( 1 )
کوهساران سرسبز
دره ها خاموشند
خلوتی سحرانگیز
افقم گلپوشند
در رگانم انگار
چشمه ساران جاریست
و هزاران غزل عطرآگین
می وزد آرامش
جویباری آرام
از برم می گذرد
و سبکبال مرا
به زلال ابدیت ببرد
( 2 )
از فراز قلل مه آلود
میدرخشد خورشید
سهره ای می خواند
بر سر شاخه بید
می نشینم به سر زورق رنگین خیال
و پر و بال زنان
میروم خطه دور
بیکرانی از نور
( 3 )
با نسیم خنکی از نیزار
در شبانگاه که چشمانم را می بندم
همه ذرات وجود
همه ی بود و نبود
می سپارم دل خود را به سکوت
به سفر میروم آرام آرام
چون گلی بر سر رود
خلوتی راز آلود
در برم می گیرد
آبشاری از نور
به سرم می ریزد
مثل یک ققنوسی
روح آتشگینم
نرم و آهسته که پر میگیرد
چه زلالم چه زلال
چه سکوتی جاریست
لحظه ها رویاییست
همه عقربه ها خاموشند
و دگر هیچ اثر از من نیست
( 4 )
در پس پلک فرو بسته من
رودها در گذرند
در پس پلک فرو بسته من
ابرها در سفرند
من سکوتم پر از بال و پر چلچله هاست
من سکوتم پر از آینه برکه و ماه ست
تار و پودم از عشق
همه بود و نبودم از عشق
و چه سرشارم از زمزمه برگ و نسیم
و جهان را که به چشمان چکاوکها من می بینم
و چنین است که آتشگینم
(5 )
اوج کوههای بلند
چشمه ساری بودم
ناگهان جوشیدم
از دل صخره و سنگ
در بهاری خوشرنگ
جاری ام در شب و روز
که توقف مرگ است
در مسیرم که شقایق هایند
و قناری های رنگارنگ
در کنارم بنشین
تا که در عصر شلوغ
آهن و دود و دروغ
روحت آرام شود
در کنارم بنشین
و رها کن خود را
در دل آبی ها
تا که موسیقی عشق
به تو الهام شود
( 6 )
بر سر صخره پلنگی پیداست
دره ها ساکت و سرد
پشت کوهها دریاست
خسته بر گرده اسب کهرم
به افق می نگرم
مقصدم ناپیداست
آنطرف نیزاران
با سرانگشت نوازشگر باد
نغمه خوان در رقصند
اینطرف برکه عطرآلودی
پُرِ نیلوفر شاد
می نشینم آرام
به کنار بیدی
و صدای تپش قلب چکاوکها را
در دلم می شنوم
نفس شب بوها
کوه و دشت زیبا
و رها میشوم از خود کم کم
( 7 )
چه زمان زود گذشت
مثل یک روز بلند
بر لبانم لبخند
چه زمان زود گذشت
دشتهایی چه قشنگ
آسمانی خوشرنگ
و هوا پاک و زلال
لحظه ها ساکت و آرام و صبور
زندگی زورقی از خواب و خیال
باد در شاخه بید
نغمه خوان می پیچید
چتر خورشید به بالای سرم
جنگل عطرآلود
آهوان دور و برم
چه زمان زود گذشت
نقره ماه که در خلوت رازم زیبا
زندگی گویی بود
سفری در رویا
چه زمان زود گذشت
جانم از عطر بهاران سرشار
آرزوها پر بار
تار و پودم بیتاب
همه شبها مهتاب
در گذرگاه نسیم
شاد و شاداب که می رقصیدم
در طلوع شبگیر
میدرخشیدم من
دره ها راز آلود
بر لبم ساز و سرود
نرگسی زیبایم
عطرافشان لب رود
( 8 )
چه رهایم چه رها
چون پری رقص کنان روی هوا
نورها از دل من
در عبورند عبور
لحظه ها روح و رگم در تپشی آهنگین
از بلورند بلور
بی نهایت بی وزن
تهی از خویش سراسر گشتم
و به ذات ازلی
شعله ور بر گشتم
بی خودم از خودم اما هستم
بر سر بال نسیم
نغمه خوان در سفرم
همه سو زیباییست
همه سو شیدایی
مهربان دیده من
پرتو عشق که در سینه من
به کجایم به کجا
چه رهایم چه رها
( 9 )
من دلم بی تاب است
از سر کوه بلند
برفها آب شدند
دشت و کوه و صحرا
شاد و شاداب شدند
بر لب رود روان نرگس ها
در حریر مهتاب
مست در خواب شدند
بر سر شانه هر دیواری
شاخه های گل یاس
لحظه ها پر احساس
میدرخشد خورشید
بر سر کاکل بید
از سر چشمه که موسیقی ناب
در گذرگاه سفر می آید
پس چکاوک های نغمه سرا
سهره ها، قمری ها
به کجایند کجا
و درین گستره رنگارنگ
خبری نیست از آنان که چرا
شاعران منتظرند
جنگل عطرآلود
بوته های گل سرخ
سرو و افرا و بلوط
به افق می نگرند
به چه هنگام چه وقت
باز بر میگردند
نغمه در نغمه که در شبگیران
در دل جنگل سبز
جلوه گر میگردند
من دلم بیتاب است
به چه هنگام چه وقت
( 10 )
چهره ها سرد و عبوس
واژه ها آه، سراسر افسوس
خانه ها بی فانوس
جمعه غمگینی است
آسمان بارانی ست
در پس پنجره تنهایی
سر به زیر پر و بال
قمری ای کنج قفس زندانی است
و جهان عمق دو چشمان غم آلوده من
رو که در ویرانی است
به ستوه آمده ام من به ستوه
دلم آکنده که شد از اندوه
میرنم خسته که از اینهمه تاریکی ها
مثل اسبی وحشی
به در و دره و کوه
میروم تا که به ژرفای سکوت
قعر تاریکی ها
به درونم بروم
و در اوج قلل ارامش
همه بود و نبودم پر از نور شوم
اثری هیچ نماند از من
بعد از این زندگی مه آلود
بر سر قله کوهی سرسبز
به گلی وحشی و مسرور شوم
نیمشب ماه به بالای سرم
در سحر فوجی که از پروانه
شعله ور دور و برم
ببرد عطر مرا
باد بر شانه خویش
شاعری مست شود
از شمیمش به دل عاشق و دیوانه خویش
( 11 )
به شبانگاهی سرد
بر سر صخره کهسار بلند
پلکها را بستم
شاخه ای ارکیده
در گمان یا دستم
بر لبم زمزمه ای روشن بود
در سکوتی غزل آلود اطرف
و شهودی شفاف
ناگهان بی هنگام
دستی از ناپیدا
آتشی سینه من بر افروخت
و همه بود و نبودم را سوخت
عشق در بال و پرم جاری شد
و سبکتر که شدم
مثل ذرات معلق در نور
در طلوع انگور
بی خبر از خود و دیگر که شدم
...و سبکتر و سبکتر
( 12 )
با همه تاریکی
بی امان روی سرم
با همه خوف و خطر
دم به دم دور و برم
با همه تیغ و تبر
بند و زنجیر که بر بال و پرم
من ولی بی تردید
در شبی از قفس تیره و تار
تا به خورشید غزلخوان بپرم
( 13 )
دختری فقه در ایوان میخواند
چهره اش درد آلود
و سراسر همه زندگی اش سرد و کبود
با تبسم که نگاهش کردم
دادمش دفتری از شعر فروغ
گونه اش گلگون شد
گل میخک که به گلدان رقصید
و دلش گرم که در سینه تپید
از سر بام بلند
ماه در قعر دو چشمان سیاهش تابید
رو سری را بر داشت
گونه ام را بوسید
دست من شاخه اندوه که از عمق نگاهش را چید
( 14 )
جویباری آرام
در کنارم جاریست
هیچکس اینجا نیست
جنگل عطرآلود
مست از شبنم شبگیران است
همه سو زیباییست
همه سو رویاییست
و طبیعت به سرانگشت نوازشگر خود
میکند جادویم
آسمان آبی پوش
دشت و صحرا گلپوش
بر سر شاخه سبز
می پرد شاپرکی بازیگوش
خواب یا بیداریست
رفته ام من از هوش
( 15 )
من به دنبال کسی می گردم
در خیال است اما
دیده منتظرم پیدا نیست
من به دنبال کسی می گردم
عطر و بویش به دلم هست اما
پهنه دنیا نیست
من یقین دارم هست
مستم از عطر خیالش شب و روز
مثل خون در رگ و روحم جاری
بی گمان رویا نیست
( 16 )
چه هوای خنکی
ابرها در سفرند
رودها می گذرند
و نسیمی که زلال
می وزد از سرکوه
به نت موسیقی احساسم
و چه من حساسم
می چکد اشک که از چشمانم
گریه گاهی خوب است
میدهد تسکینم
غم و اندوه مرا می چیند
میکند درمانم
میروم پنجره را باز کنم
در شب تیره که در پرتو ماه
نغمه ای ساز کنم
من چه اندازه که از شعر و غزل سرشارم
من چه گلهای قشنگی به دل خود دارم
( 17 )
آی ای آدمها آدمها
تا نشد دیر ببوسید هم را
آی ای آدمها
بزدایید که از چهره هم ماتم را
بفروزید به تاریکی شب فانوسی
کوچه ها را که غم اندود شدست
آب و جارو بزنید
بنوازید که موسیقی ناب
و برقصید غزلخوان شاداب
مهربانی بکنید
همزبانی بکنید
به دل و دیده هم پل بزنید
نغمه خوانی بکنید
زندگی را به شرابی در جام
ارغوانی بکنید
و بکارید که در باغچه ها یاسمن و میخک و یاس
لحظه ها را از عشق
جاودانی بکنید
تا نشد دیر ببوسید هم را
...تا نشد
( 18 )
صبح در بانگ خروسان با شوق
میدهم آب که من گلها را
و سلامی بدهم
افق زیبا را
بعد از آن پنجره را باز کنم
بنشینم ایوان
و به خورشید تماشا بکنم
و به رقص گل داوودی و یاس
لحظه ها را که شکوفا بکنم
لانه ای کنج حیاط
بر سر شاخه بید
گذرا ساخته ام
سهره ها در راهند
دانه و آب پس از خستگی راه سفر میخواهند
موسم دلگیریست
اینهمه مردم همه با همند اما تنها
رنگ اندوه دلها
خنده شد شمش طلا
وای ای آدمها
زن همسایه من هیچ کسی را که ندارد جز من
و دو پایش فلج است
میروم نان که برایش بخرم
چند عدد سیب و انار
بنشینیم دمی
و بگوییم و بخندیم کمی
به محبت همه عمرم شب و روز
من جلا روح خودم را بدهم
به محبت همه عمرم شب و روز
اعتلا روح خودم را بدهم
( 19 )
آسمان ابرآلود
نم نم بارانست
پونه ها می رقصند
در همه دور و برم رایحه ریحان است
جنگل سبز شمال
بیکران زیباییست
ساحل سبز خزر
خطه ای رویاییست
از هیاهوی جهان من خسته ام
از تکاپوی تهی
آمدم تا که در آفاق سکوت
عطر آرامش و عشق
نفسی تازه کنم
دردها جانکاه است
روحم از گرد و غبار آلودست
آمدم تا بتکانم خود را
زندگی کوتاه است
( 20 )
قعر شبهای سیاه
کسی ا ز ناپیدا
با سرانگشت حریرش ناگاه
دست لرزان مرا میگیرد
می برد گستره ای بی همتا
بر لبم زمزمه هایش جاریست
در زمستان های برف آلود
گرمی خورشید است
بیکران زیبایست
تار و پودش از مهر
در تپش های دل بی تابم
آتش عشق که بی تردید است
( 21 )
می نشینم به سر زورق ابر
میروم گشت و گذار
از دیاری به دیار
چه سبکبالم من
چون پر کاه که بر شانه باد
پرتو ماه که بر روی سرم
مثل پرواز که در رویاها
از خودم بیخبرم
چشم را می بندم
و رها میشوم از ثقل تنم
از من اینجا که کسی پیدا نیست
چه فراموشی ناب
و جهانی پنهان
در پس مردمکم ظاهر شد
مه ای آرام که از آبی دریا رد شد
و در آرامش عشق
دل من شاعر شد
( 22 )
بادها زوزکشان
برگها می ریزند
موسم تاریکی است
من که در گوشه دنج
بر سر نیمکتی
فارغ از غوغاها
خیره بر ابر که از روی سرم می گذرد
و به پاییز که از دور و برم میگذرد
نم نم باران است
بر سرم چتر سکوت
و سروشی پنهان
در هیاهوی پر آشوب جهان
با همه تاریکی
از تپش های دلم
گرمی نور سحر می خیزد
پرتو بیداری
بیکران هشیاری
عطر ارامش از روحم بر میخیزد
( 23 )
ما غباری همه از
کهکشان هایی دور
گنگ و نامعلومیم
بیش از این کس که نمی داند چیست
یا در اسرار جهان رد و نشان چه کسی است
از همان جا که من و تو به وجود آمده ایم
به همان جا برویم
راه بر گشتی نیست
همگی هیچ شویم
در سکوتی ابدی
عاقبت در ته این راه پر از پیچ شویم
از تولد تا مرگ
فاصله یک قدم است
لحظه ها را دریاب
فرصتت خیلی کم است
( 24 )
در جهانی که همه فکر خودند
من که در فکر اقاقی هایم
در پی نور به ظلمتکده شبهایم
قرن تاریکی ها
عصر گمگشتی و وحشت و تنهایی ها
کسی اصلا که نمی پرسد هیچ
که چرا قمری ها کم شده اند
و هوا آلوده
چهره ها مملو از غصه و ماتم شده اند
در جهانی که همه فکر خودند
من به رویای شقایق هایم
شعرها پژمردند
رودها خشکیدند
و چه جنگلهایی
که بیابان شده اند
و کلاغان سیاه
چه فراوان شده اند
در دو چشمانم اشک
به دلم حسرت و آه
دست هایم خالی
خسته از آدمها
( 25 )
جرعه ای ناب هوای خنک کوهستان
جامی از چشمه خورشید که در شبگیران
من دلم میخواهد
آسمانی آبی
یا شبی مهتابی
کوههایی پر از نرگس ها
و درختانی سبز
که چکاوک ها ی رنگارنگ
بر سر شاخه پر پیچ و خمش میخوانند
من دلم میخواهد
سینه شعله ورم را نفسی بشکافم
و عقابی که در اعماق دلم زندانست
قعر تاریکی ها
به هوا پر بدهم
غل و زنجیر که از روح خودم پاره کنم
از قفسها برهم
( 26 )
و سبکتر و سبکتر که شدم
و معطر و معطر که شدم
و به نجوای لطیفی که من از بُعد خودم
به فراتر که شدم
وزش باد که بر چهره من
نور مهتاب که بر دیده من
راز جادویی عشق
شعله ور در تپش سینه من
چون که ارکیده و یاس
می شکوفم که در آغوش بهار
عطرافشان و درخشان و رها
با هزاران احساس
مثل شبنم که به هنگام طلوع
یا که یک قطره باران سر اقیانوسم
و تهی از همه بود و نبود
بیکرانها به سفر می گردم
در فراسوی خیال
جلوه گر می گردم
( 27 )
من درختی سرسبز
در سحرگاه شکفتن به سر قله کوهی به لب دریایم
نم نم بارانم
روی آرامش نیلوفرها
در فراموشی و خاموشی ناب
در طلوع خورشید
با عقابان در اوج
مثل باغی که در آغوش بهاران شاداب
چشمه ساری که زلال
سینه خرم جنگلهایم
مرغکان دور و برم
بال و پر میشوند
نسترن های قشنگ
منظرم می رویند
عطر پنهان غزل در دل قمری هایم
رقص گندمزاران
در شب نقره ای بیداران
از هیاهوی جهان دورم من
در رگ و ریشه انگورم من
( 28 )
می سپارم که خودم را در باد
مثل پروانه رنگین که به خواب شمشاد
می سپارم که خودم را بر ابر
بیکرانها آزاد
من که ام خویش نمیدانم هیچ
ذره ذره تهی از ثقل تنم
گاه موجی به دل دریاها
گاه در عطر گل یاسمن و نسترنم
مثل روح از تنم آرام که بر می خیزم
و سبکبال که در گستره ای خورشیدی
گل که با بوسه فرو می ریزم
و در آیینه به رقص
شاد و شاداب که با سایه خود می خیزم
من هزاران و یکی
بیشماران و یکی
بی نهایت هستم
کهکشانهایی از انگور که ذاتاً مستم
در سراپرده شفاف سکوت
خلوتی راز آلود
روح بیتابم را می شویم
زیر چتری از نور
و به آرامی پرهای نسیمی بکنم
از خودم نرم عبور
و جهان با همه زیبایی
چهره اش را به دو چشمم که نمایان بکند
و جهان با همه زیبایی
در دل بیتابم
نرم و آهسته خودش را که شکوفان بکند
( 29 )
گوش کن می شنوی
این صدای قدم پای سکوت است سکوت
از پس سایه سرو لب رود
مثل آرامش نایاب شهود
و دو پروانه زرین در باد
در طلوع سحری می رقصند
چه به هم دل بستند
با همه تاریکی
من فقط نور در آفاق جهان میبینم
مستم از گرمی خورشید که در اعماقم
از غزل رنگینم
و به باغی که پر از خاطره ها
در شب و روز که گل می چینم
گوش کن می شنوی
( 30 )
مثل یک خواب زلال
پس از آن بیداری
تپش هشیاری
مثل آزاد شدن از قفسی
و پر و بال زدن
در پی همنفسی
برگها در پاییز
به زمین می ریزند
در بهاران اما
باز بر میخیزند
و چه روح انگیزند
چشمها را که ببند
و گذر کن با من
از جهانی به جهان
و سفر کن با من
از فراخای شب تیره و تاریک به نور
تا سحرگاه بلور
دوست داری که شقایق بشوی
یا در آغاز شکوفایی باغ
چون قناری ها عاشق بشوی
به هر آنچیز جهان فکر کنی
تو همان خواهی شد
من پس از مرگ که بر میگردم
ارغوان خواهم شد
ضرب در آینه ها
بی نهایت به جهان خواهم شد
( 31 )
آسمان پاک و زلال
مثل کوههای شمال
باد نوباوه که بر چهره من
می برد گرد ملال
بر پر و بال عروج
لحظه ها روشن و شفاف تر از رنگ خیال
عطر مواج اقاقی به هوا پیچیده است
قاصدکها رقصان
نرم و آرام به دور و بر من
سایه ای از خورشید
بر فراز سر من
میروم آب دهم
شمعدانی ها را
و نگاهی بکنم
ارغوان را که شکفته لب حوض
بنشینم به رواق
خیره بر رویاها
بسپارم که خودم را به غزل
به تماشای تو در خلوت رازم بروم
و در آیینه جادوی سکوت
غایب از خود بشوم
( 32 )
مثل ابرم که سبکبال سر کوه بلند
مثل بادم که وزان دره و دشت
مثل رودم که روان در سفری بی بر گشت
مثل رقص امواج
بر لب ساحلها
مثل عاشق شدن قمری ها
در بهاران به دل جنگل ها
شادی نرگس ها
بر سرانگشت نسیمی ناگاه
مثل لبخند لطیفی در راه
لحظه دیدن ماه
من زمان از دستم در رفته ست
عقربه ها ساکت
دل و جانم مست است
از پس زمزمه ای آهنگین
و سکوتی رنگین
از خودم دور شوم
و در آغوش هزار آینه ی تو در تو
همه ذرات وجودم پر از نور شوم
چه سبک روحم من
بی نهایت بی وزن
مستی بی پایان
چون شراب کهنم
در جهان دگری غوطه ورم
در فراسوی زمان در سفرم
( 33 )
دانه ای بودم من
خفته در خاک عدم
و جهانم تاریک
قفسی بی روزن
دانه ای بودم من
تیرگی دور و برم
بی تپش بی رویا
خاک دلمرده و سردی به سرم
تا که در نم نم باران، سحری
در سر راه بهار
لرزشی نرم به جانم لغزید
دست و پایم لرزید
کسی از گستره ای دور که در اعماقم
نرم و آهسته صدایم میزد
نغمه ای ناب و زلال
پر گشودن به هوایم میزد
عطش روییدن
تپش گل دادن
عطر و بو افشاندن
آسمان را دیدن
به رگانم که خزید
قلب من در قفس سینه تپید
خاک را از سر خود
به کناری که زدم
نوری از خطه عشق
در شب تیره درخشانم کرد
ناگهان خندیدم
برگ و گل افشاندم
و در آغوش نسیم عطرافشان
پر شکوه رقصیدم
( 34 )
همه سو گرد و غبار
رنگ خاکستر و دود
آسمان پیدا نیست
چهره ها مغمومند
ردی از رویا نیست
دیده را می شوییم
دل خود را افسوس
زندگی شد کابوس؟
رازقی های قشنگ
ناگهان پژمردند
ماه را از سر بام
شب پرستان بردند
آرزو رنگ سراب
لحظه ها رنج و عذاب
حس کنم انگاری
به گلویم که طناب
در بیابان عطش
در میان آتش
من چه سردم شده است
روز و شب می لرزم
من چه دردم شده است
میروم تا که به دریای خزر
اندکی گریه کنم
زیر باران لب ساحل بدوم
بزنم دره و دشت
و برقصم در باد
با شقایق به سر کوه بلند
و شبانگاه به نجوا با ماه
نغمه ای ساز کنم
کمی آرام شوم
و در آغوش خیال
پر از الهام شوم
میروم کنج فراموشی ها
در دل جنگلها
می نشینم لب رود
به گذرگاه شهود
و سحرگاه در آفاق سکوت
به سبکبالی ابر
پر بگیرم در اوج
از قفس ها برهم
و در آبی های بی پایان محو شوم
( 35 )
زندگی پایانش آغاز است
من سرآغاز شدم در پایان
و شکفتم رنگین
هیأتِ شاخه گلی
بر سر قله کوه
در طلوع شبگیر
بر تنم شبنم ها
در غروب خورشید
مرغکان دور و برم
جویباری آرام
از برم یا به دلم آهنگین میگذرد
شاخه هایم سرسبز
ریشه هایم در عشق
آسمانی آبی
جلوه گر در نظرم
باد با برگانم در نجواست
آنطرفتر دریاست
وسعتی آینه گون
خلوتی روح نواز
پهنه ای پر افسون
نغمه خوانان باران
شاخه و برگ مرا می شوید
و دلم را غزلی عطرآگین
از زلال اشراق
ناگهان حس بکنم
سایه نوری را
بیکران روی سرم
به تپش می آیم
و به مانند کبوتر در اوج
با ترنم بپرم
( 36 )
به سکوت است که روح
در تسلی بشود
به سکوت است که عشق
در وجودت متجلی بشود
در سکوت است سکوت
سردی باد خزان بر تو بهاران بشود
در سکوت است جهان بر تو نمایان بشود
در سکوت است سکوت
واژه ها دود شوند
راهرو و راه یکی در دل مقصود شوند
به سکوت است سکوت
در غیاب خودت از بود و نبود
همه ذرات وجودت که شکوفان بشود
صبحت چلچله ها را به هوا می فهمی
ماه را درک کنی
و پس پلک فرو بسته تو رود زمان
متوقف بشود
و غبار از دل و جانت برود
در سکوت است سکوت
شب تاریک در افاق نگاهت که درخشان بشود
و به سردابه تنگ و قفس حد و حدود
ابدیت به درونت که فروزان بشود
گوش کن می شنوی
نغمه آرامش
چشمه ساران زلالی که درونت جاریست
من نورانی تو در ظلمت می شکفد
و به سرمای درون
آتشی نامیرا
ناگهانی بدمد
و یکی میشوی با هر چه که هست
و یکی میشوی با هر چه که نیست
دست تو با همه فاصله ها
در کف دست من است
و زمان پوچ و عبث
در جهانی که شراب کهن است
( 37 )
آسمان عطر آلود
من در آفاقی پر از راز که در کشف و شهود
همه چیز آرام است
نسترن ها در خواب
لحظه الهام است
در ستیغ کوهها
بادها پیچ و خم موهایم می پیچند
زندگی در کام است
آبشاری از نور
چتر روی سر من
دو سه پروانه زرین چرخان
در شب و روز به دور و بر من
دره ها زیبایند
کوهساران که بمن آرامش می بخشند
و پر از رویایند
رودی از آیینه
بستر سینه من در سفر است
من در این رود که چشمانم را می شویم
و دلم را که در آن نور سحر جلوه گر است
و به نجوا که در شبگیران
با کسی ناپیدا
نرم و آهسته سخن می گویم
پس از آن با لبخند
گل خوشرنگی را
در سراشیبی کوههای بلند
شعله ور می بویم
گوش کن، می شنوی
نغمه پای سکوت
از پس نیزران
گوش کن می شنوی
نرم نرمک باران
وقت آن است که من آهنگین
تا برقصم در باد
غزلی ساز کنم
از لبان شمشاد
وقت آن است که من
مثل یک برگ سبکبال و معلق به هوا
به فراسو بروم
و در اوج قلل آرامش
در سکوتی ابدی محو شوم
( 38 )
در پی راز جهان میگردم
و چه سر گردانم
در پی راز وجود
آشیانی از عشق
و چه بی سامانم
از معمای جهان حیرانم
و فقط میدانم هیچ نمیدانم من
در به در سرگشته
دور بی پایانم
در پی راز جهان میگردم
کائناتی که شگرف
کهکشان های عظیمی که به چشم
دور و ناپیدایند
و سراسر اسرار
و پر از رویایند
زندگی چیست چرا آمده ایم
چشمه ساران زلال
دشت های پر گل
قله های سرسبز
رود هایی که روان در راهند
و به هر لحظه که با ساز و نوا همراهند
همه ی آنچه که در دیده ما پیدایند
همه ی آنچه که ناپیدایند
همه در تاب و تبند
در پی مقصودی روز و شبند
زندگی چیست سراسر راز است
زندگی شاید یک جرعه ای از آب زلال
در کویری سوزان
نغمه رنگینی
در شکوهی ابدی در باران
زندگی گرمی دستان تو شاید باشد
به کف دستانم در ایوان
و به لبخند که نوشیدن یک فنجان چای
در پی راز جهان می گردم
و چه سر گردانم
با شقایقها بر کوه بلند
مثل پروانه که من رقصیدم
باهزاران گل سرخ
به بهاران به سر کهساران روییدم
با کبوترهای آزادی
پر گشودم در اوج
لب خورشید به تاریکی شب بوسیدم
همه ذرات جهان
در تپش هر نفسند
عطر می افشانند
در پی پر زدن از میله تنگ قفسند
تو چرا ساکت و سرد
به فراموشی و در خاموشی
با ترنم به سرود
بشکن قفل سکوت
به تکاپو شب و روز
نغمه خوان عالم ماست
معنی بودن ما
در نیاسودن ماست
( 39 )
می سپارم خود را
در شبانگاه که بر زورقی از رویاها
می درخشد ناگاه
در دو چشمانم ماه
گرمی دست نوازشگر خورشیدی را
حس کنم در دستم
و سبکبار که از ثقل تنم
می کشم پر به هوا
می سپارم خود را
به ترنم که در آغوش بلورینه رود
و سفر می کنم از دره و دشت
راههایی که پر از پیچ و خم و بی برگشت
مرغکان روی سرم
ابرها همسفرم
می سپارم خود را
در سحرگاه که بر بال نسیم
بتماشای شقایق بروم بر سر کوه
نغمه ای ساز کنم در باران
و بشویم دل خود را آرام
از غبار غم و اندوه که در دور و بر نیزاران
می سپارم خود را
به طلوعی رنگین
بر لبم زمزمه ای آهنگین
در درونم که کسی پنهان است
قوه ای سحرآمیز
از فراسو که مرا میخواند
همه ذرات تنم سوزان است
می شکافم دل خود را به سر صخره کوهی در راه
و عقابی که جهان آینه روح منست
بال و پر میگیرد
به کجا ناپیدا؟
و دگر هیچ خبر از من نیست
بادها در گذرند
ابرها در سفرند
بر سر صخره کوه هیچ اثر از من نیست
*****
مهدی یعقوبی(هیچ)
این اشعار ادامه دارد








No comments:
Post a Comment