Saturday, October 12, 2019

گنج در تابوت - داستان کوتاه - مهدی یعقوبی







گنج در تابوت - مهدی یعقوبی
بالاخره پس از هفته ها بی خبری به شیخ احمد اطلاع دادند دخترش فاطمه را که از خانه فرار کرده بود در یکی از پارک های شهر با پسری موفرفری دیده اند، دست در دست هم . کسی که این خبر را بهش داده بود حاج غلامحسن یارغارش بود که از قدیم و ندیم نان و نمک هم را خورده بودند.
شیخ احمد که از شنیدن خبر کفری شده بود و دود از کله اش بلند. در حالی که در ایوان خانه پشت سر هم به قلیانش پک میزد و بصورتی عصبی تند و تند تسبیح. یکهو از این رو به آن رو شد و لگد محکمی زد به قلیان و پرتابش کرد به حیاط خانه. نعره کشید و گفت:
- میکشمت دختر هر جایی، نون و نمک منو میخوری و اونوقت اینطوری ازم تشکر میکنی، جرواجرت میدم، خودم با همین دستای خودم خفه ات می کنم




نهضت ادبی شعوبیه در برابر اشغالگران تازی


روی عکس کلیک کنید

Wednesday, October 09, 2019

Monday, October 07, 2019

سهراب سپهری



زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است
 که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است

در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ...ببین منو نمیگه ها از زبون سهراپ سپهریه... ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
                                                            کتاب هنوز در سفرم

 

ویکتور هوگو - خداوند بیهوده وقت خود را تلف می کند


روی عکس کلیک کنید

Saturday, October 05, 2019

دهخدا - آخر، یک شب تنگ آمدم. گفتم:«ننه!» گفت:«هان». گفتم




مشروطه خالی
آخر، یک شب تنگ آمدم. گفتم:«ننه!» گفت:«هان». گفتم: «آخر مردم دیگر هم زن و شو هرند؛ چرا هیچ کدام مثل تو و بابام شب و روز به جان هم نمی افتند؟» گفت: «مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با این حرف زدنت که هیچ وقت به پدر ذلیل شده ات نگفتی از این جا پاشو، آن جا نشین». گفتم: «خوب، حالا جواب حرف مرا بده». گفت: «هیچی، ستاره مان از اوّل مطابق نیامد». گفتم: «چرا ستاره تان مطابق نیامد؟» گفت: «محض این که بابات مرا به زور برد.» 


Friday, October 04, 2019

طرح ممنوعیت ختنه پسران در سوئد خشم جوامع یهودی و مسلمان را برانگیخت



در جریان نشست سالانه «حزب مرکزی سوئد» در آخر هفته گذشته، اهداف و برنامه‌های اجتماعی آینده این حزب به رای گذاشته شد که طی آن طرح «ممنوعیت ختنه پسران در صورت نبود دلیل پزشکی موجه» به تصویب اعضا رسید.

در پی این اقدام آرون ورستاندیگ، دبیر شورای جوامع یهودیان سوئد در یک مصاحبه گفت: «بسیار شگفت‌زده و ناامید شده‌ام. این یعنی اگر طرح تبدیل به واقعیت شود آن وقت زندگی به عنوان یک یهودی یا یک مسلمان کاملا غیرممکن خواهد بود.»


وینستون چرچیل - وقتی اسب های توانا اجازه ورود به میدان مسابقه را نداشته باشند




Wednesday, October 02, 2019

Tuesday, October 01, 2019

حکایت قمرالملوک وزیری و درشکه چی


روی عکس کلیک کنید


 ﮔﻮیند ﺭﻭﺯﯼ قمر الملوک ﻭﺯیری ﺍولین ﺧﻮﺍﻧﻨده  ﺯﻥ ﺍیرﺍﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺩﺭﺷﮑﻪ ﺑﻪ ﺟﺎیی می‌رﻓﺖ. ﺩﺭﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻗﻬﻮه‌ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺭﺩ می‌شوﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﻣﺎﻓﻮﻧﺶ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺍﺯ قمر ﺭﺍ ﭘﺨﺶ می‌کرﺩ.
ﺩﺭﺷﮑﻪ‌ﭼﯽ ﺁﻫﯽ می‌کشد ﻭ می‌گوید ﭼﻪ می‌شد ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﭘﻮﻟﯽ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ ﺗﺎ می‌توﺍنستم ﻗﻤﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭘﺴﺮﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﻢ
ﻗﻤﺮ می‌گوید ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ دیده‌ﺍﯼ، ﺷﺎید ﻗﻤﺮ ﺩﺭ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﺭﺷﮑﻪ‌ﭼﯽ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻫﯽ کشید ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﺧﺎﻧﻢ ﻗﻤﺮ ﮐﺠﺎ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﮐﺠﺎ؟ ﺗﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎیی ﻣﺜﻞ تیموﺭﺗﺎﺵ‌ﻫﺎ ﻭ ﺣﺎﺝ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺘﺠﺎﺭﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﺠﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ قمر می‌رﺳﺪ؟
قمر ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭﺷﮑﻪ‌ﭼﯽ، ﺍﺯ ﮐﻢ ﻭ کیف ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ می‌شود ﻭ می‌فهمد ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩیگر ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻗﻤﺮ ﻫﻤﻪ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ یک ﺟﺸﻦ ﻣﺠﻠﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﻭ ﻗﺎﻟﯽ ﻭ میز ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻭ شیرینی ﻭ میوه ﻭ ﺑﺮﻧﺞ ﻭ ﺭﻭﻏﻦ ﻭ دیگ ﻭ دیگور ﺁﻣﺎﺩه ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ می‌دﻫﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﻞ ﻋﺮﻭﺳﯽ

Monday, September 30, 2019

فرار - داستان کوتاه - مهدی یعقوبی



در محوطه سرسبز بیمارستان دو مامور مسلحی که در کنارش ایستاده بودند دستبدنش را باز و اشاره کردند که از خودرو پیاده شود . زندانی که اسمش سیمین بود نگاهی انداخت به اطراف و چادرش را  کمی کشید روی پیشانی اش . آسمان صاف و  آفتابی بود و بادی نرم گونه های شفافش را نوازش . هشت ماه به جرم جاسوسی در سلول انفرادی بود و میدانست که اگر نجنبد بی برو برگرد اعدامش می کنند.