسی ما گاها با این واج آرایی البته در شکل بسیط در مصرع یا بیت مواجه می شویم . اما بصورت مدون صورت نپذیرفته است.
شعر معروف منوچهری که واج خ و ز در آن تکرار شده است از این نمونه است که نشان میدهد شاعر آگاهانه تکرار چند واج صامت یا مصوت را بکار برده است .
این بیت با تکرار واج خ و ز  بازتابی آهنگین و تصویری از خزان است.
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

دهلیز - هوشنگ گلشیری



فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند.
غروب که هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یک پزشک قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازک لاله عباسی و اطلسی باغچه را می شکست و خاک باغچه را می ریخت روی سرش. بابای بچه ها مثل هر شب آمد. از میان زن ها که بچه به کول ایستاده بودند توی حیاط و تازه کوچه می دادند رد شد. از جلو اتاق اولی که بچه هاش را کنار هم دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست همه دیدند که صورتش مثل یک تکه سنگ شده بود. همان طور گوشه دار و بی خون و از چشم هایش هم چیزی نمی شد خواند؛ نه غم و نه بی خبری را و تازه هیچ کس هم سر درنیاورد که از کجا بو برده بود.
شب که شد نعش سه تا بچه در خانه ماند و چند زن و دو تا مردی که آمده بودند به بابای بچه ها سرسلامتی بدهند حریف نشدند که در را باز کند. هر چه داد زدند آقا یدالله آقا یدالله انگار هیچ کس توی اتاق نبود. حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نمی شد. اتاق یکپارچه سنگ بود. فقط از بالای پرده ها توی سیاهی اتاق روشنی سیگارش بود که مثل یک ستاره دور کورسو می زد.

Sunday, June 09, 2019

Saturday, June 08, 2019

جنگ نعمت است - مهدی یعقوبی



آفتاب رنگ و رو باخته ای گهگاه از زیر شاخه های درهم ابرهای رهگذر سر بیرون می آورد و رواق خانه را روشن . چند کبوتر با حالتی مغموم کنار بام سرهایشان را زیر پرهایشان فرو برده بودند و در حالت خواب و بیداری گربه ای را که در کنار دیوار آنها را می پایید نگاه می کردند.
من روی ایوان در حالی که حواسم به جنب و جوش دو کودکم در حیاط خانه بود نگاهم را پر دادم به چهره مهربان مادرم تا از پس سالها آن راز سر به مهری را که بارها قولش را داده بود بمن بگوید.
نعلبکی را برد زیر لبش و چایی اش را که سرد شده بود سرکشید . روسری را با حالتی تبدار از سرش بر داشت و با دستمال پیشانی اش را که پر از عرق شده بود تمیز  . لبش را که باز کرد دلم ناگهان تاپ تاپ شروع کرد به تپیدن.

این عکس مربوط به سال 1950 است



Friday, June 07, 2019

آرایشگاه های «حلال » در روبروی خانه ام در هلند






روبروی خانه ام در لاهه هلند  قبلا یک آرایشگاه زنانه و مردانه بود که در آن مردی  هلندی کار میکرد . چند بار شیشه های این آرایشگاه را شکستند و سرانجام صاحب آرایشگاه  مجبور شد عطایش را به لقایش ببخشد و درش را تخته کند.

حالا  پس از گذشت چند سال 4 آرایشگاه اسلامی و حلال در همان محوطه 50 متری باز شده است . 3 آرایشگاه مخصوص مردان و یک آرایشگاه که روی شیشه اش پرده کشیده اند و تنها برای زنان.
خلاصه اسلام عزیز میخش را محکم بر پیشانی کافران هلندی کوبیده است و کسی هم برای این تفکیک های جنسیتی حرفی نمی زند. اگر هم حرفی بزند پیروان دین رحمت و رهایی دهنشان را سرویس می کنند.

نامهء نیمایوشیج به احسان طبری




امید پلید
در ناحیه یِ سَحَر، خروسان
اینگونه به رَغْمِ تیرگی می خوانند:
ـ « آی آمد! صبحِ روشن از در
بگشاده به رنگِ خونِ خود پَر.
سوداگرهای شبْ گریزان.
بر مَرکبِ تیرگی نشسته،
دارند ز راهِ دور می آیند. » ...
از پیکرِ کلِّه بسته دودِ دنیا
آنگه بجهد شراره ها،
از هم بِدَرَند پرده هایی را
که بسته ره نظاره ها،
خوانند بلندتر خروسان: