معمای دانشجوی سارتر (یا تعارض میان مادر و جنگ)، یکی از معروف ترین مثالهای نقض در فلسفه اخلاق و مکتب اگزیستانسیالیسم است.
ژان پل سارتر
شرح معما
در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه توسط ارتش نازی، یکی از دانشجویان سارتر برای مشورت نزد او آمد. این جوان با یک دوراهی اخلاقی فلجکننده روبرو بود:
گزینه دوم (پیوستن به جنگ): جوان اشتیاق شدیدی داشت که به نیروهای مقاومت فرانسه در بریتانیا بپیوندد تا انتقام برادرش را بگیرد و با اشغالگران نازی بجنگد.
بنبست اخلاقی از دیدگاه سارتر
سارتر استدلال میکند که هیچ نظام اخلاقی پپشینی نمیتواند به این جوان بگوید چه کار کند
*****
بخشی از سخنرانی ژان-پل سارتر:
«برای اینکه مفهوم اضطراب را بهتر درک کنید، مثالی میزنم از یکی از شاگردانم که مدتی پیش به سراغ من آمد. پدرش با مادرش قطع رابطه کرده بود و علاوه بر این، تمایل داشت که با دشمن همکاری (تبانی) کند. برادر بزرگترش در تهاجم سال ۱۹۴۰ فرانسه کشته شده بود و این جوان، با احساساتی کمی ابتدایی اما قهرمانانه، میخواست انتقام او را بگیرد.
مادرش با او تنها زندگی میکرد، از خیانت همسرش و مرگ پسر بزرگش عمیقاً دلشکسته بود و تنها تسلیخاطر و امیدش به زندگی، همین پسر جوان بود.
این جوان در آن لحظه با دو راه انتخاب روبهرو بود:
یا به انگلستان برود و به نیروهای فرانسه آزاد بپیوندد – یعنی خانهاش را ترک کند و در ارتش ثبتنام کند، که این کار شاید به کشته شدن او منجر میشد – یا اینکه در کنار مادرش بماند و به او برای زنده ماندن کمک کند.
او کاملاً آگاه بود که این زن (مادرش) فقط برای او زنده است و ناپدید شدن او – و احتمالاً مرگش – مادر را در یأس مطلق غرق میکند و شاید هم باعث مرگش شود. او همچنین میدانست که در عمل، هر کاری که برای مادرش انجام میدهد، تأثیری واقعی، مستقیم و ملموس دارد؛ چون به او کمک میکند تا زنده بماند. در حالی که تلاش او برای رفتن و جنگیدن، عملی مبهم بود که ممکن بود در میان راه در یک کشور غریب محو شود و هیچ فایدهای نداشته باشد؛ برای مثال، در راه رفتن به انگلستان، هنگام عبور از اسپانیا در یک اردوگاه بازداشت شود، یا پس از رسیدن به انگلستان در یک دفتر پشت میز نشین شود و کاری به جز کاغذبازی انجام ندهد.
بنابراین او با دو نوع اقدام کاملاً متفاوت روبرو بود: یک اقدام ملموس و فوری، اما خطاب به تنها یک فرد (مادرش)؛ یا یک اقدام خطاب به هدفی بسیار بزرگتر، یعنی یک جامعه ملی، اما اقدامی که در نتیجهاش ابهام وجود داشت و ممکن بود در مسیر خنثی شود.
در عین حال، او میان دو نوع اخلاق مردد بود. از یک طرف، اخلاق محبت و فداکاری شخصی؛ و از طرف دیگر، اخلاقی با وسعت بیشتر، اما با کارآمدیِ مشکوکتر. او باید میان این دو انتخاب میکرد. چه کسی میتوانست به او کمک کند تا انتخاب کند؟
دکترین مسیحی؟ خیر. دکترین مسیحی میگوید: "خیّر باشید، به همسایه خود محبت کنید، خود را فدای دیگران کنید، سختترین راه را انتخاب کنید." اما سختترین راه کدام است؟ پیوستن به جبهه جنگ برای مبارزه که هدفی مبهم است، یا ماندن در کنار مادری که بدون او میمیرد؟ همسایه در اینجا کیست؟ مبارز مقاومت یا مادر؟
اخلاق کانتی چطور؟ کانت میگوید: "هرگز با دیگران صرفاً به عنوان یک ابزار رفتار نکن، بلکه آنها را به عنوان یک هدف در نظر بگیر." بسیار خوب؛ اگر من کنار مادرم بمانم، با او به عنوان یک هدف رفتار کردهام، اما در خطر این هستم که با مبارزانی که در اطرافم میجنگند به عنوان یک ابزار رفتار کنم [چون از فداکاری آنها برای راحتی خودم استفاده کردهام]. و برعکس، اگر به کمک مبارزان بروم، با آنها به عنوان هدف رفتار میکنم، اما در خطر این هستم که با مادرم به عنوان ابزار رفتار کنم [او را رها کنم].
اگر ارزشها مبهم باشند، و اگر همگی آنها برای موقعیتِ مشخص و خاص ما بیش از حد وسیع و کلی باشند، راهی جز این باقی نمیماند که به غرایز خود اعتماد کنیم. این همان کاری است که این جوان تلاش کرد انجام دهد؛ و وقتی من او را دیدم، میگفت: "در نهایت، این احساس من است که باید راه را نشان دهد. اگر واقعاً حس کنم که مادرم را آنقدر دوست دارم که همهچیز را فدایش کنم، میمانم. اما اگر حس کنم اشتیاقم برای رفتن و جنگیدن شدیدتر است، خواهم رفت."
اما چگونه ارزش یک احساس را اندازه میگیریم؟ چه چیزی ارزش احساس او نسبت به مادرش را تعیین میکند؟ دقیقاً همین واقعیت که او در کنار مادرش ماند. من میتوانم بگویم "من فلان دوست را آنقدر دوست دارم که فلان مقدار پول به او بدهم"، اما تنها در صورتی میتوانم چنین ادعایی کنم که واقعاً آن پول را داده باشم. [...] به عبارت دیگر، احساس با اعمالی که انجام میدهیم شکل میگیرد؛ بنابراین من نمیتوانم برای هدایت اعمالم، به سراغ احساسم بروم [چون تا عمل نکنم، شدت احساسم معلوم نمیشود].
بنابراین، این جوان نه میتوانست به یک قانون اخلاقی مکتوب پناه ببرد، و نه به یک حس درونی.
پس به نزد من آمد و من به او پاسخ دادم: "شما آزادید، پس انتخاب کنید؛ یعنی ابداع کنید." هیچ اخلاق عمومی نمیتواند به شما بگوید چه باید کرد؛ هیچ نشانهای در این دنیا وجود ندارد.»

No comments:
Post a Comment