Wednesday, February 14, 2018

نجس العین - داستان کوتاهی از مهدی یعقوبی



همین که رفت از کنار چادر همسایه رد شود دید که سگ پشمالو دوید به سمتش و شروع کرد به بو کردن پاچه های شلوارش . چشم غره ای رفت و گفت :
- برو گمشو تا نفله ات نکردم .نجس میشم 
گامهایش را تندتر کرد اما سگ بازیگوش بدنبالش دوید و چند بار به دورش چرخید. حسن با غیظ نگاهش کرد و روی لبش وز وز . اما سگ کوچولو دست بردار نبود دمش را میزد به پاهایش و با چشمهای مهربانش نگاه . حسن که کلافه شده بود ایستاد و دستی کشید به سبیل هایش و دعایی عربی روی لبش زمزمه . سپس چنان  لگدی محکم حواله کرد به شکمش که سگ ضجه کنان