در دوران نوجوانی، زمانی که تازه قدم به دنیای کتاب و عرصهی سیاست گذاشته بودم، خواندن کتابهای ممنوعه برایم شور و هیجانی آمیخته با ترس و لذتی خاص داشت. یکی از آن کتابهای سرخ، دربارهی فلسفه به زبان ساده بود. از آن زمان، این جملهی کلیدی را — که هرچند آن روزها برایم تئوریک بود و هنوز مصداق عینی نیافته بود در ذهن سپردم:
«عوامل خارجی به اعتبار عوامل داخلی اثر میکنند.»
عوامل خارجی هرگز «علت تامه» یا تنها دلیلِ یک وضعیت نیستند؛ آنها صرفاً «مُعدّات» یا زمینهساز به شمار میروند. تغییرات اساسی در یک پدیده (مثلاً یک انقلاب) ریشه در تضادهای درونی آن دارد. عامل خارجی هرچقدر هم نیرومند باشد، تا زمانی که زمینهی درونی مهیا نباشد، توانِ ایجاد تحول را نخواهد داشت. چندی بعد، رسالهای معروف دربارهی «تضاد» خواندم که این مقوله را برایم عینیتر و ملموس کرد:
«تخممرغ با گرفتن حرارت (عامل خارجی) به جوجه تبدیل میشود، اما حرارت نمیتواند سنگ را به جوجه تبدیل کند؛ زیرا مبنای درونیِ سنگ چنین اجازهای نمیدهد.»
اگر حکومتی مانند رژیم حاکم بر ایران که از ردای روحانیت به دیکتاتوری عریان نظامی تغییر ماهیت داده است سقوط کند، دلیل اصلی آن تضاد طبقاتی، فساد ذاتی و در مقابل، اتحاد و سازماندهی مردم معترضی است که در احزاب و تشکلها متبلور میشوند. در این میان، عوامل خارجی و پارامترهایی نظیر جنگ، تنها میتوانند این فرآیند را تسریع کنند؛ آن هم تنها در صورتی که با حرکت درونی همسو باشند، وگرنه به ضدِ خود بدل خواهند شد. هیچ معجزهی دیگری در کار نیست.
«تغییر از درون» به معنای آن است که سرنوشت جنگ در تهران و به دست مردم تعیین شود. کلید نهایی تغییر و تعیین تکلیف آینده در دستان آنهاست و عوامل خارجی تنها شرطِ تغییرند، نه فاعل آن.
اما پرسش اینجاست: آیا جنگ، قیام را تسریع میکند یا کند؟
خمینی جنگ را «نعمت و موهبت الهی» مینامید و مخالفت با آن را مخالفت با رسولالله و قرآن قلمداد میکرد. او در پناهِ همین جنگ، نیروهای سرکوبش را بازسازی کرد و احزاب، سازمانها و شخصیتهای منتقد را با برچسبهایی چون «ستون پنجم»، «مرتد» و «ضدانقلاب» به مسلخ اعدام فرستاد؛ چرا که این رژیم متعلق به قرون وسطی که گویی همچون زامبیها از اعماقِ گورهای ۱۴۰۰ ساله برخاسته است، در فضای دموکراتیک و آزادی بیان، حتی یک روز هم دوام نمیآورد.
امروز نیز در کشمکش با آمریکا و اسرائیل، اگرچه رأس هرم قدرت ضربات سختی دریافت کرده، اما توانسته است خود را بازسازی کند. در چارچوب تفکر علمی، این تضاد قهرآمیز با جنگ خارجی حلوفصل نخواهد شد. چنین مداخلهای اگر هم سودی داشته باشد، کوتاهمدت است و در درازمدت — همانند تجربهی لیبی و عراق — بازدهی منفی خواهد داشت.
بیم آن میرود که در فردای این جنگ فرسایشی، رهبران حذفشدهی نظام به «قدیس» بدل شوند و به شکلی دیالکتیکی، آزادیها محدودتر و چوبههای دار برافراشتهتر گردند؛ درست همانگونه که در سال ۶۷ حمام خون به راه انداختند. جنگ اصلی، نه نبرد با قدرتهای خارجی، که پیکارِ ملتی سرکوبشده با حاکمان تحمیلی است؛ جنگ آزادی با دشمنان آزادی.
آیا خیزش سراسری در گرماگرم یک جنگ گسترده امکانپذیر است؟ آن هم در برابر رژیمی تا بن دندان مسلح که برای بقای خود تمامی خطوط قرمز را زیر پا میگذارد؟ به باور من، پیروزیِ جنبش سراسری بیش از آنکه به بمبهای بیگانه وابسته باشد، به بلوغِ عوامل درونی بستگی دارد. تنها این عامل درونی است که میتواند آیندهی کشور را بیمه کرده و از تبدیل شدن سرنوشت یک ملت به آلتِ دست قدرتهای خارجی پیشگیری کند.
برای زدن جرقه دوباره بر انبار مهمات خشم مردم عده ای معتقدند نباید به دنبال موقعیت انقلابی بنشینیم باید آن را ایجاد کنیم یا اصلا موقعیت انقلابی است و با هسته های مبارزاتی به عنوان «موتور کوچک» «موتور بزرگ» یعنی جامعه ایران را بعد از کشتار دی ماه و جمعبندی تجربیات و نقاط قوت و ضعف دوباره به حرکت در آورد.
یک نمونهی تاریخی؛ صربستان (۲۰۰۰): مدل میلوسویچ
ناتو صربستان را بمباران کرد (جنگ سخت)، اما اسلوبودان میلوسویچ سقوط نکرد؛ او حتی از این حملات برای تحریک حس ناسیونالیسم و تثبیت قدرت خود بهره برد. پایان واقعی او زمانی رقم خورد که یک جنبش سازمانیافتهی مردمی به نام «اتپور» (Otpor) شکل گرفت. آنها دریافتند که بمبهای ناتو کارساز نیست. نهایتاً در اکتبر ۲۰۰۰، صدها هزار نفر از سراسر کشور به سمت بلگراد حرکت کرده و پارلمان را تصرف کردند. در واقع، جنگ با ارادهی مردم در پایتخت به پایان رسید، نه با موشکهای کروز.
در ایران نیز صدها هزار نفر معترض به خیابانها آمدند، اما برخلاف صربستان، به پیروزی نرسیدند و حاکمیت حمام خون به راه انداخت؛ با آماری تکاندهنده از کشتهها، مجروحان و اسیران. جنگ خارجی تا به امروز نقش یک «کاتالیزور» یا شتابدهنده را ایفا نکرده است. این کاتالیزور باید در لحظهای معین وارد عمل میشد؛ یعنی در همان روزهایی که مردم در ابعاد میلیونی به خیابانها آمده بودند و پیش از آنکه ماشین سرکوب، خیزش را به خون بکشد. به قول سعدی:
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهزار خس»
بهویژه آنکه اکنون رژیم علاوه بر بسیج، هزاران نیروی نیابتی (مانند فاطمیون، حشدالشعبی، حزبالله و...) را به خدمت گرفته است تا در صورت قیام یا پیوستن احتمالیِ نظامیان به مردم، معادله را به نفع خود تغییر دهد.
از سوی دیگر، رئیسجمهور آمریکا که به غلط تصور میکرد با آغاز جنگ و خیزش عمومی، رژیم در کوتاهمدت سرنگون خواهد شد، در عمل دید که محاسباتش درست از آب درنیامد و گاه نتایجی معکوس به بار آورد. بر همین اساس، او اکنون به تهدیدهای لفظی، پرخاشگری و شعارِ ویران کردن ایران و بازگرداندن آن به «عصر حجر» روی آورده است. این شعارها نه از موضع قدرت، که ناشی از یأس، استیصال و «گم کردن سوراخ دعا» است. تبدیل کردن سرزمین پهناور ایران به زمینی سوخته و بازگرداندن آن به عصر حجر، هزینهی سنگینی است که دودش تنها به چشم مردم ایران میرود، نه حاکمان آن.
نقش اپوزیسیون در استراتژی ترامپ
در استراتژی ایالات متحده و اسرائیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی، نیروهای اپوزیسیون تاکنون نقشی جدی و تعیینکننده ایفا نکردهاند؛ و اگر هم سخنی از آنها به میان آمده، در سایهروشنِ ابهام و تردید گم شده است.
دونالد ترامپ اخیراً اعلام کرد که ایالات متحده در جریان تنشهای نظامی با ایران، تلاش کرده است برای معترضان ضدحکومتی سلاح ارسال کند. شبکهی تلویزیونی «فاکسنیوز» به نقل از او گزارش داد که این تسلیحات از طریق گروههای کُرد ارسال شدهاند. ترامپ در توضیح این اقدام گفت: «ما مقدار زیادی سلاح برای معترضان فرستادیم؛ آنها را از طریق کُردها فرستادیم، اما فکر میکنم کُردها آنها را نزد خود نگه داشتند. آنها بهای سنگینی برای این کار خواهند پرداخت.»
سخنان رئیسجمهور حاکی از شکست در رساندن این تجهیزات به دست معترضان در داخل کشور است؛ آن هم در شرایطی جنگی که دستگاه سرکوب، کوچکترین حرکت مخالفان را با داغ و درفش پاسخ میدهد. با این حال، هیچ منبع مستقلی این ادعا را تأیید نکرده و در مقابل، چندین گروه کُرد ایرانی این سخنان را به کلی رد کردهاند. برای نمونه، حزب دموکرات کردستان ایران (KDPI) در بیانیهای اعلام کرد: «این ادعاها بیاساس است و ما هیچ سلاحی دریافت نکردهایم.»
دیکتاتوری حاکم بر ایران، اگرچه فردمحورتر از عراقِ صدام و لیبیِ قذافی است، اما ساختار قدرت آن «خوشهای» و «ایدئولوژیک» طراحی شده است. با حذف فیزیکی مهرهی اصلی نظام و رهبران درجهاول، این ساختار فرو نپاشید؛ بلکه در زیر بمبارانهای سهمگین، مکانیسمهای جایگزینی بهسرعت فعال شد و سرکوب مخالفان شدتی مضاعف یافت. در واقع، وقتی ضربات نظامی به فروپاشی کامل منجر نگردد، رژیم به سمت رفتارهای انتحاری و تهاجمیتر سوق مییابد؛ چه در ابعاد داخلی با حذف مهرههایی نظیر روحانی و ظریف (که نقش سوپاپ اطمینان را برای استمرار نظام ایفا میکردند) و چه در ابعاد خارجی با تسریع برنامههای تسلیحاتی خطرناک. هماکنون خلأ قدرت تنها توسط رادیکالترین بخشهای نظامی-امنیتی پر شده است. نظام از دُورهای سنتی به دُورهای کاملاً نظامی تغییر رویه داده و برای بقای خود هیچ خط قرمزی نمیشناسد.
در این میان، تمام راهها از مسیر «خیزش عمومی» میگذرد؛ اما حلقهی مفقودهی این انقلاب چیست؟
خیزشِ بدون افق و سازماندهی از یک سو، و مداخلهی خارجی بدون حضور گستردهی مردم از سوی دیگر، هر دو میتوانند به کابوسی ملی ختم شوند. نقش خیزش مردمی، تنها «کمک به سقوط» نیست؛ بلکه وظیفهی مهمتر آن، «جلوگیری از تبدیل ایران به میدان دائمی جنگهای نیابتی، اشغال و تجزیه» است. یک «آلترناتیو پرقدرت، سازمانیافته و سازماندهنده»، همان حلقهی مفقودهی جنبش ماست که میتواند این گذار را تضمین کند.

No comments:
Post a Comment