Wednesday، July 20، 2011

نمی بخشم و فراموش نمی کنم


« الاغ تندتر »  « دیوث حرکت کن »  چشم بندم را سفت و سخت بسته بودند و جایی را نمی دیدم . زمین و زمان دور سرم می چرخیدند ، افرادی نظیر من اگر دستگیر میشدند خانواده ها فکر بر گشتن و آزاد شدن را از سرشان بیرون میکردند . این جنایتکارها حتی بچه های 13 و 14 ساله را بی اسم و رسم و بی آنکه کوچکترین سرنخی از فعالیت های سیاسی شان داشته باشند به چوبه های دار سپرده بودند . انگار از آسمان تبر میبارید ، همه جا ، همه چیز رنگ خون میداد .  در سکوتی مرگبار شور و شوق های دوران انقلاب خوابیده  بود یعنی سرکوبش کردند . سگهای ولایت زوزه کشان با پوزه های کف کرده و خون آلود صدای هر مخالفی را با گلوله پاسخ میدادند . در نقطه دستگیری ام در خیابان ، درست چند متر آنطرفتر در یک خانه تیمی صدای شلیک گلوله ها  بگوش میرسید  . بعدها شنیدم که یکی از اعضای آن خانه تیمی که مهدی اسمش بود تیر خورده و سپس بجای اینکه او را به بیمارستان برسانند وحشیانه به تخت شکنجه اش  میبندند  و در زیر ضربات مشت و لگد میکشند . 
از دهان و دماغم خون میریخت ، به صورتم تف می انداختند . گوشم از شدت سیلی ها زوزه میکشید ، گیج و ویج شده بودم .  با اردنگی به داخل سلولی یک در یک پرتابم کردند . تاریک ، تاریک بود . خواستم با آستین پیراهنم خونهایی را که جلوی جشمهایم را گرفته بودند پاک کنم اما دستم بالا نمی رفت ، تمام بدنم کرخت و بی حس بنظر میرسید . لحظه هایی که بر من میگذشت بیشتر به یک کابوس وحشتناک شبیه بود ، کابوسی در خواب و بیداری. در عالم خیال هم نمی دیدم  خمینی که آنهمه شعار میداد که آب و برق را مجانی میکنیم و شما را به مقام انسانیت میرسانیم  ، خودش از هر حیوانی پست تر و درنده تر شده باشد .  از خبرهای هولناکی  که روز و شب می شنیدیم مغزمان سوت میکشید و باورش برایمان مشکل بود . اکنون خودم واقعیت اخبار را در کنج سلول تجربه میکردم . 
برای من در وهله نخست ، حفظ اطلاعات ، مهم  بود با هر قیمتی . در ذهنم   اوضاع و احوال و شرایطی را که بسر میبردم بالا و پایین میکردم . داده ها را روی هم می چیدم  که چگونه وقت را بسوزانم و دست بازجوها را در پوست گردو بگذارم . 
بخودم میگفتم در زندگی نقطه عطفهایی وجود دارد که آدم را در دوراهی بود و نبود میگذارد . با یک انتخاب صحیح و پای فشردن تا آخرین نفس بر آن اهداف ، انسان را به لحاظ کیفی به یک مرحله فراتر جهش میدهد و او را در برابر شرایط سخت مقاوم تر و  اراده اش  را صیقل میزند . جوهره ای که در ذات هر آدمی وجود دارد . 


هنوز چند ساعتی نگذشته بود که لگدی محکم  به در سلول خورد و صدایش چنان در گوشم پیچید که مغزم سوت کشید . دستهایم از پشت بسته  بودند  : « بلن شو ، پدر سوخته  » .
 از فرهنگ لمپنی شان خونم به جوش می آمد میخواستم با دندانهایم خرخره شان را از خشم بجوم . آدمهایی با هزاران عقده جنسی و فردی و اجتماعی که با مذهبی که خمینی سمبل آن بود در هم آمیخته بود . گفتم : « نمی تونم حرکت کنم » . 
با چشمهای دریده اش نیم نگاهی به من انداخت و از چاله دهانش  خندید و با قنداق تفنگ چنان به گردنم کوبید که در جا از حال رفتم . پاهایم را گرفتند و  کشان کشان با فحش های چارواداری در حالی که سرم گاهی به ستونها بشدت تصادم پیدا میکرد با خود بردند . از دور و اطراف صدای قرآن می آمد . یکی به آنها میگفت : « التماس دعا » . دیگری میگفت : « میخوای تیر خلاص بزنمش » .


بالاخره مرا در اطاقی انداختند و رفتند . صداهای گنگی از آنطرفتر بگوش میرسید . کمی گوش خواباندم و شنیدم : 
« همون نسترنو میگم ، همون نانازه که از سوراخ حموم زندون لخت مادرزاد دیدش میزدیم » 
« وقتشه امشب یا زهرا بگیم و کارش رو بسازیم  »
: « دو نفری   » 
: « مگه چه عیبی داره ، صوابش دو برابر میشه »
: « حکم  ، حکم امامه ، حلاله نوکرتم حلال » .
:  « فردا گندش در می آد ، ما رو به خط مقدم رو مین ها میفرستن » .
در همین هنگام صدای سرفه ای شنیده شد و آن دو با صدای بلند گفتند : « سلام حاج آقا »
دست و پاهایم  را با یک چشم بهم زدنی محکم به تخت بستند .  حاج آقا به آنها گفت که میرود وضو بگیرد بعد از ربع ساعتی بر میگردد . انگار نقشه هایی در سر داشتند ، با آن سر و روی زخمی ،  چشمهایم در زیر نور زننده لامپ که درست  روی سرم آویزان بود اطراف را گنگ و تار میدید . 
یکی از آنها که گویی از ریش هایش خون میریخت دوری به اطرافم زد و وراندازم کرد و گفت :
« مال بدی نیس ، من از پسر بچه های منافق هم مثل دختراشون خوشم می آد ، این سوسولها رو باید تو مقعدشون دسته بیل فرو کرد  » . 
این لات و لوتهای ولایت تا وقتی که تفنگ داشتند برای ما رجز میخواندند . اما در خیابانهای شهر به تنهایی جرات بیرون آمدن نداشتند . از سایه های خود میترسیدند . از چهره یک مخالف  . آخر در سرشان چیزی بنام مغز وجود نداشت . به هیچ چیز هم اعتماد و اعتقاد نداشتند . به پر و پاچه آخوندها پیچیده بودند ، تا استخوانی به پیش شان بیندازند تا از سر سپاس دم بجنبانند .

زیب شلوارش را پایین کشید و با قهقهه ای دیوانه وار  و قیافه مافنگی و خل و چلش به طرفم آمد و در همانحال که  احمقانه  نگاهم میکرد آلت تناسلی اش را در آورد و شروع کرد به سر و رویم شاشیدن .
: « ناراحت نشو ، آب زمزم بهشته ،   شاش سرباز گمنام ، شب اول قبر بی سئوال و جواب نکیر و منکر به بهشتت میبره » . 


سپس مثل هیولایی خونخوارکه  از خشم تنوره میکشد  نوک لوله سلاحش را در دهانم گذاشت و گفت : « باز کن مادر قحبه ، میخوابم تو دهنت بشاشم ، شاش ، بشاشم  » من اما دهانم را باز نمی کردم . 
: « جرت میدم ، خودم باتوم تو کونت میزارم تا هفت جد و آبا خودتو بالا بیاری » .
مثل گنجشکی کوچک در دام این اراذل و اوباش  افتاده بودم ، کاری از دستم ساخته نبود . با دروغ و دنگهای آخوندی میخواستند از من حرف بیرون بکشند .  میدانستم که اگر کوچکترین ضعفی از خودم نشان دهم از همان نقطه وارد میشوند . بخصوص ترس . ترس در هنگام بازجویی کوه را تبدیل به کاه میکند ، قدرت روحی را که مهمترین سلاح در مقابله با شکنجه گران است از انسان سلب میکند و او را از ستیغ قله شرافت به حضیض دره خیانت پرتاب خواهد کرد . اما در مقابل عنصر مقاومت و عشق به آزادی   اراده  را صیقل میزند و  چنان نیرویی به آدمی میدهد که از فولاد تفتیده نیز تفتیده تر خواهد شد و دشمن را با همه الدرم بلدرم ها حقیر و زبون میکند . 
همقطارش که  عینعلی جن گیر خطابش میکرد با چشمهایی که دور برش را چرک و چروک پر کرده بود و در موقع حرف زدن با آن دندانهای سیاه و زردش تعفن بیرون میزد ، به کمکش آمد و پوتین اش را روی گلویم گذاشت : « کی ... تو دهنت ، میگم باز کن ، میخوام تو دهنت بزارم  » . 
نفسم داشت بند می آمد ، سپس وحشیانه روی زمینم هل دادند . به چشمهای دریده شان نگاه میکرددم ، به دستهای پر از چرک و خونشان . از چشمهایم نفرت را میخواندند . از آتش کینه ای که در دلم  زبانه میکشید .
 نقی  که مشغول گرداندان تسبیح در دستانش  به صحنه نگاه میکرد ، ناگاه چرخی زد و با پوتین نوک فلزی اش محکم به شکمم کوبید ، نفسم یک آن بند آمده بود ، دنیا تیره و تار در دور سرم میچرخید ، احساس کردم که دارم میمیرم . لذتی شیرین در خود احساس کردم ، مرگ در زیر دستان این کفتارها ی آدم نما چه شیرین است . اما من آسان نمی مردم ، شیرین تر از مرگ زندگی بود حتی  در تاریکخانه های قرون وسطایی این شیاطین .
نقی  ول کن معامله نبود . ابروهای بهم پیوسته اش را درهم کشید و  گفت که چاردست و پا حرکت کنم و صدای عرعر در بیاورم . انگار سادیسم داشت . از آزار و اذیت بی دلیل برای پر کردن حفره های خالی مغزش  نیاز داشت . 
: « نسناس بگو عر عر، مادر قحبه ، پارس کن  » . 
دستهایش خالکوبی شده بود و ریشهای کوسه ای و جوگندمی  داشت  .  قیافه ابله مانند و دماغ نوک تیزش که تا نزدیکی های دهانش قد کشیده بود . نمی توانستم حرف بزنم با صدای خفه ای گفتم که :  آب میخواهم آب .
: « آب میخوای کونی » 
لیوانی را از روی میز کنار در بر داشت و پیش چشمم شلوارش را پایین کشید و پر از شاش کرد و گفت : « بنوش » .
دهانم را بسته بودم فکر نمی کردم که این حیوانات دوپا تا اینقدر سقوط کرده باشند . حیواناتی که در سر رویای بر پایی امپراطوری اسلامی داشتند ، وحوشی  که نام حیوان گذاشتن به آنها توهین به حیوانات محسوب میشود . 
: « میگم آب بخور » 
یک لنگه از کفشش را در آورد و شروع کرد با قهقهه با آن پوزه های کف کرده اش به دهانم کوبیدن . با هر ضربه گمان میکردم که فکم در رفته است . میخواست تحقیرم کند ، تا دیگر سر بلند نکنم . از مبارزه بر علیه دیکتاتوری دست بر دارم . سقوط یک انسان را میخواست با چشمهایش ببیند و به خود مدال بدهد و کیف کند . 


نقی بعد از ورجه ورجه  کردن های بسیار  خسته شد رفت گوشه ای روی صندلی نشست و از لیوان پلاستیکی آبی سر کشید و ته مانده اش را به روی موهایش خالی کرد ، آن دیگری وارد کار شد . گفت : « من این پفیوز رو به حرفش می آرم »  . قیافه  مافنگی و حال و زاریاتی  داشت . قدی متوسط  و قوزی ، صورتی تخمی  ، و سری طاس و پیشانی ای بلندی که در وسطش از مهر نماز پینه بسته بود . این پینه بستن پیشانی آنروزها برای کسانی که به آخور ولایت وصل بودند مد بود تا به مقام و منصبی برسند . از دو چشمان  درشتش شرارت می بارید . چند بار در اتاق شکنجه قدم  زد و در حالی که در موقع فکر کردن ، انگشت سبابه اش را در دماغش می چرخاند . یکهو ایستاد و بریده بریده آیه ای از قرآن را زیارت کرد و در گوشی به  عینعلی چیزی  گفت : « با این دیوث کار دارم » .  
 در حالی که به پشمهای  روی صورتش ور می رفت با چشمهای دریده اش نگاهی بمن کرد . حتم داشتم که خبرهایی شده است . حرکات و سکنات آنها وحشی تر شده بود . دهن دره ای  کرد و بعد از آن مثل گرگی به طرفم پرید با دندانهای چرکین و کرم خورده اش گوشم را بشدت گاز گرفت . قیافه ای شبیه دراکولا به خود گرفته بود ، هر چه بیشتر خون مینوشید بیشتر تشنه میشد .
بیشتر شکنجه گران مثل این دو آشغال ، قبل از انقلاب از پااندازهای معروف شهر نو و کسب و کارشان در آن زمان سکه بود  ، خرد و پیر ازشان حساب میبردند . تن فروشهای زیادی زیر دستشان  رزق و روزی میخوردند . در  « نجیب خانه جمشید »  در خیابان روبروی شهرنو که مختص این آدمها بود ،  بچه های تن فروش ها که بیشترشان در آینده اگر پسر بودند چاقوکش و جاکش در می آمدند یا اگر دختر بودند مانند مادرانشان به تن فروشی روی می آوردند ، آنها قبل از تن فروشی با همین اراذل و اوباش میخوابیدند  تا جاده را برای دیگران صاف کنند ، آنهم دخترهای 13 و 14 ساله . حالا از برکت انقلاب این پاچه ورمالیده ها که از لب و لوچه شان خون میچکید با توبه ای توسط یک آخوند دیوث تر از خودشان و بعد از گذراندن مراحل خایه مالی به سر دسته شکنجه گران ارتقا مقام پیدا کرده بودند . معلوم نبود که در سلولهای مخوف و سردابه های مرگ که به پسران بیگناه هم  رحم نمی کردند ،   چه بلایی بر سر دختران معصوم می آورند . 


در همین هنگام صدای سرفه ای شنیده شد . انگار حاجی بر گشته بود ، به سرعت چشم بندم زدند ، به هیچ عنوان نمی خواستند که قیافه حاجی را ببینم .
از دالان زندان صدای کر کننده اذان می آمد ،  همه چیز در آنجا رنگ و بوی مرگ میداد . کوچکترین سرنخی از فعالیت های سیاسی دست می یافتند ، به صغیر و کبیر رحم نمی کردند و از دم تیغشان می گذراندند .
حاجی مکثی کرد و  به گماشته هایش  گفت : « شما نمازتون رو بخونید من با این سگ توله کار دارم » .
 خیس عرق شده بودم ، با آنکه سعی میکردم بر خودم مسلط باشم اما با شنیدن صدای این گرگ گرسنه و هار در کنار تخت شکنجه آنهم با دستهای بسته احساس چندش آوری به من دست میداد .  تنها سلاحم در مقابل این حیوان وحشی عشقم به آرمان و اهدافم بود که در آن شرایط سخت و وحشتناک به روح و روانم  نیرو میداد . آنها میتوانستند مرا له و لورده کنند  ، بسوزانند ، سرم را در مستراح فرو کنند ، گرسنگی بدهند ، ماهها به حمام نبرند یا به توالت . اما نمی توانستند روح سرکش و مغرورم را بشکنند . این عشق بی پایان  قوه ای پایان ناپذیرم میداد ، همان قوه ای که آنان را به زانو در می آورد و به حقارت و یاس و استیصال  وا میداشت .
 در روح و روان هر انسان این نیروی عظیم وجود دارد ، جامعه طبقاتی و فرهنگ دوگانه اش انسانها را از این منبع لایزال بیگانه میکند ، اما مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی زنگارها و رسوباتی را که روی جوهر الجواهر انسانی پاشیده شده است را می زداید و آنگاه است که انسان به خویشتن زلال و بی آلایش خویش می رسد . برای همین مقاومت میکند و بر چهره های دژخیمان امسال لاجوردی ها در دلش میخندد .
دانشمندان آن هورمونی را که در هیپوفیز ترشح میشود و او را در برابر شرایط نامساعد  به مقاومت وا میدارد هورمون اکسیتویس مینامند .  در شرایط عادی آدمی میترسد ، یعنی یک واکنش تدافعی و غریزی نشان میدهد ، اما  هورمون عشق این معادله را در آدمی بهم میزند  .  علت عشق ورزی مادر به کودک یا کم کردن درد زایمان در همین است و فراتر از آن ایستادگی بر آرمان آزادی در سردابه های مخوف نظام جمهوری اسلامی . 



دست و پایم را به تخت بسته بودند ، من بودم و شکنجه گری بیرحم که آمده بود تا آخرین زهرش را بریزد  .  خودم را به کوچه علی چپ میزدم و مسیر سئوالاتش را به جاده خاکی میبردم .  با این تاکتیک بارها و بارها موفق شده بودم ، او را تنها برای دریدن و پاره پاره کردن مخالفان به استخدام در آورده بودند . آدم هر چه چلغوزتر و بی بته تر بود برای نظام اسلامی بیشتر ارزش داشت . 
صدای قرآن را بلندتر کرد تا در چتر آن هر کاری که میخواهد با من انجام دهد ، کنارم ایستاده بود . دستم را گرفت و گفت « این باتومو لمس کن ، خوب لمس کن  ، میخواهم تو مقعدت فرو کنم تا هر چی اطلاعات داری از دهنت بیرون بزنه  » . 
آدم معمولی نبود ، به یک فرد مالیخولیایی می مانست . انگار آمده بود که انتقامی شخصی از من بگیرد . از نحوه رفتار و حرفهایش این حس به من دست داده بود . فکر میکردم که از این اتاق زنده بیرون نخواهم کرد . 
 : « بگو گه خوردم » 
حرفی نزدم . کافی بود که کوتاه بیایم ، آنوقت تا ابد سرافکنده می ماندم و زجر و آزار روحی زندگی ام را تباه میکرد . با ذره ذره وجودم مطمئن بودم که با اتکا به قوه عشق میشود هر ناممکنی را ممکن کرد .
: « بگو گه تو رو خوردم نسناس » . 
با چیزی شبیه به دمپایی پلاستیکی صورتم را نوازش میداد و سپس محکم بر آلت تناسلی ام میکوبید  . 
از سین جین هایش معلوم بود که سرنخ هایی دارد . اگر یک جواب مثبتش  میدادم سرم بر باد میرفت . میخواست به هر نحوی که شده رابطه ام را با آن خانه تیمی که درست در چند متری اش دستگیرم کرده بودند بدانند . با انواع لطایف الحیل و ترفندهای مزورانه سعی میکرد به من رکب بزند و پاشنه آشیلم را دربیاورد . میگفت : « خودم اعدامت میکنم و تو فاضلاب زندان می اندازمت تا حتی جسدت رو پیدا نکنند » .
کاغذ و قلمی داد تا وصیتنامه ام را بنویسم ، من هم امتناع کردم . هر مخالفت مساوی با ضرب و شتم وحشیانه بود . بنظر میرسید که تجربه اش از دیگران بیشتر است و چند خشتک در راه ولایت بیشتر جر داده است .  یک نفر را صدا زد و بعد از پچ پچ در دهانم یک پارچه ای چپاندند و با چیزی شبیه به انبر دست دماغم را فشردند . نمی توانستم نفس بکشم . بدنم در حال احتضار تکان تکان میخورد ، آنها دل میدادند و قلوه میگرفتند و از رنج و آزارم لذت میبردند . یکیشان با قهقهه میگفت : « حاج آقا میشود این سوسول را بحباله نکاح در آورم » 
بعد میزدند زیر خنده . سپس شروع کردن به شلاق زدن بر کف پاهایم  . با هر ضربه انگار که برق از چشمم می پرید و استخوانم میسوخت  و آنها از شادی و شعف با دمشان گردو میشکستند . از اینکه هنوز به حرف نیامدم به رگ غیرتشان بر خورده بود . از زدن که خسته شدن برای اینکه با زجر انسانی عقده های چرکین خود را خالی و حالی بکنند . کشان کشان مرا در توالت مخروبه ای  که بوی کثافت میداد برد ند و چند سطل  که پر از کثافت بود را  بشدت روی صورتم پاشاندند . در آن حال زخمی و پاشیدن آن کثافات و لوش و لجن  به سر و صورتم درد زخمهایم بیشتر و بیشتر میشد . حاجی فقط فحش میداد . آنهم چه فحشهایی . در مستراح از حال داشتم میرفتم که یکبار  بر اثر شدت پاشیدن آب بر صورتم چشم بندم به کناری رفت و من یک آن چهره  جهمنی حاجی را دیدم . شوک برم داشت و به خودم لرزیدم  . آنچه را که میدیدم  ، باور نمی کردم آن چهره ای که دیدم همکلاسی ام در دوران دبیرستان بود  . 
در همین هنگام شنیدم که یکی نفس نفس زنان میگفت که زندانی سلول 6 خودش رو حلق آویز کرده است . حاجی گفت به جهنم که نفله شده . مرا دوباره توی سلول بی منفذ و تاریک انداختند ، با پیکری که درهم شکسته بود اما قلبی که از شادی پنهانی و عشق به آزادی در نیمه های شب می تپید . 
به سیر و سفر در خاطراتم پرداختم به دوران دبیرستان و به حرفهای همکلاسی شکنجه گرم که دیوانه وار بر سرم نعره میکشید : « به شرفم ، خودم تو رو تیر خلاص میزنم »