Saturday, April 07, 2018

کومونس - داستان کوتاهی از مهدی یعقوبی


هر چه اصرار کردیم و خواهش و تمنا، مگر به خرجش می رفت. انگار یاسین به گوش خر می خواندیم . سید شعبان دو پایش را توی یک کفش کرده بود و انگشت سبابه اش را به ما نشان  :
- امام زاده تو روستامون از نون شبم واجب تره ، اول امامزاده بعدش اگه عمری موند و پولی باقی فکر آب و برقشو  می کنیم .
من که او را خوب می شناختم و میدانستم که اگر با کسی در بیفتد روز و روزگارش را سیاه می کند چفت دهانم را بستم و فقط چشم دوخته بودم به شال سبزش که بسته بود به کمر.