Sunday, July 05, 2020

رفتار و روانشناسی انسان - ایزاک آسیموف




رفتار و روانشناسی انسان - ایزاک آسیموف
 ترجمه دکتر محمود بهزاد

رفتار جانداران، بر خلاف پدیده های طبیعی چون حرکات سیارات یا رفتار نور ، هیچ گاه به چند قانون طبیعی دقیق تقلیل داده نشده و احتمالا هرگز چنین نخواهد شد. بسیار کسان در این اصرار می ورزند که بررسی رفتار آدمی نمی تواند به صورت علمی حقیقی درآید، زیرا نمی شود آن را در موقعیت خاصی بر اساس قوانین طبیعی جهانی ، توضیح داد یا پیشگویی کرد.

از سوی دیگر حیات از قاعده قانون طبیعی مستثنی نیست و می توان گفت که اگر همه عوامل شناخته شوند، رفتار جانداران به صورتی کامل توضیح دادنی خواهد شد.
اما نکته اساسی در این جمله است : “اگر همه عوامل شناخته شوند”. احتمال ندارد که روزی همه عوامل شناخته شوند، زیرا بسیار زیاد و بسیار پیچیده اند. ولی آدمی نباید از اینکه بتواند خود را بشناسد ناامید شود. آدمی، برای بهتر شناختن پیچیدگیهای ذهنی خود ، مجال بسیار دارد  و حتی اگر هرگز به پایان راهی که در پیش دارد نرسد، می تواند قسمت قابل توجهی از آن را طی کند.
موضوع مورد بحث نه تنها پیچیدگی خاصی دارد ، بلکه بررسی آن نیز پیشرفت دراز مدتی نداشته است. فیزیک به سال ۱۶۰۰ و شیمی به سال ۱۷۷۵ به مرحله بلوغ رسید . بررسی روانشناسی آزمایشی”، که بسیار پیچیده تر از آنهاست ، فقط به سال ۱۸۷۹، و آن هم هنگامی آغاز – شد که ویلهلم ووندت -فیزیولوژیدان آلمانی- نخستین آزمایشگاه بررسی علمی رفتار آدمی را تاسیس کرد . ووندت شخصا به مساله احساس و شیوه ای که آدمی بدان وسیله جزئیات جهان گرداگرد خود را ادراک می کند، علاقه مند بود.
تقریبا همزمان با آن، بررسی رفتار آدمی از نظر کاربردی خاص آغاز شد و آن به شمار آوردن آدمی جزء ابزار کار بود . به سال ۱۸۸۱ فردریک وینسلو تیلور، مهندس آمریکایی ، اندازه گیری زمان لازم برای انجام بعضی از کارها، و ابداع روشهایی را آغاز کرد تا کار را چنان سازمان دهد که در حداقل مدت انجام گیرد. وی نخستین “متخصص کارآبی” و (چون همه متخصصان کا آبی که ارزشهای انسانی را نادیده می گیرند و فقط به شروع و خاتمه کار توجه دارند ) مغضوب کارگران بود.
اما وقتی که رفتار آدمی را ، چه در شرایط خاص آزمایشگاهی و چه به تجربه در کارخانه ها ، گام به گام بررسی می کنیم، به نظر می رسد که ماشین ظریفی را با ابزارهای نامناسبی دستکاری می کنیم .
در جانداران ساده می توانیم پاسخهای مستقیم خود کار را ، که به تروپیسم موسومند مشاهده کنیم . گیاهان فوتو تروپیسم (نور گرایی)، هیدروتروپیسم (آبگرایی)، کموتروپیسم (گرایش به سوی مواد شیمیایی) نشان می دهند. کموتروپیسم از خصوصیات بسیاری از حیوانات ، از آغازیان گرفته تا مورچه ها نیز هست. بعضی از بیدها از فاصله سه کیلومتری به سوی بوی خاصی جلب می شوند. اینکه تروپیسم کاملا خودکار است از آنجا معلوم می شود که بید نورگرا، حتی به درون شعله شمع ، پرواز می کند.

انعکاس، در واقع چیزی بیشتر از تروپیسم نیست و نقشپذیری نیز، گرچه نوعی آموختن است ، شیوه ای بسیار مکانیکی دارد و به زحمت می توان آن را آموختن نامید . با وجود این ، نه انعکاس فقط از خصوصیات حیوانات پست است و نه نقش پذیری ، آدمی نیز از آنها سهمی دارد.

انعکاس پاسخ ثابتی است که به محرک معینی داده می شود . مثلا” هر وقت که نور قوی به چشم بتابد ، مردمک چشم تنگ می شود و بالعکس، و هر وقت که چیزی قرنیه چشم را تحریک کند ، مثل موقعی که اشک روی قرنیه در نتیجه باز ماندن چشم ، خشک شود ، پلکها بسته می شوند ، یا تا وقتی که آدامس در دهان هست همچنان جویده می شود .

نقشپذیری پیدا شدن یک الگوی ثابت رفتاری است در پاسخ به یک محرک مخصوص و در زمان معینی از زندگی . این زمان مخصوص را “دوره بحرانی” می نامند. اینکه جوجه به دنبال ما در راه می افتد یک عمل غریزی نیست ، بلکه ناشی از نقشپذیری است . جوجه در اوایل زندگیش به دنبال هر چیزی که شکل یا رنگ مخصوص با حرکت داشته باشد راه می افتد و آن را به جای ما در می پذیرد. بدیهی است که در حالت طبیعی آن چیز مادر جوجه است . دنبال‌روی در جوجه غریزی است ، ولی مادری که جوجه به دنبال آن به راه می افتد آموخته است .

کاشف نقشپذیری کونراد لورنتس -طبیعی دان اتریشی- است . وی پس از خروج جوجه اردکها از تخم ، درست در “دوره بحرانی ” نقش پذیری مادر، با تولید صدای اردک و آهسته حرکت کردن باعث شد که به جای مادر نقشپذیر شود . از آن پس جوجه ها همواره به دنبال او می رفتند و به مادر واقعی خود توجهی نداشتند. دوره بحرانی برای جوجه بین ۱۳ تا ۱۶ ساعت پس از خروج از تخم است برای توله سگ بین ۳ تا ۷ هفته وقت هست که در این مدت جنبه های گوناگون آنچه بدان رفتار سگ می گوییم نقشپذیر شود. اگر در این مدت توله‌ای جدا از همنوعانش نگهداری شود و سپس بین توله های دیگر رها گردد ، انزوا اختیار می کند و نه تنها در بازیهای آنها شرکت نمی کند، بلکه همواره هراسان به نظر می رسد . چنین توله ماده ای ، اگر مادر شود ، از توله های خود توجه که نمی‌کند سهل است ، آنها را همواره از خود دور می سازد .
نقشپذیری ابتدایی ترین شکل رفتار آموخته است و چنان خودکار است و در زمانی محدود و در شرایطی کلی انجام می گیرد که به آسانی با رفتار غریزی اشتباه می شود . و نوزاد آدمی از لحظه تولد ، اگر انگشتی با کف دستش تماس یابد، آن را محکم می گیرد و اگر پستان به لبهایش تماس داده شود ، آن را می مکد. اهمیت این اعمال غریزی، که کودک را از افتادن و از گرسنگی مردن حفظ می کند بر کسی پوشیده نیست .
آنچه ظاهرا اجتناب ناپذیر می نماید، این است که کودک نقشپذیری نیز دارد . شک نیست که این موضوع مناسبی برای آزمایشگری نیست، ولی می توان از مشاهدات اتفاقی چیزهایی کسب کرد. کودکانی که در مرحله، وراجی کردن ، صدای سخن گفتن واقعی را نشنوند ، بعدا” قادر به سخن گفتن نخواهند بود یا سخن گفتن آنها به وضعی غیر عادی محدود می شود . کودکانی که در موسسات غیر شخصی پرورش می یابند و در آنجا به خوبی غذا داده می شوند و نیازمندیهای جسمی آنها با دقت تمام رفع می گردند، ولی در آغوش گرفته نمی شوند ، و نوازش نمی بینند و با آنها بازی نمی کنند ، افرادی کوچک و غمگین بار می آیند. رشد ذهنی و بدنی آنها بسیار به تاخیر می افتد و ظاهرا” بسیاری از آنها، به دلیلی که جز “تحت مراقبت مادر قرار نگرفتن نمی تواند باشد ، می میرند . تحت مراقبت مادر قرار نگرفتن به معنی فقدان محرکهای کافی برای نقشپذیری الگوهای رفتاری لازم است . نیز وقتی که کودکان دردوره بحرانی به ناحق از محرکهایی که معاشرت با دیگر کودکان برایشان فراهم می‌کنند محروم می مانند، دارای شخصیتی بسیار غیر عادی می شوند
شک نیست که می توان گفت انعکاسها و نقشپذیریها مسائلی هستند که فقط با دوران کودکی رابطه دارند . وقتی که آدمی به سن بلوغ می رسد به موجود عاقلی تبدیل می شود که دیگر به طور مکانیکی به محرکها پاسخ نمی دهد.
اما آیا به راستی چنین است؟ به سخن دیگر، آیا آدمی اختیار دارد یا آنکه رفتارش از جهتی کاملا تابع محرکی است که در او اثر می کند؟
وجود “اختیار” را از نظر فلسفی یا الهیات می توان مورد بحث قرار داد، ولی تا کنون کسی راهی آزمایشی برای نشان دادن آن نیافته است. نشان دادن “جبر۲، که عکس اختیار است ، نیز آسان نیست ، اما در راه نشان دادن آن تلاشهابی شده است که مهمترین آنها از آزمایشهای ایوان پاولف، فیزیولوژیدان روسی، است .

پاولف کار را با علاقه خاصی که به مکانیسم گوارش داشت ، آغاز کرد. وی در دهه ۱۸۸۰ نشان داد که وقتی غذا روی زبان سگ قرار می گیرد ، شیره معده اش ترشح می شود ، حتی اگر غذا هیچ گاه به معده نرسد نیز ، ترشح معدی صورت می گیرد. اما اگر شاخه عصب ریه معدی، که از بصل النخاع در دستگاه گوارش پراکنده می شود ، از نزدیکی معده قطع شود ، ترشح شیره معدی متوقف می شود . پاولف ، به سبب این کشف ، به سال ۱۹۰۴ جایزه نوبل در فیزیولوژی و پزشکی را ربود . اما پاولف مثل بعضی دیگر از برندگان جایزه نوبل (بخصوص انشتاین وارلیش) به کشفیات دیگری دست زد که کشف اولیه اش را که به خاطر آن جایزه گرفته بود ، تحت الشعاع قرار دادند.
وی بر آن شد که ماهیت خودکار ، یعنی انعکاسی بودن ، ترشح را تحقیق کند و ترشح بزاق را، که موردی مناسب و آسان است ، انتخاب کرد. دیدن یا بوییدن غذا باعث می شود که سگ (نیز آدمی ) بزاق ترشح کند. کاری که پاولف انجام داد این بود که هر وقت غذا را جلو سگ می گذاشت ، زنگی را نیز به صدا در می آورد. پس از ۲۰ تا ۴۰ بار متحد ساختن رویت یا بوییدن غذا با صدای زنگ ، سرانجام سگ با شنیدن صدای زنگ بزاق ترشح می کرد حتی اگر غذایی جلوش نبود ، اتحادی روی داده بود. پیامی عصبی که صدای زنگ را به مخ می رساند معادل پیام عصبی ناشی از دیدن یا بوییدن غذا شده بود .
پاولف به سال ۱۹۰۳ اصطلاح انعکاس مشروط (انعکاس شرطی) را برای این پدیده برگزید. ترشح بزاق “پاسخی مشروط” بود . سگ خواه ناخواه ، با شنیدن صدای زنگ مثل دیدن غذا بزاق ترشح می کرد . شک نیست که پاسخ شرطی می تواند از بین برده شود – مثلا” اگر بارها زنگ را به صدا درآورند ولی غذا به سگ نشان ندهند .. بلکه شوک الکتریکی ملایمی به نقطه ای از بدن او وارد سازند، سگ سرانجام دیگر بزاق ترشح نخواهد کرد . بلکه با شنیدن صدای زنگ خود را عقب خواهد کشید ، اگر چه شوک الکتریکی بر او وارد نشود.
از این گذشته، پاولف توانست، در نتیجه متحد ساختن غذا با ایک لکه نورانی دایره ای و شوک الکتریکی با یک لکه نورانی بیضوی ، او را به اتخاذ تصمیمی دقیق وادار سازد . سگ می توانست به خوبی آن دو محرک مشروط (لکه دایره ای و لکه بیضوی) را از هم تمیز دهد. ولی رفته رفته بیضی را بیش از پیش به دایره و بالعکس نزدیک کردند تا به حدی که تشخیص دشوارتر شد. سرانجام وقتی که سگ گرفتار عذاب ناشی از عدم قدرت تصمیم گیری شد، به حالتی دچار شد که به آن “تعارض روانی ” می نامند و بدین صورت انعکاس مشروط به ابزاری قوی در روانشناسی تبدیل شد. .
حیوانات گاه با این روش تقریبا” با آزمایشگر خود سخن می گویند”. این روش فنی به روانشناسان امکان داد که قدرت آموختن ، غریزه ها، قدرت رویت ، قدرت تمیز رنگها و مانند آنها را در حیوانات تحقیق کنند.
از میان پژوهشهایی که در این زمینه شده اند پژوهش کارل فن فریش، طبیعیدان اتریشی ، جالب توجه است. فن فریش زنبورهای عسل را چنان بار آورد که غذای خود را از بشقابهایی که در نقطه معینی قرار داده شده بودند، به دست آورند و متوجه شد که این زنبورهای کارگر فورا به دیگر افراد کند و اطلاع دادند که از کجا باید غذا به دست آورند فن فریش از آزمایشهای خود آموخت که زنبورهای عسل بعضی از رنگها، از جمله روی بنفش را می بینند، اما پرتوهای زیر قرمز را نمی بینند، و به وسیله رقص مخصوصی که روی شان درون کندو می کنند خبرهایی به دیگران می دهند . و با ماهیت و شدت رقص جهت و فاصله بشقابهای غذا را تا کندو می گویند ، و حتی فراوان و یا کم بودن غذا را خبر می دهند.
کشفهای جالب فن فریش، در باره زبان زنبورهای عسل ، میدان کاملا جدیدی برای بررسی رفتار حیوانی گشود . و به طور تئوری همه آموختنها را می توان شامل پاسخهای مشروط به حساب آورد . مثلا” در موقع آموختن ماشین نویسی ، شما ابتدا به یک یک دکمه های ماشین تحریر نگاه می کنید و سپس تدریجا بعضی از حرکات خودکار انگشتان را جانشین نگاه کردن دگمه معینی می کنید. با این روش اندیشه “ک” با حرکت انگشت کوچک دست راست متحد می شود ، و اندیشه “این باعث می شود که انگشت سبابه دست راست و انگشت چهارم دست چپ و انگشت میانی دست راست دگمه های معینی را به ترتیب فشار دهند. پاسخهایی که به وجود می آیند خود آگاه نیستند . حاصل آنکه یک ماشین نویس درجه یک، برای آنکه بتواند دگمه حرف معینی را پیدا کند، باید کار ماشین نویسی را متوقف کند و فکر کند . اگر از یک ماشین نویس درجه یک بپرسند مثلا” حرف “ف” در کجای ماشین تحریر هست (اگر به دگمه ها نگاه نکند) تنها راه دادن پاسخ درست این است که انگشتانش را در هوا، درست مانند موقعی که ماشین می زند ، حرکت دهد و انگشتی را که “ف” میزند نشان کند . انگشتان ماشین نویس است که دگمه ها را می شناسد، خود آگاهی او با دگمه‌ها آشنایی ندارد.
همین اصل می تواند در مورد آموختن چیزهای پیچیده مثل خواندن یا ویولن زدن به کار برده شود . چرا نوشته مداد که در این صفحه با حروف سیاه به چاپ رسیده به طور خودکار تصویر یک چوب استوانه ای یا منشوری دراز را، که نوکش مخروطی است ، و صدابی را که معرف یک کلمه است احیا می کند؟ شما احتیاجی به این ندارید که حروف این کلمه را تک تک از هم جدا در نظر بگیرید یا در حافظه یا عقلتان به دنبال پیامی بگردید که این نوشته در بر دارد. شما در نتیجه انعکاس مشروط مکرر به طور خودکار این نماد را با خود شبی متحد می کنید.
در نخستین دهه های قرن حاضر ، جان برودوس واتسن ، روانشناس آمریکایی ، تئوری کاملی در باره رفتار آدمی ساخت که به “رفتارگرایی”  معروف است و شالوده آن انعکاس مشروط است. واتسن تا آنجا پیش رفت که می پنداشت مردم بر رفتاری که می کنند کنترل دانسته ندارند ، بلکه همه رفتارها به وسیله انعکاس مشروط تعیین می شود. اگر چه این تئوری زمانی مقبول بود، ولی هیچ گاه مورد تایید عمومی روانشناسان قرار نگرفت. نخست آنکه حتی اگر این تئوری اساسا درست باشد – یعنی اگر رفتار فقط از انعکاس مشروط ناشی می شود – رفتار گرابی جنبه هایی از رفتار آدمی را که ، مانند هوش خلاقه ، استعداد هنری ، حس تشخیص درست و نادرست ، بیش از همه مورد توجه است چندان روشن نساخته است. شناختن همه اثرات انعکاس مشروط و ارتباط دادن آنها به الگوبی از اندیشه و اعتقاد به شیوه قابل اندازه گیری غیر ممکن است و چیزی که نمی تواند اندازه گیری شود مورد بررسی واقعی قرار نمی گیرد .
دوم آنکه انعکاس مشروط چه کاری با فرآیندی چون شهود دارد؟ ذهن، دو اندیشه یا دو رویداد را، که قبلا” هیچ گونه رابطه ای با هم نداشته اند ، ظاهرا” به صورتی کاملا” تصادفی ، ناگهان به هم می آمیزد و نظر یا پاسخی کاملا نو به وجود می آورد .
گربه و سگ، در حل مسائلی چون چگونگی استفاده از یک اهرم برای باز کردن در، ممکن است از طریق فرآیندی به نام آزمایش و خطاه الهام بگیرند. این حیوانات به صورتی نامنظم و به تندی به این سو و آن سو می روند تا حرکتی از آنها به اهرم فشار آورد . اگر بار دیگر در همان موقعیت قرار داده شوند، خاطرهء مبهمی که از حرکات توفیق آمیز دارند ممکن است آنها را به فشار دادن اهرم در مدتی کوتاهتر رهنمون شود ، و در تلاشهای بعدی زمان کوتاهتر و کوتاهتر گردد. تا سرانجام به محض قرار گرفتن در موقعیت به اهرم فشار آورند . هر چه حیوان باهوشتر باشد، برای رسیدن به هدفی سود مند ، تعداد دفعاتی که از طریق آزمایش و خطا تلاش می کند کمتر است .
وقتی که به آدمی می رسیم ، حافظه دیگر ضعیف نیست . اگر سکه ای از دست کسی به کف اتاق افتاده باشد، امکان دارد که او به صورتی نامنظم به نقاط مختلف کف اتاق نگاه کند ولی از تجربه های قبلی می تواند جاهایی را نگاه کند که قبلا” سکه افتاده بدان جاها غلتیده باشد یا ممکن است در جهت صدای غلتیدن سکه جستجو کند یا ترتیبی بدهد که به شیوه ای منظم همه کف اتاق را نگاه کند. نیز اگر در جای بسته‌ای محبوس شود ، امکان دارد که برای رهایی خود به صورتی نامنظم مشت و لگد به دیوارها بزند، ولی این را نیز می داند که در خروجی چه شکلی است و تلاشهای خود را در باز کردن آن متمرکز می کند .
و حاصل آنکه آدمی می تواند در نتیجه به خاطر آوردن سالها تجربه ، آزمایش و خطا را ساده کند و آن را از اندیشه به عمل انتقال دهد . برای پیدا کردن راه حل ممکن است عملی، انجام ندهد، بلکه فقط در ذهن خود عمل کند. این ذهنی شدن آزمایش و خطاست که عقل نامیده می شود و کلا به نوع آدمی محدود نمی گردد..
انسان ریختها، که الگوهای رفتاری آنها ساده تر و مکانیکی تر از الگوهای رفتاری آدمیاند، گاه بینش خود به خودی ، که می توان عقل نامید ، نشان می دهند. در یکی از آزمایشهای مشهور کهلر – روانشناس آلمانی- که در یکی از مستعمرات آلمانی در افریقا در زمان جنگ جهانی اول اسیر شده بود ، شمپانزه‌ای بیهوده تلاش می کرد تا با یک نی، که خیلی کوتاه بود، به موزهایی که به سقف آویزان شده بودند دسترسی پیدا کند. ولی شمپانزه ناگهان نی دیگری را که آزمایشگر در گوشه ای قرار داده بود برداشت و دو نی را داخل هم کرد و به موزها دسترسی یافت. در موردی دیگر شمپانزه‌ای جعبه هایی را روی هم قرار داد تا به موزها دسترسی یابد. پیش از این رفتار هیچ گونه آموزش یا تجربه ای که برای حیوان تداعی ایجاد کند وجود نداشته و رفتارشان ظاهرا” فقط جنبه تعقل داشته است.
و به نظر کهلر، آموختن شامل کل فرایند بود نه بخش‌های جدا از هم آن، وی یکی از بنیادگذاران مکتب گشتالت (در زبان آلمانی معنی “الگو” می دهد ) است .
بعدا قدرت انعکاس مشروط، پیش از آنکه انتظار می رفت خود نمایی کرد. مدتها بود که می پنداشتند بعضی از کنشهای بدن مثل ضربان قلب، فشار خون، انقباضهای روده اساسا تحت کنترل دستگاه عصبی خود مختار است و از کنترل خود آگاهانه خارج است . شک نیست که مسئله گول زننده بود کسی که در یوگا مهارت داشته باشد می تواند در نتیجه کنترل ماهیچه های سینه اش ضربان قلبش را تغییر دهد ، ولی این همانند آن است که با قرار دادن انگشت روی سرخرگ مچ، جلو گردش خون را در آن بگیریم . اما بعضی از آنها می توانند با تصور حالت نگرانی ضربان قلب را تندتر کنند. ولی این دستکاری خود آگاهانه دستگاه عصبی خود مختار است . آیا امکان دارد که ، بدون دستکاری ماهیچه ها یا ذهن، ضربان قلب را تندتر و فشار خون را زیاد کنیم؟
استدلال ساده از روی انعکاس مشروط نمی تواند شامل ریزه کاریهای شهود و تعقل باشد. رفتار آدمی به شیوه هایی مورد بررسی قرار گرفتند که خود بسیار شهودی بودند. این روشها را می توان تا تقریبا دو قرن پیش، یعنی تا وقتی پیگیری کرد که : فرانتس آنتون مسمر -پزشک اتریشی- در آزمایشهایش برای شناخت رفتار آدمی ، که در اروپا سر و صدای بسیار به راه انداخت ، ابزاری نیرومند به کار برد. وی ابتدا به کمک آهنربا و و سپس فقط با دستهایش از پدیده ای که خود بدان “مغناطیس حیوانی ” نام داده بود و به زودی مسمریسم نامیده شد) به نتایجی رسیده بود . وی بیمار را به حالت از خود بیخودی می انداخت و به او حکم می‌داد که از بیماری شفا یافته است . مسمر در چند درمان توفیق‌هابی به دست آورد زیرا بعضی از اختلالات را می توان با تلقین مداوا کردو پیروان مشتاقی پیدا کرد که یکی از آنها مارکی دو لافایت بود، ولی کارهای مسمر، اختر شناس پرکار و مرموز ، به وسیله کمیته ای که لاوازیه و بنیامین فرانکلین نیز در آن شرکت داشتند با تردید مورد پژوهش قرار گرفتند و دغلبازی اعلام شدند و سرانجام با رسوایی به فراموشی سپرده شدند .
به هر صورت مسمر کاری را شروع کرده بود. در دهه سال ۱۸۵۰ یک جراح انگلیسی به نام جمز برد، هیپنوتیزم را به عنوان وسیله ای پزشکی (وی نخستین کسی بود که اصطلاح هیپنوتیزم را به کار برد ) بار دیگر احیا کرد و دیگر پزشکان آن را پذیرفتند. از میان این پزشکان یوزف بروئر – پزشک اتریشی (ساکن وین )- در دهه سال ۱۸۸۰ هیپنوتیزم را ، بخصوص در مدارای اختلالات ذهنی و عاطفی به کار برد.
هیپنوتیزم (خواب کردن) از زمانهای قدیم شناخته شده و مورد استفاده اهل تصوف بود. ولی بروئر و دیگران شروع کردند که اثرات آن را، به عنوان مدرکی بر وجود یک تراز “ناخودآگاه ” در ذهن تفسیر کنند. انگیزه هایی که شخص از وجود آنها آگاه نیست در ناخودآگاه مخفی اند و می توانند در نتیجه خواب کردن آشکار گردند. فرض این بود که این انگیزه ها بدان جهت از ذهن خود آگاه به دور مانده اند که با شرمساری یا گناه همراه بوده اند و می توانند علت رفتار بیهوده ، غیرمنطقی یا حتی تبهکارانه شوند.
بروئر هیپنوتیزم را برای کشف علل مخفی هیستری و دیگر اختلالات رفتاری به کار برد. کسی که با او همکاری می کرد زیگموند فروید معروف بود. اینان سالها بیماران را با هم مداوا می کردند. برای این کار بیماران را در خواب سبک فرو می بردند و به سخن گفتن تشویق می کردند. اینان دریافتند که وقتی که بیماران تجربه ها با انگیزه هایی را که در ناخودآگاه آنها مخفی است بیرون می دهند . پس از آنکه از خواب بیدار می شوند. از دست نشانه های آنها رهایی می یابند.
فروید به این نتیجه رسید که همه خاطره ها و انگیزه های مخفی شده عملا” منشاء جنسی دارند، و انگیزه هایی جنسی که از طرف جامعه و والدین کودک ممنوع گشته اند، به ناخود آگاه کشانده شده اند. ولی همچنان تقلا می کنند تا خودنمایی کنند و تعارضهای شدیدی به وجود آورند که چون ناشناخته و پذیرفته نشده باقی مانده اند زیان آورتر شده اند.
فروید ، پس از آنکه به سال ۱۸۶۴ از بروئر جدا شد – زیرا بروئر با این نظر فروید که مسئله را در عامل جنسی متمرکز می کرد توافق نداشت به تنهایی نظریه هایی درباره علل و مداوای اختلالات روانی اظهار داشت . وی از خواب کردن صرف نظر کرد و به بیمارانش اصرار می کرد که از هر چه می توانند حرف بزنند – به سخن دیگر هر چه به ذهنشان می رسد بگویند. وقتی که بیمار احساس می کرد که پزشک با علاقه تمام بدون سانسور اخلاقی به سخنانش گوش می دهد به کندی – گاه با کندی بسیار – شروع به سبکبار کردن خود می کرد و چیزهایی را به یاد می آورد که از مدتها پیش منع و فراموش شده بود .
فروید این تحلیل کندروان را روانکاوی انامید .درگیر شدن فروید با این مسئله که رویاها نماد جنسی اند و این توضیح وی در بارهء آرزوهای کودکانه وابستگی جنسی پسر به مادر و حسادت نسبت به پدر (عقده ادیپ ) و وابستگی دختر به پدر و حسادت نسبت به مادر (عقده الکترا)، عده ای را وحشتزده و عده دیگر را مجذوب خود ساخت.
در دهه سال ۱۹۲۰، پس از نابسامانیهای حاصل از جنگ جهانی اول و نابسامانیهای بیشتری که قانون منع تهیه و توزیع نوشابه های الکلی در آمریکا به بار آورد تغییراتی که در آداب و سنتهای بسیاری از نقاط دنیا حاصل شد ، نظریه فروید، مورد توجه واقع شد و روانکاوی تقریبا به صورت یک سرگرمی عمومی درآمد.
ولی روانکاوی که بیش از نیم قرن از آغاز شدنش می گذرد، چون یک هنر ، نه چون یک علم، ادامه دارد . شک نیست که ترتیب دادن آزمایشهای گواه دار ۴مانند آزمایشهایی که در فیزیک و دیگر علوم دقیقا انجام می دهند، برای روانپزشکی بی نهایت دشوار است. کسانی که روانکاوی می کنند باید استنتاجات خود را بیشتر بر شهود و داوریهای ذهنی پایه گذاری کنند. روانپزشکی (که روانکاوی یکی از روشهای فنی آن است) بی‌شک بسیاری از بیماران را مداوا کرده است، ولی کار برجسته ای در این زمینه انجام نداده و از موارد بیماریهای روانی نکاسته است . نیز تئوربی که مثل میکروبی بودن بیماریهای ساری ، کلی و مورد قبول همه باشد عرضه نکرده است. واقع امر این است که در روانشناسی به تعداد روانکاوان ، مکتب روانکاوی هست.
بیماریهای سخت روانی شکلهای گوناگون دارند و از افسردگی مزمن تا جدا شدگی کامل از واقعیت و ورود به جهانی که دست کم بعضی از جزئیات آن با شیوه دید ما جور در نمی آید، متغیر است . این نوع بیماری روانی اسکیزوفرنی آنام دارد و اولین بار روانکاو سوئیسی –اوژن بلولر – آن را به کار برده است. این اصطلاح شامل عده زیادی از اختلالات روانی است که نمی توان آنها را بیماری مخصوصی خواند.
در حدود ۶۰ درصد همه بیماران مزمن که در بیمارستانهای روانی هستند ، مبتلا به اسکیزوفرنی تشخیص داده شده اند. تا این اواخر به مداواهای موثری چون قطع لپ پیشانی مخ یا استفاده از شوک الکتریکی یا شوک انسولین دست می زدند. روانپزشکی و روانکاوی ، جز به طور اتفاقی و در مراحل اولیه ای که پزشک با بیمار در ارتباط بوده ، بر روی هم سود چندانی نداشته است . ولی بعضی از کشفیات جدید در زمینه داروها و شیمی مغز (عصب شیمی) قرائن دلگرم کننده ای به دست داده اند.
حتی قدیمها می دانستند که عصاره بعضی گیاهان موجد اوهام اند و بعضی دیگر نشاط آورند. کاهنه های پرستشگاه دلفیه یونان قدیم ، قبل از پیشگویی مرموز خود ، گیاهی را می جویدند. قبیله های سرخپوستان جنوب غربی ایالات متحده آداب مذهبی خود را با جویدن مسکال بوتون ( که اوهام رنگی ایجاد می کرد برگزار می کردند . حشیش که از برگ و گل آذین شاهدانه به دست می آید نیز اوهام زاست .
آنچه در حال حاضر به جای گیاهان “نشئه آور ” قدیمی وجود دارد داروهایی است که “آرامبخش” نامیده می شوند. واقع امر این است که یکی از آرامبخشها را از هزار سال پیش از میلاد، به صورت گیاهی به نام راوولفیا سرپنتینوما، در هندوستان می شناختند . شیمیدانهای امریکایی به سال ۱۹۵۲ از ریشه خشک شده این گیاه ماده ای به نام رزرپین استخراج کردند که نخستین داروی آرامبخش متداول بود. از آن پس مواد بسیاری که همین اثر را داشتند ، ولی ساخت شیمیایی آنها ساده تر بود ، مصنوعا ساخته شدند. .
آرامبخشها مسکن اند، ولی با مسکنها یک تفاوت دارند و آن این است که دلواپسی را کاهش می دهند، بدون آنکه فعالیتهای دیگر ذهن را کاهش دهند. با وجود این شخص را خواب آلود می کنند و دارای دیگر اثرات ناخواسته نیز هستند. به زودی معلوم شد که برای کاهش ناراحتی و آرام کردن بیماران روانی ، از جمله مبتلایان به اسکیزوفرنی ، بینهایت سودمند است . آرامبخشها بیماریهای روانی را مداوا نمی کنند، ولی بعضی از علامات آنها را که با مداوا رفع شدنی نیستند از میان می برند . آرامبخشها در نتیجه کاهش مخالفت و خشم بیماران و خاموش کردن ترس و دلنگرانی آنها از محدودیتهایی که باید برای آنها فراهم شوند ، می کاهند و به روانپزشکان امکان می دهند که بتوانند با آنها مستقیما تماس حاصل کنند، و شانس بیماران را در ترک بیمارستان زیاد می کنند.
اما آرامبخشها بیشتر مورد توجه عامه قرار گرفتند. زیرا داروی همه دردها به نظر رسیدند.
رزرپین شبیه ماده مهمی از آب درآمد که در مغز هست . بخشی از مولکول پیچیده اش بسیار شبیه ماده ای است که “سروتونین” نام دارد . سروتونین به سال ۱۹۴۸ در خون کشف شد و از آن پس فیزیولوژیدانها را بسیار شگفتزده ساخت. معلوم شد که در ناحیه هیپوتالاموس مغز آدمی، و در مغز و بافت عصبی دیگر حیوانات ، حتی بی مهرگان نیز وجود دارد .
از این گذشته مواد گوناگونی که بر دستگاه عصبی مرکزی (مغز و نخاع) اثر می کنند بسیار شبیه سروتونین از آب درآمدند ، یکی از آنها که نامش بوفوتونین است در سم پوست غوک وجود دارد . دیگر مسکالین است که در مسکال بوتون است. جالبتر از همه ماده ای است به نام لیزرژیک اسید دی اتیل امید که به LSD معروف است . به سال ۱۹۴۳ یک شیمیدان سویسی بر حسب تصادف مقداری LSD خورد، و دچار احساسهای عجیبی شد. آنچه او احساس می کرد شباهتی به واقعیت عینی محیط نداشت. او دچار حالتی شده بود که امروزه به “اوهام ” موسوم است و LSD یکی از موادی است که امروزه آن را “اوهام زا ” می نامند.
کسانی که بر اثر استعمال مواد اوهام را دچار اوهام شده اند این حالت را نوعی “گسترش ذهن ” بیان می کنند و ظاهرا” مدعی اند که دنیابی وسیعتر از دنیا در حالت عادی احساس می کنند – یا گمان می برند که احساس می کنند . اما افراد مستی که به مرحله جنون خمری می افتند نیز به چنین احساسی دچار می شوند. این مقایسه بیجا نیست، زیرا پژوهندگان نشان داده اند که استعمال مقدار کم LSD در بعضی موارد بسیاری از نشانه های اسکیزوفرنی را به وجود می آورد .
نتیجه؟ سروتونین را می توان به وسیله یک آنزیم که نامش “امین اکسیداز” است و در سلولهای مغز وجود دارد تجزیه کرد . فرض کنید که این آنزیم را به وسیله ماده ای که ساختی شبیه سروتونین دارد – مثلا” لیزرژیک اسید – از عمل بازدارند. وقتی که آنزیم تجزیه کننده فعالیت نکند، سروتونین در سلولهای معزی جمع می شود و مقدارش بسیار بالا می رود . این افزایش توازن سروتونین را در مغز بر هم خواهد زد و حالت اسکیزوفرنی را به وجود خواهد آورد.
آیا امکان دارد که اسکیزوفرنی از چنین عدم توازنی که به طور طبیعی روی می دهد به وجود آید؟ شیوه به ارث رسیدن گرایش به اسکیزوفرنی چنین به نظر می رساند که بعضی اختلالات سوخت وسازی (که تحت کنترل ژن است ) دست اندر کار آنند ، به سال ۱۹۶۲ معلوم شد که در جریان مداوای مبتلایان به اسکیزوفرنی ، ماده ای در ادرار آنها دیده می شود که در افراد سالم وجود ندارد. این ماده “دی امیل اکسی فنیل اتیل امین” بود، و ساختی حد واسط بین آدرنالین و مسکالین داشت . به سخن دیگر بعضی از مبتلایان به اسکیزوفرنی در نتیجه بعضی از خطاهای سوخت و سازی موادی اوهام را به وجود می آورند تحت تاثیر آن قرار می گیرند.
عصب شیمی نیز برای شناخت آن خصوصیت گول زننده ذهن که “حافظه” نام دارد مایه امید شده است. ظاهرا” دو نوع حافظه وجود دارد : حافظه کوتاه مدت و حافظه دراز مدت . اگر به شماره یک تلفن نگاه کنید، به خاطر داشتن آن تا گرفتن آن شماره دشوار نیست، این شماره سپس به طور خودکار فراموش می شود و به احتمال بسیار قوی دیگر به یاد نمی آید. ولی شماره ای که غالبا به کار می برید وارد حافظه درازمدت شما می شود. حتی اگر ماهها بگذرد ، می توانید آن را به یاد آورید.
با وجود این، مقداری از حافظه دراز مدت خود را از دست می دهیم. ما به مقدار زیاد و حتی چیزهای دارای اهمیت حیاتی را فراموش می کنیم (این چیزی است که هر دانشجویی موقع امتحان آن را تجربه کرده است ) . سوالی که در اینجا مطرح است این است که آیا این چیزها به راستی فراموش شده اند؟ آیا به راستی از ذهن ما پاک شده اند؟ یا چنان انبار شده اند که به یاد آوردن آنها دشوار است؟ یا به اصطلاح زیر اقلام بیهوده مدفون گشته اند؟
بیرون کشیدن این گونه خاطرات پنهان شده تقریبا صورت واقعی به خود گرفته است . وایلدر گریوینفیلد -جراح زاده آمریکا – که در دانشگاه مک گیل مونترآل به کار مشغول بود، هنگام عمل جراحی مغز یک بیمار ، بر حسب تصادف نقطه مخصوصی از مغز را لمس کرد و این کار او باعث شد که بیمار موسیقی بشنود. این رویداد بارها اتفاق افتاد، بیمار در حالی که کاملا به وضع حاضر خود آگاه بود در وضعی قرار داده شد که تجربه ای را به طور کامل به یاد آورد. با محرکی اختصاصی می توان خاطره ها را با دقت تمام احیا کرد . منطقه ای از قشر مخ، که دست اندر کار ضبط خاطره هاست ، به “قشر تفسیری ” موسوم است. امکان دارد که تحریک اتفاقی این بخش قشر مخ باعث ظهور پدیده “احساس وقوع چیزی در گذشته” و دیگر تظاهرات “ادراکهای خارج حسی ” گردد.
نکته اینجاست که اگر حافظه این همه پر طول و تفصیل است. مغز چگونه برای همه آنها جا پیدا می کند؟ چنانکه برآورد کرده اند، مغز در طول مدت عمر آدمی می تواند یک میلیون میلیارد واحد خبری اندوخته کند. برای آنکه این مقدار خبر اندوخته شود ، واحد اندوخته ساز باید ابعاد مولکولی داشته باشد.
مولکولی که حدس زدند واحد اندوخته ساز باشد اسید ریبونوکلئیک (RNA)) است. سلول عصبی بیش از انواع دیگر سلولهای بدن RNA دارد و این خود عجیب است، زیرا RNA در سنتز پروتئین در سلول دست اندر کار است و در سلولهایی به مقدار زیاد پیدا می شود که به مقدار زیاد پروتئین تولید می کنند و این تولید زیاد یا به جهت رشد فعالانه سلولهاست یا ترشح موادی که پروتئین زیاد دارند و حال آنکه سلول عصبی جزء هیچ یک از این دو دسته سلول نیست .
هولگر هایدن -عصب شناس سوئدی- تکنیکی اختراع کرد که با آن توانست سلولهای منفرد مغز را برای اندازه گیری مقدار RNA آنها جدا سازد . وی عده ای موش صحرایی را در وضعی قرار داد که مجبور بودند مهارتهای جدیدی بیاموزند – مثلا به مدتی دراز روی سیمی افقی موازنه خود را حفظ کنند، و به سال ۱۹۵۹ کشف کرد که در سلولهای مغز موشهای صحرایی، که مهارتهای جدید را به اجبار آموخته اند، مقدار RNA % ۱۲ بیش از سلولهای مغز موشهابی بود که زندگی عادی داشتند.
بزرگی و پیچیدگی مولکول RNA چنان است که اگر هر مولکول یک واحد حافظه باشد، در باره گنجایش خاطرات نگرانی مورد نخواهد داشت . الگوهای مختلف RNA به قدری پرشمارند که عدد یک میلیون میلیارد در مقایسه با آنها ناچیز است.
آیا باید خود RNA را در نظر بگیریم ؟ اما مولکول RNA از روی مولکولهای “دئوکسی – ربیونوکلئیک اسید” (DNA) موجود در کروموزومهای سلول ساخته می شوند. و هر فردی با عده زیادی “خاطره بالقوه ” – به سخن دیگر با یک “بانک خاطره ها ” – که در مولکولهای پر شمار DNA هست به دنیا می آید و خاطره های همراه این مولکولها به وسیله رویدادهایی که دستخوش تغییرات خاص می شوند، احیا می گردند و به فعالیت واداشته می شوند.
آیا RNA پایان کار است؟ کار اصلی RNA ساختن مولکولهای پروتئینی مخصوص است. آیا پروتئین ، نه RNA ، به راستی با کنش حافظه ارتباط دارد؟
یکی از راههای یافتن پاسخ این پرسش آن است که از دارویی به نام پورومایسین، که معارض ساخته شدن پروتئین به وسیله RNA است ، استفاده کنیم .
زوج آمریکایی لوبی بارکهاوس فلکسنر و ژوزفا باربار فلکسنر عده ای موش خانگی را برای حل یک ماز از طریق انعکاس شرطی بار آوردند و بلافاصله پورومایسین بدانها تزریق کردند. موشها آنچه را آموخته بودند فراموش کردند . RNA در مغز وجود داشت، ولی مولکول پروتئینی که کلید حافظه بود نمی توانست ساخته شود . فلکسنرها با استفاده از پورومایسین نشان دادند که حافظه کوتاه مدت از بین می رود ولی حافظه دراز مدت از بین برده نمی شود زیرا پروتئینهای مربوط به حافظه دراز مدت قبلا به وجود آمده بودند.
معهذا این امکان هست که حافظه ماهیتی ظریفتر از آن داشته باشد که بتواند با تراز ساده مولکولی توضیح داده شود . قرائنی در دست اند که معلوم می دارند که الگوهای فعالیت عصبی نیز در حافظه دست اندر کارند. حل این مسئله به پژوهشهای بیشتری نیاز دارد.

No comments:

Post a Comment