Tuesday, July 14, 2026

عقاب پرویز ناتل خانلری

 


برگرفته ازمجموعه ی «ماه و مرداب»

این مثنوی پیرامون گفتگوی یک عقاب و زاغ است که یکی از شاهکارهای بی مانند شعر معاصر است  

دکتر خانلری مثنوی بلند عقاب را در مرداد ۱۳۲۱شمسی سرود و آن را به دوست دیرین خود صادق هدایت تقدیم کرد.

این شعر در مجموعه ی «ماه و مرداب»و با این عبارت از کتاب خواص الحیوان آغاز شده:«گویند زاغ سیصد سال بزید وگاه سال عمرش از این نیز درگذرد...عقاب را سال عمر،سی بیش نباشد»

این شعر سمبولیک که یکی از شاهکارهای ماندگار شعر فارسی است، بر اساس دیالوگ بین زاغ و عقاب شکل گرفته.

عقاب در این شعر نماد انسان های آزاده است که عمر کوتاه امّا با عزّت را انتخاب کرده اند  وبرای عمر طولانی به هر پستی و حقارتی تن در نمی دهند؛بر عکس زاغ که نماد انسانهای حقیر است که عمر طولانی همراه با حقارت دارند وبرای زندگی بیشتربه هر حقارتی تن در می دهند،به عبارت دیگر«مردم عقاب را نمادی از ارزش های متعالی انسان و تصویری پویا و زنده از آدمیانی که جان بر سر ارزشها می نهند تصور کردند؛کسانی که عمر کوتاه ولی با ارزش وزیبای عقاب را بر زندگانی طولانی  توأم با پستی  وحقارت زاغ،ترجیح می دهند وزندگی را در گنداب پستی ها و حقارت های بد نامی  آور سپری نمی کنند»

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

خواست تا چارۀ ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چارۀ کار

گشت بر بادِ سبک سیر سوار

گله آهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت

و آن شبان بیم زده ، دل نگران

شد سوی برۀ نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چارۀ مرگ نه کاری است حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روز به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

* * *

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

زآسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت: کای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت: ما بندۀ درگاه توییم

تا که هستیم هوا خواه توییم

بنده آماده بگو فرمان چیست

جان به راه تو سپارم، جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابی است بر آب

راست است اینکه مرا تیز پر است

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

من و این شوکت و این شهپر و جاه

عمر از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کرده است فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چو تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایۀ این عمر دراز

رازی اینجاست تو بگشای این راز

زاغ گفت: از تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

گنه کس نه که تقصیر شماست

زآسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کانِ اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز ز بر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

باد را بیش گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردارخوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است

چارۀ رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیات و لب جوست

من که صد نکتۀ نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم

و اندر آن باغ سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست

آنچه زان زاغ همی داد سراغ

گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور

هر دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفرۀ خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنین الوان است

لایق محضر این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم

خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

* * *

عمر در اوج فلک برده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حـَیَـوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق خطر

سینۀ کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمۀ او

اینک افتاده در این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

گیج شد بست دمی دیده خویش

یادش آمد که در آن اوج سپهر

هست زیبایی و آزادی و مهر

فر و آزادی و فتح و خطر است

نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر جا نگریست

دید گردش اثری زآنها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و برجست ز جا

گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیَم در خور این مهمانی

گند و مردار ترا ارزانی

گر در اوج فلکم باید مُرد

عمر در گند بسر نتوان برد

* * *

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند در این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

پرویز ناتل خانلری


No comments:

Post a Comment