Saturday, April 25, 2026

علی شریعتی ایرانیان با آغوش باز اسلام را پذیرفتند

 

وجود فساد و تبعیض های طبقاتی در جامعه و نفرت مردم از رژیم ساسانی و روحانیون زرتشتی باعث شد تا ایرانیان اسلام را با آغوش باز بپذیرند! بطوریکه ایرانی بعد از برخورد با اسلام اولیه احساس کرد که دین اسلام همان گمشده یی است که بدنبالش می گشته است، برای همین مذهب خودش را ول کرد، ملیت خودش را ول کرد، سُنت های خودش را ول کرد، و بطرف اسلام شتافت!

علی شریعتی -علی و حیات بارورش پس از مرگ

شریعتی و تحقیر فرهنگ ایران


در بازگشت به خویش نوشته است:

هویت ما خرابه های تخت جمشید و دوران سیاه ساسانیان و لوح کوروش نست!

هویت ما کربلای حسینیست هویت ما همان صحرای حسینیست .


در کنفرانس های [حسینیه] ارشاد نشان داده‌ ام که اصولاً ملیّت ایرانی پس از حمله عرب به وجود آمد! علمای ملّی شده اخیر هم بسیار زور زدند تا به جای نبوغ های جهانی، همچون ابوعلی و خوارزمی، حتّی یک چهره با ارزش علمی و ادبی در ایران باستان بیابند نیافتند.

تاریخ نشان می دهد که نژاد ایرانی، در طول تاریخ هزار ساله اش، که ما می شناسیم، هرگز در هیچ دوره ای به اندازه دوره اسلامی، یعنی قرون اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم - دوره شکوفایی نبوغ نظامی و سیاسی و اجتماعی و تمدنی و فرهنگی و علمی و هنری اسلامی - چنین فرصت و مجالی برای تجلی استعداد خاصش و شکوفایی نبوغ خاص خودش نداشته است.

علی، حیات بارورش پس از مرگ

دکتر علی‌ شریعتی

*********

*******

دو قرن سکوت

اسلام با شمشیر بر ایرانیان تحمیل شد



 فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند

دو قرن سکوت دکتر زرینکوب

در برابر سیل هجوم تازیان، شهرها و قلعه های بسیار ویران گشت. خاندان ها و دودمان های زیادی بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج کردند و غنایم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند. از پیشه وران و برزگران که دین مسلمانی را نپذیرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزیه نام نهادند. همه این کارها را نیز عربان در سایه شمشیر و تازیانه انجام می دادند. هرگز در برابر این کارها هیچ کس آشکارا یارای اعتراض نداشت. حدّ و رجم و قتل و حرق، تنها جوابی بود که عرب، خاصّه در عهد امویان به هرگونه اعتراضی می داد.

دو قرن سکوت دکتر زرینکوب

آنچه از تأمل در تاریخ بر می آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده ی ایران به خطر اندازد.

به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است ... این واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه ای تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب (فاتح) در آویزد و به ستیزه و پیکار برخیزد. از این رو شگفت نیست که در همه ی شهرها، برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند...

در واقع از ایرانیان حتی آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند ... با چنین علاقه ای که مردم، در ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب، زبان ایران را تا اندازه ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند.

دو قرن سکوت دکتر زرینکوب


در سالهای 28 و 30 هجری تازیان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح کنند. در دفعه دوم مقاومت مردم چندان با رشادت و گستاخی مقرون بود که فاتح عرب را از خشم و کینه دیوانه کرد. نوشته اند که چون عبدالله بن عامر فاتح مزبور از پیمان شکستن مردم استخر آگاه شد و دانست که مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وی را کشته اند ((سوگند خورد که چندان بکشد از مردم استخر که خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد... و خون همگان مباح گردانید و چندان که میکشتند، خون نمی رفت تا آب گرم بر خون میریختند.پس برفت و عدد کشتگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان (فارسنامه ابن بلخی برگه 116) )) مقاومتهای مردم دلاور ایران با چنین قساوت و جنایتی درهم شکسته می شد اما این سخت کشی ها هرگز نمی توانست اراده و روح آن عده معدودی را که در راه دفاع از یار و دیار خویش، خون و عمر و زندگی خود را نثار میکردند، یکسره خفه و تباه کند.

دو قرن سکوت دکتر زرینکوب

در بیابان های بی آب هولناکِ خیال انگیز عربستان، از کشت و ورز و بازار و کالا هیچ نشان نبود و جز مشتی عرب گرسنه و برهنه که چون غولان و دیوان همه جا بر سر اندکی آب و مشتی سبزه با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند از آدمی نیز هیچکس در آنجا اثری نمی دید. در سراسر صحرا قانونی جز زور و شمشیر نبود. عربها که از دیرباز در چنین سرزمینی می زیستند ناچار مردمی وحشی گونه و حریص و مادی می بودند. جز آزمندی و سودپرستی هیچ چیز در خاطر آنها نمی گنجید، هرگز از آنچه مادی و محسوس است فراتر نمی رفتند و جز به آنچه شهوات پست انسان را ارضا می کند نمی اندیشیدند. از افکار اخلاقی، آنچه به آن می نازیدند مروت بود و آن نیز جز خودبینی و کینه جویی نبود. اعراب بارگاه خسروان را در مدائن کعبه نیاز و قبله مراد خویش می شمردند. در قصه ها هست که از شاعران عرب نیز، کسانی چون اعشی به درگاه خسرو می آمدند و از ستایش شاهنشاه، مال و نعمت و فخر و شرف بدست می آوردند. در آن روزها خود این اندیشه هم که روزی تخت و تاج و ملک و گاه خسروان دست فرسود عرب های بی نام و نشان گردد و کسانی که به بندگی و فرمانبرداری ایرانیان به خود می بالیدند روزی تخت و دیهیم شاهان و ملک و گاه خسروان را چون بازیچه ای بی ارج و بها به کام و هوس زیر و زبر کنند هرگز به ذهن کسی خطور نمی کرد.

دو قرن سکوت- دکتر زرین کوب


در آن روز ها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانه های خسروانی در و دیوارِ کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو می گرفتند، زبان تازی در کام فرمانروایان صحرا از ریگهای تفته بیابان نیز خشک تر و بی حاصل تر بود. در سراسر آن بیابانهای فراخِ بی پایان، اگر نغمه یی طنین می افکند، سرود جنگ و غارت و نوای رهزنی و مردم کُشی بود. نه پندی و حکمتی بر زبانِ قوم جاری بود و نه شوری و مهری از لبهاشان می تراوید. شعرشان توصیف پشگ شتر بود و خطبه شان تحریص به جنگ. به خلاف ایران که زبانِ آن سراسر معنی و حکمت بود. اندرز نامه های لطیف و سخنان دلپذیر داشتند. کتاب های دینی و سرودهای آسمانی زمزمه می نمودند. داستان های شیرین از پادشاهان گذشته در خداینامه ها می سرودند. هر طایفه را زبانی و خطی جداگانه بود. در دربار شاهان، زبانهای خوزی و پارسی و دری هر یک جایی و مقامی داشت. سرودهای لطیف و سخنان زیبا را ارجی و بهایی بود، درست است که شعر عروضی، بدین صورت که پس از اسلام متداول گشته است در آن روزگار معمول نبود. اما وجود شعر و سرود، در ایران پیش از اسلام، از وجود شعر جاهلی اعراب محقق تر است. 

دو قرن سکوت- دکتر زرین کوب

در روزگار نوشیروان، تازیان سرزمین هاماوران نیز مثل تازیان حیره خراج‌گزار و دست‌نشانده ایران بودند. بادیه‌های ریگزار بی‌آب نجد و تهامه را دیگر آن قدر و محل نبود که حکومت و سپاه ایران را به خویشتن کشاند. زیرا در این بیابان‌های بی‌آب هولناکِ خیال‌انگیز، از کشت و ورز و بازار و کالا هیچ نشان نبود. و جز مشتی عرب گرسنه و برهنه، که چون غولان و دیوان همه جا بر سر اندکی آب و مشتی سبزه، با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند، از آدمی نیز در آنجا کس اثر نمی‌دید...»

دو قرن سکوت- دکتر زرین کوب

تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. سعد، در ورود به مدائن، نماز فتح خواند؛ هشت رکعت و چون به کاخ سفید کسری درآمد از قرآن «کم ترکوا من جنات و عیون» خواند.

بدین گونه بود که تیسفون با کاخ‌های شاهنشاهی و گنج‌های گران‌بهای چهارصد ساله خاندان ساسانی به دست عرب‌ها افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی‌شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی‌دانستند از آن قصرهای افسانه‌آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند.

نوشته‌اند که از آنجا فرشی بزرگ به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آن را بتوان افکند. متأسفانه آن را پاره پاره کردند و بر سران قوم، بخش کردند. فقط پاره‌ای از آن فرش را بعدها به بیست‌هزار درهم فروختند.

اگر صدایی‌ به‌ اعتراض‌ و شکایت‌ برمی‌خاست‌، انعکاس‌ بسیار نمی‌یافت‌ و در خلال‌ قرن‌ها محو می‌گشت‌. در برابر مظالم‌ و فجایعی‌ که‌ عربان‌ در شهرها و روستاها بر مردم‌ روا می‌داشتند جای‌ اعتراض‌ نبود. هر کس‌ در مقابل‌ جفای‌ تازیان‌ نفس‌ برمی‌آورد کافر و زندیق‌ شمرده‌ می‌شد و خونش‌ هدر می‌گشت‌. شمشیر غازیان‌ و تازیانه‌ حکام‌ هرگونه‌ صدای‌ اعتراضی‌ را خفه‌ و خاموش‌ می‌کرد.

اگر صدایی‌ برمی‌آمد فریاد دردناک‌ اما ضعیف‌ شاعری‌ بود که‌ بر ویرانی‌ شهر و دیار خویش‌ نوحه‌ می‌کرد و مانند ابوالینبغی‌، یک‌ امیرزاده‌ بدفرجام‌، اندوه‌ و شکایت‌ خود را بدین‌ گونه‌ می‌سرود:

سمرقند کندمند پذیرفت‌ کی‌ اوفکند

از شاش‌ ته‌ بهی‌ همیشه‌ ته‌ خهی‌

یا ناله‌ جانسوز زرتشتی‌ ایران‌دوستی‌ بود که‌ در زیر فشار رنج‌ها و شکنجه‌ها آرزو می‌کرد که‌ یک‌ دست‌ خدایی‌ از آستین‌ غیب‌ برآید و کشور را از چنگ‌ تازیان‌ برهاند.

آرزوهای‌ شریف‌ مرده‌ بود و آرا و عقاید، همه‌‌جا رنگ‌ تزویر و ریا داشت‌. دین‌ بهانه‌ای‌ بود که‌ زیان‌ کسان‌ از پی‌ سود خویش‌ بجویند.


*********

******

علی، حیات بارورش پس از مرگ

دکتر علی‌ شریعتی

 این، یک نوع «دوستی خاله خرسه» است! برای اینکه ما ایرانی ها، ما که می‌خواهیم تاریخ ایران را بنویسیم و تحقیق کنیم و ایرانی را بشناسیم، اگر اسلام را نفی کنیم، اگر بگوئیم «اسلام تمدن و معنویتی نداشته، بر روی ایرانی هم تأثیر نداشته، و آن چه به نام تمدن اسلامی گفته می شود، تمدن ایرانی ها است، که مهم و درخشان هم نبوده، و تمدن درخشان ایرانی، تمدن ایران باستان است، که بعد عرب و اسلام آمده اند و آن را به محاق برده اند و به فراموشی سپرده و مضمحل کرده اند»، ما در برابر دنیای امروز و در برابر علم، خودمان و ملتمان را خلع سلاح کرده ایم، چگونه؟

تاریخ نشان می دهد که نژاد ایرانی، در طول تاریخ هزار ساله اش، که ما می شناسیم، هرگز در هیچ دوره ای به اندازه دوره اسلامی، یعنی قرون اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم - دوره شکوفایی نبوغ نظامی و سیاسی و اجتماعی و تمدنی و فرهنگی و علمی و هنری اسلامی - چنین فرصت و مجالی برای تجلی استعداد خاصش و شکوفایی نبوغ خاص خودش نداشته است.

اگر ما تمدن اسلامی را نفی کنیم و تأثیر اسلام و موقعیت اسلام را در تاریخ ایران نفی کنیم، ناچار برای نشان دادن عظمت و غنای فرهنگ ایرانی، باید به ایران باستان بپردازیم، یعنی به دوره ای که اسنادی از آن نداریم، شخصیت هایی غیر از بزرگمهر از آن نمی شناسیم و نبوغ ها و آثار علمی مشخص و مستند و آثار فرهنگی و فلسفی و هنری کاملاً بارز و جهانی نداریم، جز يك مقدار ويرانه‌هايي، كه از لحاظ معماري ارزش بسيار بزرگ دارد و یک مقدار نوشته های اواخر دوره ساسانی، که از نظر علمی هیچ ارزش ندارد! قبل از اینکه این نوشته ها و آثار پهلوی به زبان فارسی و فرانسه منتشر شود، می شد درباره اش خیلی سخن ها گفت؛ اما خوشبختانه این ها به زبان فارسی دری - که می توانیم بخوانیم و بنویسیم - منتشر شده، و می توانیم بخوانیم، و بخوانید، و می بینید که چیزی نیست که بشود به آن به عنوان افتخار فکر و نبوغ یک ملت بزرگ، مانند ملت ایران، استناد کرد!

نمی شود بر مجسمه های خراب شده، بر قیافه های موهوم، بر خاطره های بی پایه و بر افتخارات و حماسه های اساطیری متکی شد و در دنیای علم و منطق و تحقیق امروز ملتی را دارای نبوغ و استعداد خارق العاده شناساند.

اما برعکس، وقتی در تاریخ اسلام نگاه می کنیم، به یک معجزه بزرگ می رسیم. چه معجزه ای؟ معجزه اینکه همین ملتی که در دوره ساسانیان و در دوره اشکانیان، جز شخصیت های نظامی و سیاسی، کسی را از آن نمی شناسیم و یک نابغه، یک فیلسوف بزرگ و یک دانشمند جهانی از آن به یاد نداریم (یونان صدها فیلسوف و هنرمند مانند ارسطو، افلاطون، دموکریتوس، لوسیبوس و امثال این ها می تواند به ما معرفی کند، و ما قبل از اسلام یک نفر را نمی توانیم معرفی کنیم)، همان ملتی که در همان دوره - که حکومت ساسانیان و اشکانیان در ایران مستقر بودند - یک شکوفایی علمی و یک نبوغ فلسفی درخشان به یاد ندارد. بعد از اسلام، در دوره ای که عرب شکست می خورد، در دوره ای که استقلالش از دست می رود و حتی در دوره بنی امیه که ایرانی ها را به عنوان موالی می گرفتند و پست تر از عرب می دانستند - حتی در همین دوره فشار و اختناق -، بزرگترین نبوغ های جهانی در فلسفه، ادب، هنر، علم، سیاست و مسائل اجتماعی و فرهنگی عرضه می کند، کسانی که امروز می توانیم آن ها را به دنیا معرفی کنیم، و نبوغ و عظمت کارشان سندیت دارد و آثارشان موجود است و دنیا این آثار را می‌شناسد.

صدها بوعلی، خورازمی، فردوسی، کندی و امثال این ها، در رشته های مختلف، در شیمی، در فیزیک و ... هستند. قوانین شکست نور، قوانینی هستند که ابن هیثم وضع کرده است. کلمه «جبر» که الان هنوز در اروپا [وجود دارد]، از اسلام رفته.

خود اروپا معتقد است که مایه های اساسی برای پی ریزی تمدن عظیم امروز را به وسیله جنگ های صلیبی از اسلام گرفته است. خود اروپای امروز معتقد است که «ما از فرهنگ اسلامی تغذیه کرده ایم. اسلام به ما بحر پیمایی را به جای رودخانه پیمایی و ساحل پیمایی یاد داد. اسلام به ما مرکزیت سیاسی آموخت. اسلام به ما آموخت که از بردگی کلیسا بیرون آییم و کلیسا را «پروتست» کنیم و پروتستانتیسم را به وجود آوریم. اسلام آمد و بینش قرون وسطایی منحط ما را به یک بینش باز و آزاد از قید و بند کلیسایی تبدیل کرد».

کتاب پنج جلدی «پلوتز» را راجع به جنگ های صلیبی بخوانید: این مرد در پنج جلد به این نتیجه می رسد که «همه عواملی که باعث تکان خوردن اروپای خواب رفته قرون وسطی شده، همه عناصری که در تکوین تمدن و فرهنگ و علم جدید به کار رفت، همه بدون استثناء، از طریق جنگ های صلیبی و از تماس با مسلمین به اروپا رفت». تمام مورخین تاریخ فرهنگ و تمدن در دنیا معترف هستند که این فرهنگ و تمدن اسلام کاملترین و جامع ترین و درخشان ترین تمدن تاریخ گذشته است. ایرانی با اعتراف به این، با معرفی و اقرار به اینکه بزرگترین تمدن تاریخ بزرگ بشری، تمدن اسلامی است، می تواند غرور ملی خودش را هم سیراب ببیند، زیرا می بیند که مردان و نوابع و شخصیت های بزرگ علمی و هنری وفلسفی ایرانی بودند که در تکوین این تمدن عظیم درخشان سهمی بیشتر از همه نژادهای دیگر داشته اند (غرور خودش را می تواند در شکوفا شدن نبوغ های متعدد و متنوع ایرانی در فرهنگ و جامعه و روح اسلامی سیراب ببیند، به جای اشباح خیالی و اساطیری ایران کهن!). ما صدها سند و کتاب چاپ شده و ترجمه شده داریم که می توانیم به دنیای امروز ارائه بدهیم که، «ما چنینیم، ما چنین استعداد، چنین گذشته و چنین مفاخر علمی بزرگی داریم» در اسلام است که ایرانی شکفته. این اعتراف تنها از اروپایی ها نیست. جمله‌ای از عبدالرحمن بدوی نقل می کنم. او یکی از بزرگترین متفکرین معاصر مشرق زمین است. اصولاً اگزیستانسیالیست و متخصص یونان است؛ اروپا شناس و اسلام شناس هم هست و نویسنده و متفکر بزرگی است. در مقدمه سلمان پاک، که به عربی ترجمه کرده، می گوید که: اسلام همه چیزش را مرهون این «نژاد چند پهلوی پر ملکات ایرانی» است؛ این نژادی که در میان همه نژادهای دیگری که وارد اسلام شده اند، بیش از همه به گسترش و توسعه معنوی و فرهنگ معنوی تمدن اسلامی پرداخته و بیش از همه نژادهای دیگر به بطن ها و اسرار پوشیده ای که در طرز تفکر عمیق چند بعدی اسلامی نهفته است، پی برده است.‬

‫بنابراین می خواهم این را عرض کنم که ایرانی ها، و کسانی که دارای احساسات مذهبی و اسلامی هم نباشند و فقط احساس ملی داشته باشند، باید با تجلیل و تعریف و شناساندن تمدن اسلام و تاریخ اسلام عظمت نژاد ایرانی را و جلال و شکوه و نبوغ درخشان این نژاد را به دنیا معرفی کنند، نه با تحقیر اسلام و تحقیر تمدن اسلام. اما همانطور که وقتی دفاع از یک مذهب، یک مذهب مترقی و بزرگ، به دست کسانی می افتد که درست نمی شناسند، آن مذهب مجهول می ماند و دگرگون می شود، دفاع از یک ملت نیز وقتی به دست کسانی می افتد که شایستگی دفاع آن را ندارند، به جای دفاع از آن تحقیرش می کنند و بزرگترین ضربه را به حیثیت و شخصیت این ملت می زنند. و من معتقدم که در تاریخ ایران، هیچ کس و هیچ گروهی زشت تر و زننده تر از دانشمندان و محققان ایرانی دوست ما که پنداشتند، با تحقیر اسلام و تحقیر تمدن اسلام، از اصالت قوم ایرانی دفاع کرده اند، چنین ضربه مهلکی به حیثیت و اصالت این ملت نزده اند. چرا؟ می خواهد بفهماند که ایرانی مسلمان نشده؛ ایراني به سنت خودش، به مذهب خودش، به حماسه خودش و به اساطیر و عظمت و اصالت خودش وفادار مانده و اسلام را قبول نکرده است!

(می پرسم): پس این اسلامی که می بینیم در تاریخ ایران هست، چگونه آمده؟ دلایل ورود اسلام به ایران را توضیح می فرمایند!

خواهش می کنم دقت کنید که چقدر نفرت انگیز و نفرت آمیز است و چطور، نه به نام اسلام، [بلکه] به نام ملیت، باید دفاع این ها را محکوم کرد! نمی خواهیم چنین دفاعی از ما بکنند؛ این بدترین دشنام و زشت ترین اتهامی است که می شود به يک ملت زد و حتی به بدترین ملت. پست ترین ملت در تاریخ شایسته چنین تهمتی نیست! می گوید این که ایرانی ها مسلمان شدند، به چند دلیل است: دلیل اول اینکه حکومت عرب که به نام اسلام بر ایران حکومت می کرد و بر سرنوشت ما مسلط بود، شمشیر روی سر مردم نهاد و گفت که باید مسلمان بشوید - ترس. دوم جزیه؛ یعنی گفتند که: بیایید مسلمان شوید هر کس مسلمان نشود، باید مالیات بدهد. ایرانی ها هم برای اینکه مالیات ندهند، مسلمان شدند (ملت «مالیاتی» که می گویند همین است!). این ملت مسلمان نشده، اسلام را نپذیرفته، اما حکومت عرب مالیات بست، و این ها به خاطر اینکه مالیات نپردازند، مسلمان شدند!

خوب تو اسلام را داری محکوم می کنی یا ملت را؟ ملتی که به خاطر مالیات دینش را عوض کند چه ارزشی دارد؟ اگر دولتی بیاید بگوید که «تمام مردم و کارمندان، باید دینشان را ملیتشان را فدا کنند، باید هم از دین برگردید، و هم از ملیتتان، و به دین بیگانه - که آن را دین باطل می دانید - و به حکومت بیگانه - که آن بیگانه را فاسد می دانید - تسلیم شوید، اما می توانید تسلیم نشوید، می توانید دین و ملیت و شخصیت خودتان را حفظ کنید، اما باید سه درصد از حقوقتان کم کنیم»، کدام انسان متوسطی است که به خاطر اینکه آن مالیات را، آن سه درصد عوارض دین و ملیت را نپردازد، بگوید «نخیر، ما دینمان را عوض کردیم، از ملیتمان صرف نظر کردیم»!؟

می خواهد نشان بدهد که ملت ایران به خاطر حقیقت اسلام، به خاطر زیبایی اندیشه اسلامی، به خاطر نجات بخشی ای که در شعارهای اسلامی می یافت، به خاطر ترجیح معنویتی که در اسلام به نسبت مذهب زرتشت و مانی و مزدک بود و به خاطر شخصیت های عظیم و بزرگی که در اسلام و در اصحاب پیغمبر به نسبت شخصیت های ملی خودش و در مقایسه بین مثلاً علی و بزرگمهر و در مقایسه پیغمبر اسلام و یزدگرد - در این مقایسه ها و سنجش ها - می دید، نبود که دین تازه را پذیرفت؛ به خاطر حقیقت و برتری این طرز فکر بر طرز فکری که خودش داشت نبود که دین را پذیرفت؛ به این چیزها اصلاً نمی اندیشید، و اگر هم می اندیشید، خیال می کرد دین حق، زرتشتی است و جامعه حق، همان جامعه ساسانی است و شخصیت و عظمت و استقلالش هم در همان دوره ساسانیان تأمین می شود، و حکومت اسلام جز حکومت ظلم و ستم و بیگانه و کفر نیست؛ ولی همه این ها را پذیرفت و از همه آن ها صرف نظر کرد، به خاطر اینکه جزیه ندهد! آیا پست تر و شوم تر و زبون تر از ملتی که به خاطر نپرداختن مالیات، دینش را و ملیتش را عوض می کند، در دنیای بشریت هست و آیا کسی که چنین تهمتی را به ملت ما می زند، قبل از اینکه اسلام را محکوم کند، آیا خود ملت ما را محکوم نکرده و به پست ترین تهمت ها متهم نکرده؟ ایرانی، وقتی که در اواخر ساسانیان، روحانیت مذهب زرتشت را می بیند که بیش از نیمی از املاک این مملکت در دست اوست و دست او در دست شاهزادگان و اسواران و خاندان قارن است. [وقتی که] می بیند که هیئت حاکمه ای هست که با مردم وملت سر و کار ندارد و معابد پایگاه ساسانی و هخامنشی است و جای مردم نیست و مردم به طبقات گوناگون جدا از هم تقسیم می شوند که هیچکدام حق ندارد وارد طبقه بالاتر از خودش بشود و خانواده ها اصیل اند و اصالتشان ابدیست و توده مردم حتی از درس خواندن محرومند، بعد یک مرتبه که به نام اسلام با شعار برادری عمومی، برابری عمومی، آزادی تحصیل، آزادی کار، در هم ریختن طبقات و به هم ریختن مرزها و بندها و دیوارها، روبرو می شود، به این حقیقت تازه می گراید. آیا دفاع از یک ملت این است که [بگوییم] در سخت ترین مراحل تاریخی اش، يك حقيقت راتشخيص داده و علي‌رغم خوها و عادات و سنت خودش، که در طی نسل ها و قرن های پیاپی به آن عادت کرده بود، یک حقیقت تازه را که بر او عرضه شده، فوراً تشخیص داده و فوراً پذیرفته، یا اینکه [بگوییم] این ملت به دین خودش و ملیت خودش وفادار و معترف و معتقد بود، اما چون مالیات زیاد بستند و گفتند سالیانه باید فلان مقدار بدهی، دینش را داد و رفت نوکر عرب شد!؟ این زشت ترین دشنام به یک ملت است.

ایرانی چرا مسلمان شد؟ [علت] آن را باید در خود اسلام جست: الان برگردیم به آغاز اسلام، آن موقعی که ما هنوز در اواخر دوره ساسانیان زندگی می کنیم؛ اواخر [حکومت] - انوشیروان است و پیغمبر اسلام متولد شده (چند سال بعد - بیست سال، سی سال بعد- به بعثت مأمور شده). داستانی نقل می کنم، داستانی که فردوسی - که مدافع دوره ساسانیان است و زندگی‌اش را وقف دفاع از دوره ساسانیان کرده - نقل می کند: داستان کفشگر زاده.

انوشیروان به خاطر جنگ های بیهوده ای که همواره بین ایران و روم بوده، به پول نیازمند است و اعلام می کند که مردم کمک کنند. ثروتمندان کمک می کنند، کفشگری می آید و به مأمور دولت عرضه می کند که من این همه ثروت دارم، املاک دارم و همه این ها را حاضرم بدهم؛ در برابر، یک اجازه بگیر که استثنائاً بچه من بتواند درس بخواند (در شاهنامه هست؛ در داستان انوشیروان نگاه کنید). خبر به انوشیروان می‌رسد، انوشیروان که از نظر رشد و فرهنگ و از نظر عدالت در تاریخ مشهور است (به طور نسبی می گویم). انوشیروان در موقعی که به شدت به این پول نیازمند است، رد می کند و استدلال می کند که چرا نباید بچه کفاش در جامعه من درس بخواند: می گوید که «شاهزادگان و ما همواره به دبیران نیازمندیم (دبیران یعنی نویسندگان، اینها هم نویسندگان آن ها بودند و هم تقریباً مشاور بودند). اگر بچه کفاش برود درس بخواند، احتمالاً در درسش پیش میرود و ممکن است دبیر برجسته ای شود و بعد شاهزادگان به او احتیاج پیدا کنند و دبیر شاهزادگان یا دبیر پادشاهان شوند و آنگاه شاهزادگان ساسانی نیازمند کفاش زادگان شوند و آن وقت نژاد، طبقه و کاست پستی، هم‌مرتبه یک نژاد تخمه دار اصیل شود، و آنوقت مورد مشورت پادشاهان و شاهزادگان قرار بگیرد؛ کی؟ کسی که بچه یک کفاش است. نه! پولش را نمی خواهم و چنین اجازه ای هم نمی دهم»!

من تعقیب کردم: همین بچه را در نظر بگیرید: او سمبل همه بچه ها در آن دوره است. پیغمبر اسلام در دوره انوشیروان متولد می شود، بنابراین بچه ای که پدرش آمد و همه ثروتش را داد تا از دولت اجازه بگیرد که بچه‌اش درس بخواند و بعد دولت، به جرم اینکه بچه کفاش بود، نداد و گفت «نباید درس بخواند»، تقریباً هم سن و سال پیغمبر اسلام است (چون او هم در زمان انوشیروان متولد می شود؛ ۳۰، ۴۰ سال بعد، که پیغمبر اسلام به پیغمبری مبعوث می شود، بچه همین کفاشی که شاهنامه فردوسی از او صحبت می کند، یک جوان ۳۰، ۴۰ ساله شده است). این بچه را، با اینکه پدرش ثروتمند بود و بزرگترین فداکاری را کرد و گفت «همه هستی ام را می دهم، بگذارید بچه ام درس بخواند و ترقی کند»، به جرم و گناه نابخشودنی کفاش زاده بودن، نگذاشتند[درس بخواند]. او الان ۳۰ ساله شده و در موقعی که اسلام به دنیا عرضه می شود، این عقده در او هست که، با اینکه وسیله داشت، و با همه فداکاری و همه میلی که پدرش داشت، در جامعه نگذاشتند درس بخواند و همین طور نادان و بی سواد ماند، در این دوره، این عقده در دل این بچه کفاش - که در شاهنامه فردوسی است - و همه بچه هایی که در طبقه او زندگی می‌کنند، هست. یک مرتبه با شعار اسلام و دعوت اسلام به گوشش می خورد که «همه تان با هم برابرید، برادرید، از یک منشاء هستید، هیچ کس دارای نزادی برتر از نژاد دیگر نیست، همه از خاک هستیم، همه از پدر و مادر واحدی هستیم، همه در برابر خدا برابریم، امتیاز به تقوی و پاکی و انسانیت است نه به تخمه و نژاد و تبار و هیچ چیز دیگر؛ همه این ها فرو می‌ریزد» و بعد می شنود که «وقتی در میان مسلمان ها وارد می شوید، امیر و سرباز و بالا و پایین، پیغمبر و صحابه و برده و خواجه اصلاً تمیز داده نمی شود» و می بیند پیغمبر اسلام دارد عمداً تمام مظاهر اشرافیت در لباس و آرایش را از بین می برد، و حمله می کند که «قباهای بلند را کوتاه کنید! آستین های بلند را که علامت اشرافیت است کوتاه کنید! ریش های بلند را که علامت اشرافیت است کوتاه کنید! یک قبضه بیشتر نباشد؛ بقیه اش در آتش است!». تمام این فرمان هایی که پیغمبر اسلام می‌دهد، برای جلوگیری از مظاهر اشرافیت و امتیاز افراد به نسبت افراد دیگر است، و بعد همین شکل برابری عمومی در زمان ابوبکر، در دوران عمر و بعد حفظ می شود. این به گوش همین بچه کفاش می رسد، که «هیچ کس از هیچ امتیازی محروم نیست و هیچ کس دارای یک امتیاز خاص نیست، و بنابراین در حکومت اسلامی، در دین اسلام، او با اینکه یک بچه کفاش است، می تواند درس بخواند».

من برای یک تحقیق از یکی از دوستان دانشجویم خواهش کردم که همه کتب «رجال» اسلامی - کتبی که راجع به شخصیت های بزرگ علمی، فکری و فلسفی در تاریخ اسلام نوشته شد - را کنار هم بگذارد و استخراج کند که این [رجال] مال چه ملیتی و چگونه آدم هایی بودند، تا بعداً از لحاظ جامعه شناسی روی این ها بررسی کنیم.

آقای حسن پور، که یکی از دانشجویان خیلی با شرف و کوشا و خوش فکر ما هستند، زحمت بسیار فراوانی کشیدند. البته هنوز نتیجه گیری دقیق روی این ها نشده، ولی یک نتیجه بزرگ به دست آمده و آن این است که (خواهش می کنم درست دقت کنید: این بزرگترین افتخار اسلام و جامعه اسلامی در طول تاریخ است؛ در حکومت بنی امیه پلید که بسیاری از سنت ها و قواعد و قوانین اسلامی را مسخ می کند و حتی حکومت نژادی را در حکومت اسلامی زنده می کند - حتی در چنین وضعی - باز اسلام دارای اصول مستحکم و قوی و بدیهی است، که به این نتیجه که الان عرض می کنم می رسیم): بسیاری از نوابع بزرگ نظامی ما مثل ابومسلم، بسیاری از نوابغ بزرگ فقه و کلام و فلسفه و تفسیر و ادب در اسلام [بسیاری] از بزرگترین چهره های ایرانی که یا از علمای بزرگ اسلام هستند و حتی به مقام قاضی القضاتی رسیدند و یا حتی - مثل ابومسلم – به مقام فرماندهی بزرگ رسیدند و یا رؤسای فرق اسلامی شدند، اغلب «موالی» بودند، یعنی این ها را به صورت برده می گرفتند؛ بنی امیه این جوان ایرانی را به صورت برده می گرفته و بعد به قبیله خودش می برده است تا به صورت برده زندگی کند و بعد یا آزاد می‌شده یا آزاد نمی شده است. [چنین کسی] در چنین شرایطی و چنین حکومتی، چون در جامعه اسلامی زندگی می کند، توانسته است، علیرغم شرایط خاصی که دارد، به مقام بزرگترین عالم اسلامی و بزرگترین شخصیت اجتماعی و سیاسی اسلامی برسد، یعنی میدان برای رشد تمام استعدادهای گوناگون افراد، از برده و آزاد، از فقیر و غنی، باز بوده. مدرسه اسلامی تا همین اواخر، تا همین الان هم همینطور بوده. استاد کجاست؟ از جایی ابلاغ دارد و انحصاری هست و در بسته ای؟ هیچ! استاد بزرگترین فیلسوف عالم اسلامی است. کجا درس می دهد؟ می رود در مسجد می نشیند! هر بچه دهاتی ای که در ده برای نانش هم معطل است، می تواند با یک نظامی فدک، با یک لباس کرباس، [اگر] فقط نانش را داشته باشد و حتی نانش را هم نداشته باشد، اتاقی بگیرد و یک بورس تحصیلی ساده بگیرد و بیاید در کلاس بزرگترین اساتید فلسفه و علم، در عالی ترین سطح دکترا و اجتهادش، مجانی و حتی با امتیاز خانه و حقوق، تحصیل کند. و این است که در تاریخ اسلام می بینیم که غالب نبوغ های بزرگ، غالب شخصیت های برجسته اسلامی، از دهات، از دهقان زادگان، از موالی، از افراد پست و ضعیف و محروم اقتصادی برخاسته‌اند؛ چرا که اسلام جامعه ای ساخت که بزرگترین شاخصه اش باز گذاشتن رشد همه جانبه استعدادهای همه افراد در هر طبقه ای بود، و این است که در تاریخ اسلام می بینیم که حتی موالی، در بین نوابغ و علماء و رجال بزرگ اسلامی، در سیاست، اجتماع، علم، فقه، فلسفه و در امامت، جماعت، قضاوت و همه مقامات و مناصب بزرگ اجتماعی و علمی، [دارای] مقام بسیار بزرگ بودند.

آن کفشگر زاده که این عقده را دارد و قربانی آن وضع شده، این را که می بیند، مسلمان می شود، و به خاطر این است که مسلمان می شود، و به خاطر این است که من می توانم، در حالی که اسلام را به عنوان یک حقیقت بزرگ، به عنوان مجموعه ای از شعارهای نجات بخش انسانی، به عنوان اعلام برابری عمومی، به عنوان عرضه یک جامعه بی دیوار، بی در و آزاد و مبتنی بر عدالت و مبتنی بر برابری استعدادها و فرو ریختن دیوارها و قید و بندهای طبقاتی، گروهی، نژادی و خانوادگی معرفی می کنم، بزرگترین ستایش را نثار ملت خودم کنم، که در سخت ترین و پیچیده ترین و مبهم ترین زمانی که بر او گذشت، توانست تشخیص بدهد و علیرغم سنت ها و عاداتی که داشت و علیرغم مذهب و سنت های کهنه و فرسوده خود، مانند یک روشنفکر، مانند یک انسان منطقی، که می سنجد، می بیند، می شناسد، تشخیص می دهد و انتخاب می کند، اسلام را برگزید.

[این] من [هستم] که در حالی که اسلام را می شناسانم، ملت خودم را ستایش می کنم، نه تو، که می خواهی بگویی: این ملت مفهوم حقیقت و زیبایی انسانی و اصول علمی و منطقی اسلام سرش نشده، و این را که علی بهتر از بوذرجمهر یا پیغمبر بهتر از یزدگرد و انوشیروان است و حکومت عمر و ابوبکر و علی با حکومت هایی که داشته، خیلی فرق دارند، نمی فهمد! قضیه چه بوده؟ هیچ! گفتند که «اگر مسلمان نشوی، باید سالی اینقدر مالیات بدهی»؛ گفته «مسلمان می شوم»! این بزرگترین دشنام به یک ملت است.

اما چرا [ایرانی] شیعه شده؟ یک گروه دیگر باز به این عنوان [مطرح می کند]: «ایرانی شیعه شده، به خاطر اینکه نمی‌خواسته مسلمان بماند؛ ایرانی به تشیع گرویده و تحت نام محبت علی شانه از زیر بار مسلمان شدن خالی کرده؛ بنابراین تشیع ساخته ایرانی است»! این اتهامی است که بعضی از ایرانی ها زدند، ولی نه [از پیش] خودشان؛ این ها مقلد فرنگی و مستشرق اروپایی بودند، که معلوم بود چرا می گوید. در صورتی که قرائن فراوان و اسناد بسیار مشخص، این مسئله را تکذیب می کنند، می گوید که «یکی از دلایلی که ایرانی ها شیعه شدند، این است که - دلایل خیلی فراوان است! - دختر یزدگرد، شهربانو، همسر امام حسین شد؛ بنابراین ایرانی ها به ائمه شیعه علاقمند شدند»! این باز یک اهانت دیگر به یک ملت است، که این ملت شخصیت امام صادق را نفهمیده، این ملت آن قدر شعور نداشته که این دوازده امام شیعی را در برابر ۱۲، ۱۵ تا خلیفه بنی امیه و بنی عباس بگذارد و این دو سلسله را با هم بسنجند و بعد طرفدار این ائمه شود - این حرف ها حالي‌اش نیست! - پس چرا طرفدار شده؟ به خاطر اینکه امام حسین داماد ایرانی ها شده! چرا طرفدار علی شده؟ به خاطر اینکه علی داماد پیغمبر اسلام بوده و ایرانی ها به وراثت و به نسبت خانوادگی معتقدند و چون حضرت علی داماد پیغمبر اسلام است، به او معتقد شدند! اگر اینطور باشد، ایرانی ها باید دو برابر محبتی که به علی دارند، به عثمان داشته باشند، برای اینکه عثمان دو دختر از پیغمبر گرفته و علی یک دختر گرفته! این چه جور دفاع کردن از ملتی است؟ تاریخ نشان می دهد که، بر خلاف آن چه به ما می گویند، هرگز ایرانی ها در اولین وهله شیعه نشدند؛ اما چیزی که [با آن ما را] گول زدند و تاریخ را مخلوط کردند، این است که عراق و ایران همیشه پناهگاه نهضت های ضد بنی امیه بوده - راست است - و کسانی که می‌خواستند علیه بنی امیه قیام کنند، به طرف عراق و ایران آمدند: امام حسین را می بینیم که به طرف کوفه می آید. مختار در عراق قیام می کند. توابین در عراق قیام می کنند. کسانی که می خواهند علیه بنی امیه پایگاهی را تشکیل بدهند و با حکومت بنی امیه مبارزه کنند، به طرف عراق و ایران می آیند؛ نه به خاطر اینکه عراقی ها و ایرانی ها طرفدار تشیع بودند، طرفدار علی بودند، بلکه به خاطر اینکه این قسمت، از لحاظ جغرافیای سیاسی، در دورترین نقطه نسبت به پایتخت اسلامی وقت، که در دمشق و در شام است، قرار دارد. نه تنها شیعیان به این طرف می‌آیند، بلکه خوارج هم به این طرف می آیند. خوارج هم - که بزرگترین دشمنان علی هستند - ایران را پناهگاه خودشان قرار می دهند: به نهروان می آیند؛ سیستان مرکزشان می شود. این، به خاطر دور بودن این مناطق از مرکزیت سیاسی، نظامی اسلامی - در دمشق - است. بنابراین اینجا بهترین پناهگاهشان بوده و تا وقتی که آن ها بخواهند لشکر بفرستند، این ها می توانند خیلی تجهیزات داشته باشند و مصون باشند.

مسأله ای که مطرح است، این است که می خواهم ثابت کنم که ایران، که به اسلام و تشیع گروید، درست به همان دلیل به تشیع گروید که به اسلام گروید. چرا؟ ایرانی چرا به اسلام گروید؟ تاریخ نفوذ مذاهب در ملت ها یک علم خاص، تحقیق خاص و اصل خاصی دارد: هر مذهب، هر مسلک و هر دینی دارای اصول چند گانه ای است (این، اصل و جان حرف من است. تمنا می کنم - گر چه ممکن است که خسته شده باشید - برای روشن شدن آن چه که از دیشب طرح کردم، دقت فراوان مبذول نمائید و نقصی را که در بیان من است، با دقت بیشتر خودتان جبران بفرمائید).

یکی از دلايلی که عرضه می کنند برای اینکه ایرانی های تشیع را به وجود آوردند، این است که غالب علمای شیعه ایرانی‌اند؛ و راست است؛ اما نه به خاطر اینکه ایرانی اند، شیعه شدند، چرا که اغلب علماء اهل تسنن هم ایرانی اند! بعد همین تحقیقی که اشاره کردم، یک مسأله خیلی جالب تر را نشان می دهد و آن این است که ایرانی ها در دوره های اول به تسنن بیشتر توجه کردند تا به تشیع؛ یعنی تشیع اولیه بیشتر غیر ایرانی است تا تسنن اولیه: تمام کتب اربعه ای که مبنای مذهب تسنن است، ایرانی است. فقها و رهبران و بنیانگذاران مذاهب تسنن ایرانی اند و تربیت شده ایرانی. اکثر فلاسفه، علما، نحویون، صرفیون، مورخین، مفسرین و متکلمین اهل تسنن ایرانی اند. بنابراین اینکه می بینیم بیشتر علمای شیعه ایرانی اند، نه به خاطر این است که چون ایرانی هستند شیعه شدند، [بلکه] به خاطر این است که اصولاً در تاریخ اسلام، مبانی علمی و فرهنگی را ایرانی‌ها تعهد کرده بودند؛ [چرا که] نژادی است که قبلاً متمدن بوده، فرهنگ داشته، تربیت فرهنگی داشته و وقتی وارد اسلام شده، اسلام را بهتر از نژادهای دیگر می فهیده است و فرهنگ اسلامی را بیشتر توانسته است گسترش بدهد و در تکوین تمدن اسلامی توانسته سهم بیشتری داشته باشد. برای او تسنن و تشیع مساوی است. حتی بسیاری از فقها و فلاسفه ایرانی و قتی به تسنن می گروند، ایرانی را تحقیر می کنند: حتی [ کسی] مثل ابوحنیفه، که خودش ایرانی است، تحقیر می کند.

مقدسی در «المسالک و الممالک» می گوید که «ایرانیان در مذهب سنت متعصب اند. تمام خراسان و ماوراء النهر پیرو امام ابوحنیفه اند. مردم اصفهان نسبت به معاویه مبالغه دارند؛ گروهی چندان به او تصب می ورزند و گروهی او را پیغمبر می‌شناسند» (از رفقای اصفهانی معذرت می‌خواهم!)

کجا ایرانی از همان اول در برابر اسلام قرار گرفته و نخواسته اسلام را بپذیرد و بعد یک تشیع درست کرده!؟ کجا چنین چیزی است؟ یک جا، یک نمونه نیست. این، ایران اسلامی است.

بعد همین مرد می گوید: تمام مردم ایران مذهب سنت و جماعت دارند و بر مذاهب اربعه هستند. جز قم که شیعه است (شیعیان در آن زیاد هستند)، آن هم به خاطر ایرانی است؛ به خاطر شخص حضرت معصومه، که در آن جا هست، عده ای از شعیان، از عراق، از ایران، در آنجا جمع شده اند، مسأله ملیت مطرح نیست، مسأله وضع خاص مکان مطرح است.‬

‫مسأله دیگری که به ذهن من رسیده و از نظر تاریخی بی نهایت قابل تأمل است و چنین اتهامی را (که ایران، از همان اول، خودآگاهانه، از نظر احساس ملیت بیدار و زنده ای داشته، تشیع را در برابر تسنن و در برابر اسلام ساخته) مبتذل نشان می دهد و بی پایه می کند، این مسأله است: می دانید بعد از خلفای راشدین، حکومت دست بنی امیه می افتد.

یکی از خصائص رژیم سیاسی بنی امیه، فخرنژادی و عربیت و تعصب عربی شان است که عجم را - یعنی بیشتر، ما را - تحقیر فراوان می کردند، و اصلاً ما را موالی می خواندند. بنابراین ایرانی در دوره بنی امیه عقده نژادی اش از همه وقت بیشتر است، چون رسماً تحقیر می شود. بعد که بنی امیه ضعیف می شود، ایرانی ها - خراسانی ها - به رهبری ابومسلم قیام می کنند و می روند و حکومت بنی امیه را «چپه» می کنند و بنی عباس را روی کار می آورند. بنی عباس که روی کار می آید، در عین حال که حکومتی است ستمکار و حتی ستمکارتر از بنی امیه، یک خصوصیت دارد: نسبت به نژاد ایرانی، بر خلاف بنی امیه، عنایت خاص دارد، و حتی برعکس بنی امیه، که روی عادات عربیت و نژاد عرب و عرب ها تکیه می کرد، بنی عباس روی سنت و فرهنگ و رسوم و عادات ایرانی و ایرانی ها تکیه می کنند: وزراء بنی عباس ایرانی هستند، و علماء ایرانی در دربار بنی عباس هستند؛ خلفاء بنی عباس به رسم پادشاهان ساسانی لباس می پوشند و به رسم آن ها دربار و دستگاه دارند و به رسم آن ها مراسم برپا می کنند. اصولاً خلافت بنی عباس و خلفای بنی عباس کپیه ای از شاهنشاهان ساسانی هستند، و نژاد ایرانی در دوره بنی عباس از نظر ملیت به پیروزی بزرگ می رسد؛ زیرا خلافت عربی بنی امیه را ساقط کرده و به دست خودش خلافتی را روی کار آورده که به شدت متکی به نژاد ایرانی است، و اصولاً مغز بنی عباس مغز ایرانی بوده و خلفای بنی عباس ابزار فکر و هوش مردان ایرانی بودند، و احیای قومیت ایرانی در دوره بنی عباس مورد اتفاق همه است.

بنابراین اگر مسأله ملیت مطرح است، ملیت ایران در دوره بنی امیه مجروح، جریحه دار و خدشه دار است و به اختناق و حقارت افتاده، [ولی] در دوره بنی عباس نجات یافته و به پیروزی و توفیق بزرگ رسیده است: نه تنها خلفا، ایرانی مآب شدند و نه تنها اطرافشان را شخصیت های ایرانی و خانواده های ایرانی، مثل سرخسی ها و برمکی ها و نوبختی ها، گرفتند، بلکه اصولاً ایرانی ها استقلال سیاسی هم گرفتند. در دوره بنی عباس است که ایرانی ها به حکومت های ملی طاهریان، سامانیان، صفاریان و آل بویه می رسند. بنابراین دوره عباسیان، دوره پیروزی نژاد ایرانی است، که هم به حکومت خودش می رسد و استقلال داخلی به دست می آورد و هم خلیفه را مرید و ابزار دست خودش می کند.

بسیار خوب! اما تاریخ باز از مسأله به گونه ای حکایت می کند که برعکس آن چیزی است که تصور می کردیم، و آن این است که ما در دوره بنی امیه، قیامی به نام قیام ایرانیان علیه حکومت و خلافت بنی امیه نمی شناسیم، غیر از آخر دوره بنی امیه، که نهضت بنی عباس شروع می‌شود و ایرانیان به نهضت بنی عباس می گروند؛ در حالی که در طول حکومت بنی امیه، ایرانی‌ها - به نام ایرانی ها - علیه خلافت بنی امیه طغیان نمی کنند، و نمی شناسیم. برعکس، تمام قیام های ایرانیان توسط بابک، استاذسیس، افشین، مازیار، مقنع و ... در دوره بنی عباس است. اگر [مسأله] ملیت بود، باید برعکس می بود؛ اگر نه احساس اجتماعی، نه فکر، نه تشنگی عدالت، نه نیاز به یک حقیقت، بلکه فقط ملیت بود، ایرانی در دوره بنی امیه باید علیه بنی امیه می‌جنگید و در دوره بنی عباس باید با آن می ساخت؛ در صورتی که در دوره ای که بنی امیه تحقیریش می کند، ساکت است، ولی در دوره ای که بنی عباس تجلیلش می کند، طاغی و یاغی و عاصی است: همه قیام های ایرانی - و صد در صد ایرانی - بر علیه خلافت، در دوره بنی عباس است. آیا این حکایت نمی کند از اینکه آنچه ایرانی را ساکت می کرده، آن چه ایرانی را وادار به طغیان می کرده، آن چه به دست ایرانی اسلحه می داده، مسأله تشنگی و نیاز او به حقیقت بوده؟ ایرانی، که در دوره ابومسلم بنی امیه را می‌کوبد، به خاطر این نمی کوبد که او ملیت ما را جریحه دار کرده یا دین و فرهنگ ما را از بین برده؛ مسأله این است که این ها اجنبی هایی هستند که به دروغ بر اسلام مسلط شدند. شعاری که ابومسلم و سپاه خراسان طرح می‌کنند، چیست؟ «الرضا من آل رسول است. شعار، ملی نیست؛ شعار صد در صد اسلامی است. ابومسلم - عقیده اش چه راست باشد چه دروغ، از لحاظ تاریخ فرق نمی کند - وقتی که خراسانی ها را از ماوراء النهر حرکت می دهد، برای اینکه خراسانی ها را قانع کند که دست به اسلحه ببرند و حاضر به فداکاری شوند، به جای اینکه شعار ملی مطرح کند «ای خراسانی ها! ایران و ملیتتان را از بند عرب و بنی امیه نجات دهید و به استقلال ایران باستان و به مذهب خودتان برگردید»، می گوید که «بیاییم حکومت دروغین بنی امیه را، که به نام اسلام حکومت می کند و مسلمان نیست، فرود آوریم و حکومت را، حکومت بر خودمان را، به دست خاندان پیغمبر دهیم». [یعنی] آن زمان، در موقعی که بنی عباس ضعیف است و هنوز روی کار نیامده است (یک خانواده است)، در موقعی که شیعه جعفری و اثنی عشری (شیعه علوی) ضعیف است، در موقعی که بنی امیه روی کار است اما ضعیف است، و قدرت تعیین سرنوشت جامعه اسلامی به دست خراسانی ها افتاده، باز خراسانی شعار ملی انتخاب نمی کند، [بلکه] شعار صد در صد اسلامی انتخاب می کند.

مسأله ای که جالب است، این است که خراسان در زمان عثمان فتح شده - مانند مثلاً نیشابور -، و حتی فتح ماوراء النهر تا اواخر بنی امیه طول کشیده؛ یعنی - این را می خواهم بگویم - از اول ورود اسلام به خراسان تا قیام ابومسلم، که سال ۱۲۵ و ۱۳۰ است، بیش از ۴۰، ۵۰، ۶۰ سال فاصله نیست. بعضی از ایرانی های خراسانی هنوز به یاد دارند که عرب آمد و بر خراسان مسلط شد. این چه نیرويی است که در یک نسل چنان در قلب این ها نفوذ می کند که بعد از ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال، که دیگر قدرت عرب از بین رفته و خود آن فاتح شکست خورده و نیرویی که اسلام را بر این ها عرضه کرد، خودش به محاق رفته و به ضعف افتاده، و قدرت دست همین شکست خورده های خراسانی است، ولی خراسانی ها، با اینکه آن دین ۳۰ سال پیش، ۴۰ سال پیش و ۵۰ سال پیش حتی به ... خودشان آمد، [با اینکه] آن دین - به قول آن ها! - به شمشیر آمد و به زور جزیه تحمیل شد، و [با اینکه] الان، آن کسی که جزیه تحمیل می کرد و شمشیر داشت، نیست و شمشیر دست آن ها است، باز هم می‌گویند که حکومت باید دست خاندان رسول باشد. آیا این به خاطر آن نیست که خراسانی و ایرانی برای این اسلام را پذیرفته است که [در اثر] تشنگی او به عدالت و حکومت عدل، به جای حکومت ستم و حکومت طبقاتی و حکومت کاست ها و حکومت تبعیض خانوادگی و گروهی و طبقاتی، که در دوره قبل از اسلام بر ایران حکومت می کرد، تشنه فکر و مذهبی است که در جبین او عدالت و حکومت عدل را بیابد، و به خاطر این بنی امیه را می کوبد که می بیند با اسلامی که او شناخته - و به علت شناخت عدالت و استقرار برابری و برادری در جامعه ایرانی مسلمان شده - حکومتی که به نام بنی امیه بر او حکومت می‌کند، از عدالت و از حکومت عدل هیچ بویی ندارد؟ بعد به خیال اینکه اگر بنی‌امیه را بکوبد، عدالتی که او در اسلام می یافت - و او را به اسلام کشاند -، و استقلال و برابری افراد، و جامعه بی طبقه و برابری عمومی و به هم ریختن همه امتیازات و ویژگی‌ها و خصوصیت های خانوادگی - که اسلام عنوان می کرد-، به دست خاندان پیغمبر تحقق پیدا می کند، در حالی که شمشیر به دست خود ایرانی است، حکومت را به دست بنی عباس می‌دهد، و بعد که می بیند، نه، بنی عباس هم دنبال کار بنی امیه را گرفته، قیام می کند. چرا؟

همانطور که عرض کردم، جامعه شناسی مذهب نشان می دهد که یک دین دارای شعارهای مختلف فلسفی، اجتماعي، سیاسی، اخلاقی و فردی است؛ اما جامعه شناسی توسعه مذهب در یک جامعه و یک زمان می گوید که از مجموعه این شعارها و اصول مختلفی که یک دین عنوان می‌کند، در هر جامعه ای، بسته به نیاز آن جامعه، آن دین از طریق یکی از شعارها، که نیاز فوری و حیاتی آن جامعه را برآورد می کند، پیشرفت می کند. مثلاً الان اسلام توحید دارد، نبوت دارد، معاد و عدل دارد، امامت دارد، حج دارد، اصول مختلف دارد - از نظر علمی، از نظر فلسفی، از نظر اجتماعی - [ولی] در آفریقا، بزرگ ترین عاملی که اسلام را در میان سیاهپوست ها نفوذ می دهد، برابری نژادیش است: یعنی نزاد سیاه که از تبعیض نژادی رنج می برد و شکنجه می بیند، می بیند که در اسلام برابری نزادی مطرح است؛ بنابراین به اسلام گرایش پیدا می کند. شعار برابری نژادی اسلام، اولین شعاری است که سیاهپوست را به خود می کشاند.

ایرانی در دوره ساسانیان از تبعیض طبقاتی رنج می برد، از ستم رنج می برد، از محدویت و محرومیت طبقاتی رنج می برد؛ در شعارهای مختلف اسلام، بیش از همه، عدالت اجتماعی و حکومت عدل و برابری عمومی - که نیاز ایران دوره ساسانی است - و او را به اسلام می‌کشاند. ایرانی بعد از اینکه این شعار او را به خودش می کشاند و مسلمان می کند، توحید را می پذیرد، معاد را می پذیرد و همه دین اسلام را می‌پذیرد. یعنی یک جامعه و یک ملت، از یک مکتب - که اصول مختلفی دارد - اول آن شعارش را می پذیرد که مورد نیاز فوری و حیاتی خودش است. [عامل] شناختن ایرانی در دوره ساسانی همین کفشگرزاده است: او سمبل توده ایرانی است. او چه عقده ای دارد؟ عقده محرومیت طبقاتی دارد؛ عقده این را دارد که چون بچه کفاش است، باید برای ابد در این کاست و طبقه بماند و حق ندارد به طبقه بالاتر برود، ولو نابغه باشد - این، عقده ایرانی است.

به انوشیروان گزارش می دهند که یکی از مردم از پشت دیوار خانه اش بو کشیده و دیده بوی یک غذای ممنوعه می آید. یعنی چه؟ یعنی اینکه بعضی از غذاها مخصوص دربار ساسانی بوده، و دیگران، حتی شخصیت های بزرگ، حق نداشتند از آن غذا در خانه شان درست کنند و بخورند! بعد تصادفاً آدم بی تربیتی در خانه اش گفته که «من از همان غذا می خواهم»؛ بعد بوی آن بلند شده؛ بو کشیده اند و گزارش داده اند که او در خانه اش برای خودش غذای ممنوعه درست کرده، بعداً او به شدت تنبیه می شود! این، عقده ایرانی است.

خانواده قارن خانواده ای است که در طول نسل های پی در پی باید فرمانده و حاکم باشد و بزرگترین مناصب سیاسی را داشته باشد. یعنی فقط بچه های همین آقای قارن هستند که باید نسل به نسل در این دوره تاریخ اسلام فرماندهان و حکام از آن ها باشند. موبدان همینطور و اسواران - شوالیه ها - همینطور. این ها طبقاتی هستند که [به طور] خانوادگی و پشت در پشت در یک منصب خاص هستند: عده ای در برابر سلطان ساسانی حق نشستن دارند؛ عده ای حق نشستن ندارند و باید بایستند؛ عده ای اهل شمشیرند؛ عده ای اهل قلم اند. این ها همینطور ارثی است. اگر از میان توده و از میان مردم شمشیرزن بزرگ و قهاری بلند شد، چون از میان مردم است، هرگز نمی تواند جای یک قارنی را بگیرد - حق ندارد. شما خیال می کنید چرا در اواخر ساسانی ایران از لشکر اسلام شکست می خورد؟ آیا مرد ندارد؟ چرا، دارد؛ چطور یک ملت بزرگ برای رهبری مرد ندارد؟ می خواهند مردی را برای رهبری انتخاب کنند. موقعی که خطر نابودی ایران مطرح است، او باید از تخمه خاص ساسانی باشد! نیست! می‌روند یک نفر را می آورند، که فقط هم تخمه ساسانی دارد، و گرنه نمی تواند مملکت را اداره کند! بعد از دو ماه به طور مرموز می افتد و می میرد. بعد یکی دیگر را می آورند، که بعد از یک روز «به شومی بزاد و به شومی بزیست»! بعد باز این می رود و یکی دیگر می آید و شش ماه حكومت مي‌كند!‌بعد يكي ديگر مي‌آيد كه يك هفته حكومت مي‌كند! بعد كه [دیگر] کسی را گیر نمی‌آورند، در این موقع که ایران به وسیله عرب تهدید می شود، به خوزستان می روند و خبر می دهند که در خوزستان خانمی به نام آزرمیدخت هست که می‌گویند از خانواده ساسانی است؛ او را برمی دارند و می آورند و می گذارند! او هم بعد از چند روز از بین می رود! چرا در موقعی که ایران به رهبری مردان بزرگ نیازمند بوده، از این مردان بزرگ محروم بوده؟ به خاطر اینکه آقای رستم فرخزاد یا یک افسر دیگر یا یک سرباز دیگر ایرانی، هر قدر هم لیاقت به خرج بدهد، حق ندارد به یک مقام خاص برسد. یک سرباز، اگر از رستم هم بهتر بجنگد، حق ندارد از مقام سربازی بالاتر رود و مثلاً فرمانده سپاه ایران در برابر عرب شود.

[ایرانی] آن وضع را می بیند، و در برابر: نماینده عرب به خیمه رستم می آید. رستم طبق عادات خاص قومی‌اش شمشیر خود را عرضه می‌کند و دم و دستگاه و شکوه و جلال و «برو و بیا»ی خود را به رخ نماینده عرب که مسلمان است، می‌کشد. بعد می بیند این عرب مثل این که اصولاً حواسش پرت است و شکوه و جلال و ... حالی اش نمی‌شود! و دائماً این شمشیر را جلوی چشمش می آورد که (مثلاً) : «نگاه کن چه دسته جواهرنشاني دارد! نگاه كن چقدر روي اين كار هنري كرده‌اند! نگاه كن چه جواهري روي آن نشانده اند! ببین چه غلافی دارد! این غلاف میلیون ها تومان ارزش دارد!» دائماً می خواهد به رخ او بکشد و او هم حواسش جای دیگر است یا عمداً حواسش را جای دیگر می دهد که یعنی «من نمی فهمم تو اصلاً» داری چکار می کنی»! بالاخره طرح می کند:

می گوید: این شمشیر توست؟ غلافش همین است؟

او که شمشیرش را در کهنه ای پیچیده و به کمرش بسته بود، می گوید: بله!

می گوید: این شمشیر را نگاه کن، آیا آن را دیده ای؟

نگاه می کند و می گوید: بله!

می گوید: تو که یک افسر هستی، این چگونه غلافی است که برای شمشیرت داری؟

می گوید: شمشیر را در غلاف نمی شناسند، در میدان جنگ می شناسند!

و بلند می شود و بیرون می آید. بعد رستم، که آدم فهمیده ای است، بر خودش می لرزد که «این منطق، بر ما حکومت می کند»! این رستم که این همه ناله می کند که «من ستاره ها را می گیرم و اصطرلاب می گیرم، چرخ بر خلاف ما می چرخد!»، به خاطر چیست؟ به خاطر این است که می بیند آن ها حرف دارند؛ می بیند آن ها همه با هم برابرند، همه روی یک طرز تفکر و روی یک ایمان دارند می جنگند، و اصلاً بالا و پایین معلوم نیست، [در حالیکه] در این سو همه درجه است و نشانه و تظاهر و ...! فردوسی، که دارد به سپاه اسلام حمله می‌کند، می گوید: «برهنه سپهبد، برهنه سپاه»! در صورتی که چون «برهنه سپهبد، برهنه سپاه» بود، بر همین «پوشیده سپهبد، پوشیده سپاه»ها پیروز شد! چون برهنه بود، پیروز شد!

طبری نقل می کند (خیلی خوشمزه است!) که در جنگ اصفهان سه هزار نفر عرب به فرماندهی یک نفر عرب به پادگان «جی» در اصفهان آمدند، که بزرگترین پادگان نظامی بعد از همدان بوده و باید قلب ایران را حفظ می کرده. عرب ها کنار اصفهان آمدند. فرمانده پادگان جی (طبری خیال می کند «پادگان» اسم همان فرمانده است! در صورتی که پادگان است!) از آن بیرون می‌آید. از تمام دم و سم و یال و گوش اسبش جواهر می ریزد. وقتی که آفتاب بر این سپاه پادگان جی می تابد، این اسلحه ها و جواهرات و ... برق می زنند. اما از آن طرف هیچ! با یک پیراهن و با شمشیرهای لخت، پیاده یا سوار بر اسب ها یا شترهای برهنه. اما چگونه می جنگند؟

فرمانده عرب می آید و می گوید «چرا خودمان و این بیچاره ها را به کشتن بدهیم؟ دو نفری می‌جنگیم؛ هر کدام شکست خوردیم، پیمان شکست را امضاء می کنیم - این دیگر راحت است».

رئیس پادگان اصفهان خجالت می کشد بگوید «نخیر، ما این کار را نمی کنیم».

می گوید «خیلی خوب.»

[فرمانده عرب] می گوید «خوب، اول من بزنم یا تو ؟ »

می گوید « در جنگ تن به تن، باید اول آن که از لحاظ نسب شریف تر است، بزند».

به هر حال مکالمه می کنند و رئیس پادگان اصفهان ثابت می کند که «من از لحاظ نسب شریف تر از تو هستم»:

به [فرمانده] عرب می گوید «تو چه کاره ای؟»

می‌گوید «من هیچ کاره ام!»

اما آن [دیگری] می شمارد که تا زمان قابیل بن آدم همه از خانواده قارن بوده اند!

می گوید «خیلي خوب، پس اول تو بزن».

نیزه را محکم می زند؛ فرمانده عرب چرخی می خورد و به زین اسب برخورد می کند، و زین اسب کج می شود. فرمانده اسلام می افتد، ولی باز مثل یک قرقی، یک گنجشک روی اسبش می افتد و

می گوید «حالا نوبت من است».

می گوید «دیگر نه، برویم در همین پادگان جی و با هم بنشینیم و مذاکره کنیم»!

(در طبری هست). می روند و مذاکره می کنند؛ نتیجه مذاکرات چیست؟ ننگین ترین قراردادی که در تاریخ نظامی بین دو گروه بسته شده: آن عرب به این «آقا» تحمیل می کند که:

- هر وقت ما عرب ها خواستیم یک شهر شما را بگیریم و اسب نداشتیم، خودت به ما اسب بده!

می گوید! خیلی خوب!

- اگر آدم نداشتیم، بما آدم بده!

می گوید: خیلي خوب! ما اصلاً برای همین کار هستیم!

- اگر یک عرب پیاده بود و به یک سوار ایرانی برخورد، سوار - ولو اینکه اسب از خودش باشد - باید پایین بیاید و عرب سوار شود، به خاطر اینکه عرب است!

میگوید: خیلی خوب! (امضاء می کند).

حتی قراردادهایی از این ننگین تر: «در یک گروه، اگر یک ایرانی گردنش بلندتر باشد، باید گردنش را بزنی، یا باید از آنجا برود»! زیر بدترین و زشت ترین اهانت ها را امضاء می کند!

این مردم، که فشار همین ها را روی دوششان احساس می کردند، این خبرها را می شنیدند، آن عقده های آن کفشگرزاده را داشتند، و بعد تشنه عدالت و برابری و تشنه حکومت عدل بودند، مسلمان شدند. بنی امیه دروغ گفت و عربیت را به نام اسلام تحمیل کرد؛ ایرانی نپذیرفت. بنی عباس حکومت های اشرافی را به نام اسلام زنده کرد؛ ایرانی فهمید که او [مسلمان] نیست. ایرانی مسلمان ماند؛ کدام مسلمان؟ اسلام را به همان معنایی که اول فهمیده بود و با همان جاذبه ای که در آن دیده بود و او را به اسلام کشانده بود، [حفظ کرد]؛ و آن در اولین وهله هیچ نبود جز تأمین عدالت و برابری و حکومت حق و عدل. برای همین مذهب خودش را ول کرد، ملیت خودش را ول کرد، سنت های خودش را ول کرد و به طرف اسلام رفت. بنی امیه و بنی عباس به این مردم دروغ گفتند و حکومت شخصی و فردی و نژادی شان را تحمیل کردند؛ این ها نپذیرفتند. ایرانی الان هم شیعه نشده: ایرانی مسلمان ماند؛ یعنی چه؟ یعنی او در اسلام عدالت و حکومت حق می جست و برای همین هم به طرف اسلام رفت، [ولی] در خلافت [آن را] نیافت و ندید. و برای حق و برای تأمین عدالت، یعنی اسلامی که او می فهماند و او می خواست، جنگید، شکنجه دید و مبارزه کرد و مسلمان ماند.

این اسلام را به طور طبیعی در چهره علی و در چهره خاندان علی یافت؛ نه اینکه اسلام [چیز دیگری] بود و بعد او به تشیعی رسید و یا تشیعی را ساخت! اصلاً همان اسلام اولیه ای که مردم ایران به طرفش رفتند، تشیع بود، بدون نام تشیع؛ یعنی از آن استقرار حکومت حق و استقرار عدالت چشم داشتند؛ اما کسانی که به نام اسلام حکومت کردند - چه حکومت بنی عباس و چه حکومت بنی امیه -، نه عدالت و نه حکومت حق را داشتند. این ایرانی ای که برای عدالت و حکومت حق به اسلام می گرود، ولی اسلام حق و اسلام عدل را نه در حکومت بنی امیه و نه در بنی عباس و نه در علمای اطراف بنی عباس و بنی امیه می‌بیند، خود به خود متوجه شخص یا شخصیتی و یا افرادی از خاندان پیغمبر یا از طرفداران و یاران و اصحاب پیغمبر می‌شود، که آن ها نماینده این عدل و این حق‌اند.

این است که ایرانی می گوید «من به اسلام آمدم و اسلام را پذیرفتم، به خاطر این که اسلام برای من عدالت و حکومت حق بیاورد، و این ها نیاوردند. پس من مسلمانی هستم که حق و عدالت را نه تنها جزء اسلام می دانم، بلکه بزرگترین عامل پذیرش من همین دو جاذبه و این دو اصل بوده». این است که مردم ایران از همان اول این دو اصل امامت - یعنی حکومت حق اسلامی - و عدالت - یعنی اقرار به برابری و عدل فردی و اجتماعی و جهانی و خدایی - را در متن اسلام و به نام اسلام می شناختند، و اسلام را در وهله اول به خاطر این دو وجهه اش پذیرفتند و بعد در چهره همه کسانی که به نام اسلام حکومت کردند، این دو اصل را نیافتند و خود به خود متوجه علی و یاران و فرزندان او، که قربانی دفاع از حق، عدل و حکومت حق اسلامی شده بودند، شدند، در برابر کسانی که می خواستند حکومت ستم و حکومت اشرافیت و جاهلیت را به نام اسلام بر ما تحمیل کنند.

شیعه مذهبی در کنار اسلام نیست (این آخرین جمله های من است، که می خواهم [با آن ها] تشیع را تعریف کنم). تشیع گرایش مردم ستمدیده ای است که در آغاز اسلام، وقتی که اسلام بر آن ها عرضه شد، در چهره این دین تحقق عدل و استقرار حکومت حق را حس کردند و شناختند، و در متن اسلام، امامت را به عنوان رهبری درست حق، و عدل را - که یکی از صفات خداوند است - به معنای برابری و به معنای عدالت عمومی جهانی و انسانی و اجتماعی [تشخیص دادند]؛ و وقتی که می گوییم [عدل] صفت خداوند است، یعنی صفتی است که باید در چهره همه کائنات و من جمله در جامعه بشری تحقق پیدا کند؛ یعنی عدالت تنها یک رژیم سیاسی خاص، که باید در یک جامعه تحقق پیدا کند، نیست. شیعه - یعنی مسلمان - معتقد است که عدل اصولاً جزء ذات آفرینش است، زیرا آفرینش پرتوی از وجود خداوند است، و یکی از صفات خداوند - یعنی یکی از خصوصیات ذات خداوند - عدل است. بنابراین جامعه طبیعی جامعه ای است که بر مبنای عدل استقرار دارد.

ایرانی، [از آنجا] که از حکومت خودش رنج می برد، به خاطر حق و حکومت درست، و، از آن جا که ستمدیده بود، به خاطر برخورداری از عدالت، به اسلام گروید و اسلام را، از همان اول که به آن معتقد شد، مبتنی بر اصولی شناخت، که دو اصل از این اصول، «امامت» ، یعنی حکومت واقعی و حقیقی و «عدالت»، یعنی برابری عمومی و مرگ ستم بودند. و بعد آن دو اصل را در چهره مذاهبی که جانبدار حکومت بنی‌امیه و بنی عباس، و با عدل و حکومت حق - یعنی امامت - بیگانه بودند، نیافت: توحید را یافت، نبوت را یافت، معاد را یافت؛ اما آن چیزی که ایرانی ستمدیده را به سوی صف اسلام کشید، عدالت و رهبری درست انسانی بود، که نه در بنی امیه دید و نه در بنی عباس. خود به خود اسلامی را که دارای این دو پایه است، در سیمای علی و در چهره یاران و فرزندان علی دید، و این ها را در برابر خلفای معاصرشان، که بنی‌امیه و بنی عباس باشند، سنجید؛ ولی نه به این خاطر که این ها ائمه شیعه هستند، نه به این خاطر که این ها فرزندان علی هستند، نه به این خاطر که علی داماد پیغمبر است، [بلکه چون] اسلامی که او شناخته بودو [شعارهایی که او را] به اسلام کشانده بود - که رهبری حقیقت و حق و درست انسانی و تأمین عدالت باشد - در چهره این مردان حق می دید؛ و بنابراین به علی و فرزندانش که گرایید، [منظورش] گراییدن به تشیع به عنوان یک مذهب خاص نبود، [بلکه] به این خاطر بود که آن اسلام اولیه و حق را در سیمای این ها، در زندگی این ها، در خانواده این ها، در موقعیت سیاسی این ها و در رنج ها و شکنجه های دوازده نسله این مردان یافت.

«ایرانی شیعه شد»، به این معنا، درست نیست؛ ایرانی برای عدالت و برای برخورداری از حکومت عدل و حق مسلمان شد و این دو اصل را تنها در زندگی علی دید. و اینکه می گویم علی بعد از مماتش حیات بارورتری را در دل ها ادامه داد، به این معناست که جامعه ایرانی و همه مسلمانان عدالت خواه، همه کسانی که به خاطر حکومت حق و به خاطر تأمین عدل به اسلام گرایش پیدا کردند، در نخستین قدم، این دو اصل را، که در اسلام می جستند و می دیدند و معترف بودند، از نظر تحقق خارجی در سیستم حکومت علی و در زندگی فرزندان علی می دیدند. بنابراین ایرانی ها به خاطر این که فرزندان علی و ائمه شیعه داماد یا فرزندان دختر یزدگرد هستند، شیعه نشدند؛ ایرانی ها به خاطر اینکه در میان چند فرقه مسلمان به یک فرقه که مثل آن‌ها اصول اسلام را قبول دارد، ولی بنا بر مقتضیات و مصالح دو اصل دیگر - به نام عدل و امامت - بر آن ها اضافه می کند، شیعه نشدند؛ به خاطر اینکه علی داماد پیغمبر است، شیعه نشدند؛ [بلکه] به خاطر اینکه در حکومت علی و خاندان او، دو اصل امامت و عدالت را، که در نخستین قدم از نخستین اصول اولیه اسلام می دانستند - و این دو اصل، این ملت ستمدیده و عدالت خواه را برای نجات خودش به طرف اسلام کشاند -، در این مردان بزرگ، در زندگی علی و در زندگی یاران علی، مردانی که همه شان، به اعتراف خودشان، یا مسموم و یا مقتول شدند، یافتند، به آن ها گرایش پیدا کردند؛ به خاطر مسلمان بودن و مسلمان ماندن به علي گرايش پيدا كردند؛ به خاطر اینکه دو اصل امامت و عدالت را که جزء اسلام می دانستند، در دیگر فرقه ها و در حکومت عرب نیافتند و در حکومت علی و یارانش شناختند و یافتند، به علی و به محبت علی گرویدند؛ و علی و تشيع یعنی این گونه فهمیدن اسلام.

در طول تاریخ اسلام، که این جامعه ما یک بار سال ها تحت شکنجه بنی امیه رنج برد، قرن ها تحت شکنجه بنی عباس رنج برد و سال ها تحت شکنجه مغول و ایلخانی و امیر تیمور لنگ و اتابکان رنج برد و همیشه ستم دید، رو به روز، هر چه فشار، اختناق و ستم بیشتر می شد، تمایل و محبت این مردم به علی و عشقشان به اصل امامت و اصل عدالت در اسلام بیشتر می شد، بطوریکه در طول تاریخ اسلام، تشیع یا محبت علی، همواره سرچشمه تمام طغیان های توده مردم بر علیه حکومت های بنی امیه و بنی عباس و مغولی و تیموریان و سرچشمه الهام نهضت های عدالت خواهانه بود: اولین کسانی که مغول را راندند، شعیان سربداریه در سبزوار بودند. بزرگترین نهضت هایی که در زمان امیر تیمور علیه حکومت تیموریان به وجود آمدند، [توسط] شعیان بودند. در طول تاریخ حکومت ستمکارانه بنی عباس، تنها و تنها شیعیان بودند که ستم را نپذیرفتند و همواره قربانی دادند و هرگز تسلیم حکومت بنی عباس، به نام خلیفه رسول خدا، نشدند. شیعه بود که در طول تاریخ اسلام، خاندان بنی عباس و بنی امیه و اعوان و انصارشان را، که می خواستند به نام خلیفه خدا حکومت کنند، رسوا کرد، بطوری که نام این ها، بطور معمول، «ظلمه» شد، بطوری که پاک ترین انسان ها از همکاری با این ها خودداری کردند، حتی غیر شیعیان.

این داستان را نگاه کنید تا ببینید که مبارزه دائمی شیعه به عنوان اسلام عدالت خواه، که طرفدار امام و رهبری امام و تحقق عدالت در جامعه است، چه تأثیری گذاشته و چه مقاومت منفی عجیبی در توده مردم و در بین علما به وجود آورده، یک مقاومت منفی که در طول ۸۰۰ یا ۹۰۰ سال دائماً وجود داشته: امام احمد حنبل را می شناسید؛ او رئیس فرقه حنبلی است. امام احمد حنبل فرزندی به نام صالح دارد.

در تاریخ خیلی فراوان است [مواردی] که حکومت بنی عباس می خواست به بسیاری از شخصیت ها پستی، [مثلاً] قضاوت و حکومت جایی را بدهد، و این ها فرار می کرده اند. حتی خانه ابومطیع را بر سرش خراب کردند و گفتند «بیا قضاوت بلخ را بگیر» و قبول نکرد و نیمه شب فرار کرد. بعضی ها خودشان را به دیوانگی می زدند، که پست مهمی به آن ها ندهند! داستان صالح بن احمد حنبل در تذکره الاولیاء هست، که مردی بود «قائم اللیل و صائم الدهر» (شب ها تا صبح برای عبادت بیدار بود و همیشه هم روزه داشت). «پارسا مردی به نام بود» (همین صالح پسر امام احمد حنبل). «یک سال قضاء اصفهان کرده بود» (فقط یک سال بود قضاوت اصفهان را قبول کرده بود). «در این یکسال فرمان داد تا بر خانه در ننهند» (خانه ای که شب می‌خوابد؛ در نداشته باشد)، «تا مگر نیمه شبی کسی را مهمی پیش آید و در بسته بیند» (مردم که گاهی نیمه شب با قاضی محل کار دارند، نیایند و در بسته باشد و رو دربایستی و ناراحتی [پیدا کنند]: در اطاق در باز می خوابیده). او یک سال در سال های پیش قاضی بوده و بعد هم ول کرده است.

«امام محمد حنبل را در خانه نان می پختند؛ نان آوردند؛ احمد حنبل گفت: این نان را چه بوده است؟ گفتند: خمیرمایه از خانه صالح - پسرت - آورده ایم. گفت: نه مگر او یک سال قضای اصفهان کرده بود؟ می گویند: چرا. می گوید: این نان را بنهید و هیچکدام نخورید، تا مگر سائلی (گدایی) بیاید؛ به او بگویید این نان را خمیرمایه از خانه صالح بن احمد آورده اند، که یک سال قضای اصفهان کرده بود! چهل روز این نان در خانه احمد بماند و یک سائل به جستجویش «گذر نکرد» (گدایی گرسنه نیامد که نان خانه امام احمد حنبل را بخورد، به خاطر اینکه خمیرمایه اش از خانه صالح است و به جرم اینکه صالح یک سال قاضی بوده!).

«امام گفت: آن نان را چه کردید؟ گفتند: چهل روز بمانده است به بوی آمده است. نان را به دجله انداختند» (هیچکس حاضر نشد بخورد، از گدا و ...). «امام پرسید: آن نان را چه شد؟ گفتند: در دجله افکندیم؛ و امام احمد حنبل تا پایان عمر ماهی دجله نخورد»! آن ها که این مسائل را نگاه می‌کنند، فکر می کنند این مسائل زهد و پارسایی و ... است!

یعنی چه؟ این اگر خلیفه رسول الله باشد، چرا همکاری با او این همه گناه آلود است؟ چه کسانی خلفای رسول الله را رسوا کردند و به تاریخ و به همه مردم گفتند که این ها دروغ زن اند؟ شیعه؛ یعنی [پیروان] اسلامی که اصولش را بر پایه «امت - امامت» و «عدل» نهاده بود. دنبال علی که می روند، به خاطر این است که علی مسلمان است و اسلامی را می خواهد که دو تا از پایه هایش، «امت - امامت» و «عدل» است، نه اینکه دو تا از پایه ها را، به نام «امت - امامت» و «عدل»، در کنار سه پایه اسلامی بگذارند؛ نه! اصولاً دو تا از پایه های اساسی اش امامت و عدل است.

عبدالرحمن بدوی در ستایش تشیع می گوید «متأسفانه همه انظار متوجه بعد سیاسی شیعه شده اند و به بعد عمیق تر و درخشان تر تشیع، که عمق معنوی و ظرافت و سرشاری فکر و چند پهلو بودن و چند فکر بودن طرز فکر شیعه است، و [به اینکه] نهضت شیعه نهضت معنویت اسلام است و فکر اسلامی را عمق و تحرک فراوان داده، و معنویت اسلام مرهون شيعه است، توجه نکرده اند؛ چون همه مسلمان ها خیال می‌کنند که نهضت شیعه فقط از نظر وجهه سیاسی اش شناخته می شود؛ در صورتی که وجهه سیاسی شیعه خاموش تر و کوچکتر از وجهه فرهنگی و معنوی اش است». در صورتی که هرگز! آن وجهه سیاسی خاص شیعه را عبدالرحمن بدوی بدجور متوجه شده، چنانکه همه بدجور متوجه شده اند: خیال می کنند که مقصود از وجهه سیاسی شیعه و جنگ شیعه و سنی این است که در مسأله خلافت و جانشینی پیغمبر، حق با علی بوده یا با ابوبکر؟ این باید می‌بود یا آن؟ اختلاف میان دو نفر است، و موضوعش دیگر گذشته! در حالیکه اگر درباره علی صحبت می‌شود، به خاطر این است که از این مسأله اختلاف، وجهه سیاسی و فلسفه اداره جامعه بشری از نظر اسلام را بفهمیم و با آن آشنایی پیدا کنیم، و بفهمیم اسلام می گوید که جامعه بشری را چگونه باید اداره کرد. ما در اختلاف علی، در بحث خلافت و امامت، بحث اختلاف بین دو فرد و جانشین پیغمبر را طرح نمی کنیم: اگر طرح می کنیم، نه به خاطر پرداختن به خود این مسأله است؛ به خاطر این است که از این طریق استنباط کنیم که چگونه عدالت و امامت - یعنی حکومت اسلامی - می تواند در جامعه بشری استقرار پیدا کند.

بنابراین امامت به معنای حکومت واقعی اسلامی؛ عدل، به عنوان اساسی ترین یا یکی از اساسی ترین اصول اسلام، حقیقتی است که ملت ها و مردم ستمدیده را به طرف خودش کشانده؛ و تشیع جز این نیست. و گرایش مردم ایران به علی و به خاندان علی جز همان گرایش اولیه آن ها به اسلام چیز دیگری نیست؛ و فقط در اینجا اسلام را سراغ کردند و پیرو علی شدند؛ نه به عنوان اینکه فرقه ای به نام تشیع در اسلام و در میان مسلمانان درست کنند؛ بلکه این کوششی برای دست یابی به حقیقت اسلام بود.

اما برعکس آن چه عبدالرحمن بدوی می گوید - که وجهه سیاسی شیعی یکی از وجوه بسیار ضعیفش است -، بزرگترین شاخصه اسلام در برابر همه مذاهب دیگر این است که اسلام - به قول فرانسوی ها - Lettres mortes یا حروف مرده ای لای کاغذهای سفید نیست؛ اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، یک طرز تفکر و قانون اساسی یی است (مجموعه پند و اندرزها نیست) برای تحقق این اصول عدالت و برای بنیانگذاری جامعه مترقی بشری، بر مبنای این طرز تفکر، مسئولیت سیاسی و اجتماعی و شکل متعهد رهبری دارد، و همین رهبری جامعه بشری، که شیعه به نام «امامت» اعلام می کند، جزء اساسی ترین و حتی مشخص ترین شاخصه های اسلام نسبت به ادیان دیگر است، و نه شاخصه شیعه نسبت به فرق دیگر اسلامی.

بنابراین می خواهم در آخرین جمله این را عرض کنم که: تشیع عبارت است از اعتقاد به این که اسلام دارای اصولی است که دو اصل عدل و امامت، از اصول اساسی آن است. گرایش مردم، بخصوص ایرانیان، به تشیع و به پیروی از علی نه به خاطر حفظ ملیتشان یا برای ساختن فرقه ای در برابر اسلام است، بلکه گرایش ایرانی به تشیع عبارتست از همان گرایش ایرانی به متن اسلام؛ یعنی اسلام را به خاطر عدالت و به خاطر رهبری جامعه بر اساس عدل و حق پذیرفت - به خاطر اینکه ستمدیده بود و تشنه عدل بود - و این دو اصل را در جبین هیچکس جز علی و رژیم او زندگی او و یاران او ندیده و این بود که تاریخ ایران شاهد است که در طول این نسل های فراوان، هر وقت در حکومت های بنی‌امیه، بنی عباس، مغول، تیموری و ایلخانی ستم بیشتر می شده، عشق به علی در دل ها بیشتر زبانه می کشیده، و هر وقت ظلم خفقان آورتر می‌شده، سیمای علی در اندیشه‌ها متجلی تر می شده؛ زیرا طبق اصل «تداعی» (تناقض یکی از اصول تداعی است)، مظهر عدالت وقتی بیش از همه تجلی می‌کند که ستم بیش از همه بی رحم است. این است که در دوره ایلخانیان می بینید که «علی اللهی»ها بوجود می آیند. و این قانون منطق است که یک چیز نسبی گاه در برابر نقیض خودش تبدیل به یک چیز مطلق می شود. علی که به عنوان یکی از اصحاب پیغمبر و یکی از امامان اسلام است، چون به عنوان مظهر عدالت اسلامی و مظهر حکومت واقعی اسلامی تجلی می کند، در نظر مردمی که برای عدالت و حقیقت به سوی اسلام رفتند، ولی خود را در برابر ستم مطلق دیدند، بیشتر تجلی می کند، و وقتی که ستم بیشتر و بی رحم تر می شود، عظمت و درخشش علی بیشتر می شود، تا آنجا که در نظر این مردم ستمدیده، ستم به صورت اهریمن درمی آید و علی به صورت الله جلوه می کند. این است که ما در دوره ایلخانی و مغولی می بینیم که «اهل حق» یا علی اللهی کسانی هستند که بی تاب از ستم و مشتاق عدالت شدند، و علی به صورت الهه ای، به صورت رب النوعی، بصورت اهورامزدایی و بصورت خدای عدالت وخدای حکومت حقی که در تخیل و در آرزوشان داشتند، [در نظرشان تجلی کرد]. همین تخیل و همین تشنگی و آرزو به اسلامشان کشاند، ولی حکومت اسلامی باز آن ها را گرفتار ستم کرد؛ اما آن وسوسه، آن نیاز و آن تشنگی - که آن ها را به اسلام کشاند - عدالت و امامت بود، همان چیزی که در حکومت اسلامی نیافتند و همان چیزی که در سیمای علی و در خانواده علی به صورت درخشان و هر روز درخشان تری تجلی کرد.

‫قرار بود سه شبی که در اینجا برنامه دارم درباره «تنهایی علی» و «نقش علی» و به تعبیری که انتخاب کرده بودم، «زندگی علی پس از مرگش» و «پیروزی در شکست» صحبت کنم که علی مظهر این درس بزرگ برای همیشه است.

اما مقصودم از عنوان «زندگی علی پس از مرگ»، تشیع بود و تأثیر آن در تاریخ اسلام و ایران و معنای واقعی و درست تشیع و انتقاد از کیفیت تلقی عامه از اصول این مذهب، و بحث امشب نیز گر چه دنباله بحث دو شب قبل است، اما خود یک بحث مستقل است.

در بحث شب های قبل گفتم که تشیع نه به معنای مذهبی در برابر اسلام و نه به معنای مذهبی متمم اسلام، بلکه نوعی تلقی از اسلام و نوعی فهمیدن حقیقت اسلام است و اصول این مذهب - عدل و امامت -، نه دو اصل افزوده شده به اسلام، بلکه دو اصل اساسی اسلام است که موجب پیشرفت این دین در جوامع مختلف من جمله ایران است.

امامت

در بحث «امت و امامت» نیز گفتم که «امامت» تنها به معنای اعتقاد ذهنی به مقدس بودن دوازده امام نیست، بلکه مبتنی بر این است که «اسلام» مکتبی است دارای مسئولیت اجتماعی برای تحقق هدف ها و قوانینی که به نام دین و برای تکامل انسان و تحقق عدل در جامعه انسانی ارائه می دهد، و بنابراین، ضرورت یک رهبری فکری، اجتماعی و انقلابی، طی چند نسل پیوسته، لازمه آن است.

«امامت» و «عدالت» نه تنها جزء اصول اسلام است، بلکه اصل «عدالت» و «امامت» است که اسلام را از ادیان قبل از خود مشخص می کند و این دو اصل است که مذهب اسلام را با آن سرعت به میان توده های جوامع قرون هفتم و هشتم و نهم - منجمله جامعه ایرانی - رسوخ می دهد.


به خاطر «عدل» و «امامت» اسلام است که ایرانیان با آن سرعت به اسلام می گروند؛ زیرا «توحید» و «نبوت» و «معاد» از اصول همه ادیان راستین است، اما «عدل» و «امامت» - به این صورت که دو اصل مشخص و متعهد زندگی بشری است - از اصول طرح شده اسلام است و در متن رسالت ویژه پیامبر اسلام قرار دارد.

وقتی که از «ادیان» سخن می گویم، به عنوان یک مسلمان، به ادیانی معتقدم که آخرینشان دین اسلام است و پایه گذارشان «ابراهیم خلیل» و انبیائشان از «ابراهیم» تا «محمد»؛ و در مورد ادیان دیگر نیز هم عقیده شما هستم. اما وقتی به عنوان یک مورخ، ادیان را تحلیل می کنم، دیگر به حق و باطلشان کاری ندارم.

مورخ و جامعه شناس ادیانی را به مطالعه می گیرند که در تاریخ بنام دین معرفی شده اند، و به کسانی توجه دارند که مکاتبی آورده اند، و به نام دین یا مذهب بر تاریخ بشر تأثیر گذارده اند، و با گرویدن بیش و کم مردمان توانسته اند فرهنگ و تمدنی در تاریخ انسان پدید آورند. در نظر مورخ و جامعه شناس این ها همه دینند و آورندگانشان همه پیامبر و نبی، و حق و ناحقشان بحثی است در قلمرو «دین شناسی».

بعنوان جامعه شناس فقط شناخت واقعیت و تأثیر این ادیان و پیامبرانشان را بر تاریخ و انسان بررسی می کنیم و همین جا متوقف می شوم.


*****

مردمی که از جور حکومت های روم و ایران به اسلام پناه آورده بودند، ناگهان خود را در مقابل خلافت بنی امیه و بنی عباس، که کپیه ای از امپراتوری های روم و ایران بود - که خود از آن گریخته بودند -، گرفتار دیدند، و دغدغه و تلاطم و اضطراب این مردم در مدینه و شام و ایران در این سئوال ها خلاصه می شد که: کو عدالت؟ کو امامت؟ کو حکومت اسلامی؟

چه، مردم در امامت، نفی رژیم های استبدادی خویش را می جستند و در عدالت، نفی نظام های طبقاتی و استثماری حاکم بر اجتماع خویش را.

بنابراین آنچه در امامت و عدالت برایشان مطرح بود، به روشنی و خود آگاهی، یکی مسئله حکومت بود و دیگری مسئله طبقه، دو عامل رنجی که آن ها را به اسلام می کشاند.


من نیز همچون دیگران معتقدم که بزرگترین امتیاز و افتخار تاریخ اسلام که فرهنگ و تمدن درخشان علمی اسلامی است، معلول چنین سیاستی است؛ اما افسوس، افسوس، که امامت و عدالت نیز قربانی این افتخار شده است.

سوء تفاهم نشود: من نمی گویم که تحقیق در الفاظ و معانی و بیان قرآن بد است. من نمی گویم که جمع آوری لغات عرب برای فهم بهتر قرآن بد است. من نمی گویم که تحقیق درباره جنس روح یا بقاء آن و تحقیق درباره فرشته و شناخت آن و درجات آسمان و طبقات جهنم و غذای بهشت و ... بد است. من هم معتقدم که این ها همه جزء علوم اسلامی است و باید درباره‌اش تحقیق شود. من هم معتقدم که جامعه اسلامی باید فلسفه دنیا را بفهمد و بداند که حکما و علما چه گفته اند و از فرهنگ های ایران و یونان و نجوم بابل و طب مصر و علوم و فنون دنیا اطلاع پیدا کند - این‌ها همه لازم است.

اما من اعتقاد دارم که اگر علی زمامدار بود، و اگر امامت تحقق پیدا می کرد، همه این علوم در جامعه اسلامی به وجود می آمد و فرهنگ اسلامی زنده می شد؛ ولی در حکومت بنی عباس این کوشش های بدین منظور بود که حساسیت فلسفی و علمی را به جای وسوسه عدل و حکومت امام قرار دهند؛ همانطور که می بینیم محمود ترک غزنوی که فارسی نمی تواند درست صحبت کند، و یا سلطان سلجوقی که با ادبیات فارسی به کلی بیگانه است، دهان فلان شاعر را به خاطر یک شعر یا تعبیر خوب پر از اشرفی می‌کند، و صدها اسب به او می بخشد، بدون اینکه از آن صنعت ادبی لذتی برده و یا از آن تشبیهات غزلی چیزی فهمیده باشد.

چرا شعر و ادب فارسی را سلاطین ترک نژاد غزنوی و سلجوقی این همه گسترش می دهند؟ چرا سلطان محمود غزنوی که فارسی نمی‌داند چهل و پنج هزار شاعر فارسی زبان در دربار خود می پروراند؟ زیرا هر شاعری یک دستگاه تبلیغاتی مؤثر برای سلطان در شهر و میان مردم است. برای اینکه فرخی سیستانی با اشاره به سلطان محمود به مردم مسلمان بگوید: «اگر رستم می خواهید، اینک رستم؛ اگر فقیه بزرگ می خواهید، اینک فقیه، اگر حکیم می خواهید، اینک حکیم ...».

زمینه سازی برای محبوبیت سلاطین ترک نژاد را در میان مردم ایرانی مسلمان چه کسی می تواند به خوبی فراهم آورد؟ شاعر. من در عین حال که ترویج شعر و ادب فارسی را یک اصل مقدس می شمارم و در عین حال که به عرفان، به ابوسعید ابوالخیر، به باباطاهر عریان احترام می گذارم و در برابر روح بزرگشان خضوع می کنم، اما نمی توانم چشم را ببندم و طغرل را، که یک غول خون آشام از ماوراء النهر است، ببینم که حرکت می کند و شهرها را می سوزاند و مردم را قتل عام می کند و علما را پوست می کند و دهانشان را پر از سرب می کند، و به همدان که می رسد از اسبش پایین می آید و با خضوع در کنار خیمه بابا طاعر عریان زانو می زند و دست و پای او را می بوسد، و می گوید در حق من دعا کن!

من نمی توانم ساده لوحی به خرج بدهم و این سئوال را مطرح نکنم که چرا عصر سلجوقیان نام دیگرش عصر خانقاه است؟ و چرا سلجوقیان خانقاه ها را مملو از نذورات و فیوضات خودشان می کنند و آن ها را آباد نگه می دارند و تکثیر می کنند؟ برای اینکه می خواهند همین عرفان را، که بسیار مقدس هم هست، در مقابل حکمت و فقه اسلامی علم کنند. برای اینکه فکر تقدسِ بیزاری از دنیا و پاکدامنی، در عین حال که فکر مقدس انسانی هم هست، به درد آن ها نیز می خورد.

من در عین حال که گسترش فرهنگ یونانی را در اسلام و ترجمه همه آثار ادبی ایرانی را به زبان عربی و ترجمه همه آثار افلاطون و ارسطو را به زبان عربی و ترجمه همه آثار طبی را از زبان های پهلوی و سریانی و یونانی به زبان عربی لازم می‌دانم و به گسترش طب و فلسفه و هنر و نقاشی و ادبیات و لغت و کلام و ... در اسلام افتخار می کنم، و این همه را باعث به وجود آمدن فرهنگ غنی و درخشان اسلام می دانم، ولی معتقدم که عباسیان این زمینه‌های وسیع را گسترش دادند، و این همه علما را تشویق کردند و حساسیت مسائل فلسفی و علمی و ادبی را به وجود آوردند، و در این راه این همه کوشش و فعالیت کردند تا دغدغه عدالت و امامت را در مردم از بین ببرند.

من نمی توانم باور کنم مأمون، که همه او را می شناسیم، دلش برای گسترش علوم دینی لک زده باشد، و بدین منظور مجالس بحث، فلسفه و کلام باز کند و علماء گوناگون را به بحث فلسفی درباره دنیا و آخرت و جبر و اختیار و روح و ماده دعوت کند، زیرا می دانم که هدف او از این کارها منحرف کردن افکار مردم به مسائل ذهنی و بحث های علمی و لفظی است تا این سئوال به ذهن کسی نرسد که:

«خود تو چه کاره ای؟ به چه حق بر این مسند نشسته ای و خلافت رسول خدا و امامت بر مردم را از پدرت به ارث می گیری و به پسرت به ارث می دهی؟ بر مبنای «شوری» و «اجماع» زمام خلق را به دست گرفته ای یا بر وصایت؟»

و تا مردم نپرسند که: «آن همه داد اسلام از عدل کو؟ و فرق میان امت مسلمان و جامعه قیصر و کسری در کجا است؟».

******

No comments:

Post a Comment