از عشق ما
من چیزی از عشق مان
به کسی نگفته ام!
آن ها تو را
هنگامی که در اشک های چشمم
تن می شسته ای دیده اند
و ترکیب خونم دگرگون نگردد
و کتاب ها
و تابلو ها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند
و توازن کره زمین به اختلال نیفتد
مرا جوری در آغوش بگیر
که انگار فردا می میرم؛ و فردا چطور؟
جوری در آغوشم بگیر
که انگار از مرگ بازگشته ام
دوستم داشته باش
از رفتن بمان!
دستت را به من بده
که در امتداد دستانت
بندری است برای آرامش
همه گل هایم
ثمره باغ های توست
و هر می که بنوشم من
از عطای تاکستان توست
و همه انگشتری هایم
از معادن طلای توست
و همه آثار شعری ام
امضای تو را پشت جلد دارد
من، اما آمده ام
تا از تو تشکر کنم
به خاطر گل های اندوهی
که در درونم کاشتی
از تو آموختم
که گل های سیاه را دوست بدارم.
بخرم.
و جای جای اتاقم را با آن بیارایم…


No comments:
Post a Comment