مازیار؛ کابوس تازیان
در میانه سده سوم هجری، زمانی که خلافت عباسی در اوج قدرت بود و ایران هنوز از زخمهای سقوط ساسانیان خونچکان، مردی از دل جنگلهای انبوه طبرستان برخاست؛ مردی که نامش مازیار بود و سرنوشتش گره خورده بود به آخرین تلاشهای ایرانیان برای بازگرداندن استقلال و هویت از دسترفته. او نه یک شورشی ساده، بلکه وارث یکی از کهنترین خاندانهای ایرانی بود؛ خاندان کارنوندیان، بازماندگان سوخرا، سردار بزرگ ساسانی. در روزگاری که بسیاری از خاندانهای ایرانی یا در ساختار خلافت حل شده بودند یا قدرتشان را از دست داده بودند، مازیار هنوز بر کوههای صعبالعبور طبرستان تکیه داشت؛ جایی که عربها هرگز نتوانسته بودند کاملاً بر آن مسلط شوند.
مازیار از همان آغاز حکومتش با دو دشمن روبهرو بود: نخست خلافت عباسی که با مالیاتهای سنگین و تحقیر فرهنگی، مردم طبرستان را به ستوه آورده بود؛ و دوم خاندانهای رقیب محلی که هرکدام سودای قدرت داشتند. اما او برخلاف بسیاری از همعصرانش، تنها به حفظ قلمرو کوچک خود قانع نبود. او رؤیایی بزرگتر داشت: بازگرداندن شکوه ایران. همین رؤیا بود که او را به سمت قیامی سوق داد که نامش را برای همیشه در تاریخ ثبت کرد.
وقتی مازیار مأموران عباسی را از طبرستان بیرون راند، مردم با شوق از او استقبال کردند. او مالیاتهای تحمیلی را لغو کرد، آیین مزدکی را که میراث نیاکانش بود زنده کرد و اعلام کرد که طبرستان دیگر زیر فرمان خلافت نخواهد بود. این حرکت جسورانه، عباسیان را خشمگین کرد. در همان زمان، در غرب ایران، بابک خرمدین نیز علیه خلافت میجنگید و این همزمانی، عباسیان را نگران کرد که مبادا موجی از استقلالخواهی سراسر ایران را فراگیرد.
اما سرنوشت با مازیار مهربان نبود. دشمنانش تنها در بغداد نبودند. برخی از نزدیکترین افرادش، کسانی که باید ستونهای قدرت او میبودند، به طمع مال و مقام به عباسیان خبر دادند. افشین، سردار نامدار عباسی که خود نیز ایرانیتبار بود، مأمور سرکوب او شد. سپاه عباسی با کمک خیانت داخلی، مازیار را دستگیر کرد و او را در زنجیر به سامرا بردند؛ جایی که قرار بود آخرین پرده زندگیاش رقم بخورد.
در سامرا، مازیار را در برابر خلیفه آوردند. او را شکنجه کردند، تحقیر کردند، و سرانجام کشتند. اما مرگ او پایان ماجرا نبود. مرگ او تبدیل شد به نمادی از مقاومت؛ نمادی از اینکه ایرانیان حتی پس از دو قرن سلطه، هنوز روح استقلالطلبی خود را از دست ندادهاند. مردم طبرستان سالها نام او را با احترام بردند و داستانش نسل به نسل منتقل شد.
مازیار شکست خورد، اما شکست او از جنس شکستهای معمول نبود. او مانند بسیاری از قهرمانان تاریخ، نه بهخاطر پیروزیهایش، بلکه بهخاطر ایستادگیاش ماندگار شد. او آخرین فریاد یک ایران زخمی بود؛ فریادی که بعدها در قیامهای دیگر، در جنبشهای فرهنگی، و در بازگشت هویت ایرانی در قرون بعد پژواک یافت.
در سال هایی که بغداد شاهد کشتن و به دارآویختن بابک و مازیار و افشین بود، دو قرن سکوت و مبارزه ایرانیان به پایان میرسید. از سقوط نهاوند تا کشته شدن بابک دویست سال میگذشت. این مدت بر ایرانیان مثل یک شب رویاخیز گذشته بود. شب تاریک هولناکی که جز غریو طوفان ها و نالهٔ جغدها، هیچ چیز سکوت رویاانگیز آن را در هم نشکسته بود.
هنوز دویست سال تمام از سقوط حکومت ساسانی نگذشته بود که از حکومت عرب جز نامی نماند. سیستان و خراسان و ماوراءالنهر که سال ها دستخوش بیرحمی و بیدادی تازیان بود، در این زمان آماده استقلال می شد. امارت و حکومت که مدّت ها مخصوص عرب بود دیگر همه جا حتّی در بغداد، بیشتر در دست ایرانیان بود. زبان ایرانی که پس از طوفان قادسیّه، «دو قرن سکوتِ» سنگین را تحمل کرده بود، اکنون طلسم خموشی را میشکست و خود را در کام کسانی چون "حنظله و بوحفص و محمّدِ وصیف" برای سرودن جاودانیترین نغمه های ادبیات جهان آماده میکرد. در پایان دورهٔ معتصم، با آن که بابک، سردار آذربایجان، به دار آویخته شده بود، با آن که مازیار امیرزاده طبرستان به قتل آمده بود باز ققنوس ایران از زیر خاکسترها سر برمیآورد.
"دوقرن سکوت عبدالحسین زرین کوب"
او دهقانان و کشاورزان را فرمود تا مال و خواسته خداوندان خود را تاراج کنند و بر آنها بشورند.
(کامل ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸)
**********
مازیار «دین بابک خرمدین بگرفت و جامه سرخ کرد»
(تاریخ گردیزی ص ۳)
“هَمینکه بابک خرمدین در آذربایجان ظهور کرد، مازیار با وی مکاتبه کرد و او را به مبارزه با بَنی عباس ترغیب نمود؛ از طرف دیگر خلیفه به مازیار دستور داده بود که خراج طبرستان را به دربار عبدالله بن طاهر، سومین امیر طاهریان، ارسال دارد، وَلی او گاه در این امر تعلل میکرد. همچنین عبدالله بن طاهر ،از اینکه مازیار مراتب تابعیت بی چون وچرا از خلیفه را رعایت نمی کرد، شاکی بود و مازیار نیز از وابستگی بیش از حد عبدالله به بنی عباس ناراضی بود و دل خوشی از او نداشت.”
ابن خلدون
**********
مازیار در سال ۲۲۴ هجری آشکارا برخلیفه بغداد شورید.مردم طبرستان را مجبور کرد که با او بیعت کنند کشاورزان را امر کرد بر خداوندان مسلمان خویش بشورند و اموال آنانرا بغارت برند.وقتی بر اوضاع مسلط گشت همه مسلمانان را از کار برکنار کرد. یاران و گماشتگان خود را از مجوسان و گبران برگزید و فرمود مسجدها را ویران کنند و آثار اسلام را محو نمایند. سرخاستان عامل او در ساری درین کار بیش از همه جد و حرارت بخرج داد. وی بفرمان مازیار بیست هزار کس از مردم ساری و آمل را در هرمز آباد که بر نیمه راه ساری و آمل واقع بود کوچ داد و در آنجا حبس کرد
(ابن اثیر ج ۶ ص ۱۶۸)
وقتی مازیار را بسامرا نزد خلیفه میبردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بیخودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار را فاش کرد. گویند عبدالله بفرمود تا مازیار را از صندوقی که در آن وی را باز داشته بودند برآوردند «و بمجلس خود خواند و خروارهای خربزه پیش او نهاد و بااو بگفت که امیرالمومنین پادشاه رحیم است من شفیع شوم تا از جریمه تو بگذرد. مازیار گفت انشاءالله عذر تو خواسته شود، عبدالله را عجب آمد که او در مقام کشتن است بچه طمع عذر من میخواهد. بفرمود تا خوان کشیدند و شراب آوردند و کاسههای گران بدو پیمود تا مست و لایعقل
شد، عبدالله از او پرسید که امروز بلفظ شما رفت که عذر تو بخواهم اگر مرا به کیفیت آن مستظهر گردانی نشاط افزونتر خواهد گشت مازیار گفت روزی چند دیگر ترا معلوم گردد. عبدالله به تفتیش آن الحاح نمود و سوگند داد مازیار سرپوش از سرخود برداشت و گفت من و افشین خیدربن کاوس بایکدیگر از دیر باز عهد کردیم که دولت عرب بستانیم و بخاندان کسری نقل کنیم. پریروز در فلان محل قاصد افشین رسید و پیغام رسانید که در فلان روز معتصم را با فرزندان بمهمانی بخانه خود میبرم و هلاک میکنم. عبدالله او را شراب بیشتر دادتا مست و لایعقل شد بفرمود تا او را بهمان موضع بردند که بود و احوال او را در حال نزد معتصم خلیفه بنوشت…»
(تاریخ طبرستان ورویان مرعشی ص ۱۵۶ چاپ پطرزبورغ)
**********
آنگاه مازیار فرمانروای تبرستان راپیش آوردند وبه افشین گفتند:«این را میشناسی»- گفت:«نه»-
به مازیار گفتند:«این رامیشناسی» – گفت:«آری این افشین است»-
به افشین گفتند :« این مازیاراست»- گفت :«آری اكنون شناختم»-
گفتند :«آیا به او نامه نوشتی» – گفت:«نه» -ب
ه مازیارگفتند:«به تو نامه نوشت»- گفت:«آری. برادرش خاش به برادر من كوهیار نوشت كه این دین سپید راكسی جز من وتو وجزبابك یاری نمیكرد.
بابك به سبب حقش خودش رابه كشتن داد ومن كوشیدم كه مرگ راازاو بگردانم اما حقش اورا به جایی كشانید كه درآن افتاد. اگرتو مخالفت كنی، این قوم جزمن كسی راندارند كه به مقابلهی تو فرستند. كه سواران ودلیران وجنگاوران با منند. اگرمن سوی تو آیم كسی نماند كه با تونبرد كند، جزسه تا، عرب ها ومغربیان وتركان…»
افشین گفت::«این، برضد برادر خویش وبرادر من دعوایی میكند كه مرا ملزم نمیكند اگراین نامه را نوشته باشم كه او را سوی خویش كشانم وازجانب من اطمینان یابد. جای اعتراض نیست كه وقتی من خلیفه را با دست خویش یاری میكنم، حق دارم اورابه حیله نیزیاری دهم، كه پشت گردن این را بگیرم وپیش خلیفه آرم كه به نزد وی منزلت یابم. چنانكه عبدالله بن طاهر به سبب وی به نزد خلیفه منزلت یافته است…آنگاه مازیار را به كناری بردند
**********
ونداد هرمز » با مردم خویش پیمان بست که در یک زمان بر تازیان شهر بشورند و هر طبرستانی در هر جا که چشمش بر پیروان خلیفه افتاد او را بکشد و در یک روز، شهر از پیروان خلیفه تهی شد
زمانی که مازیار به نزدیکی سامرا رسید خواستند مانند « بابک خرمدین » وی را نیز با پیل درون شهر بگردانند. پیل را نزد مازیار بردند اما مازیار که شنیده بود بابک را با همین پیل درون شهر برده بودند سوار پیل نشد و گفت : من در اندازهای نیستم که بر جای بابک تکیه کنم.
در بغداد به دستور معتصم، خلیفه عباسی، بر بدن مازیار چهار صد و پنجاه تازیانه زدند وبدین صورت او را بقتل رساندند. جنازه او را در کنیسه بابک بر داری که کنار چوبهٔ دار بابک خرمدین بود و هنوز جنازه بابک خرمدین بر آن آویزان بود، به دار آویختند. سرانجام قیام مازیار با فریب برخی نزدیکانش به وسیله خلیفه به پایان رسید.
تاریخ طبرستان
بخشهایی از روایت طبری درباره مازیار
«مازیار بر کوهستان طبرستان مستولی بود و عاملان خلیفه را از آنجا بازداشت و اموال ایشان بستد.»
«چون خبر به معتصم رسید، افشین را فرمان داد تا به دفع مازیار رود و او را از طاعت بازگشته خواند.»
«افشین به معتصم نوشت که مازیار آهنگ آن دارد که عجم را گرد آورد و طاعت از تو بازگیرد.»
«چون سپاه خلیفه بر مازیار فرود آمد، او را بگرفتند و در بند کردند و به سامرا بردند.»
«مازیار را پیش معتصم آوردند. معتصم او را پرسید از آنچه کرده بود. گفت: مرا از عاملان تو ستم رسید و من آن دفع کردم.»
«پس معتصم او را به عقوبت بداشت تا آن گفت که پیش از آن نگفته بود.»
«آنگاه حکم کرد تا او را بکشند و سرش را به بغداد فرستادند
**********
“مازیار از فرمانبرداری نسبت به خُلفا سَر باز زَد و آئین زردشتی را ترویج و مسلمین را تحقیر کرد، وی خدمات و مناصب گوناگونی به پیروان بابک و مزدک و مؤبدان دیگر بخشید و این عده فرمان به ویران کردن مساجد و از بین بردن آثار اسلامی دارند.
رابینو
**********
ابن خَلدون در مورد علت شورش مازیار مینویسد: “
مَردم دیلم و طبرستان با مازیار بیعت کردند. او مردم گرگان را به نیشابور منتقل کرد و بارویی در حدود گرگان ساخت…؛ علت عصیانِ وی تحریکاتِ افشین از موالی معتمد بود که او را به طمع تصرف خراسان افکند، زیرا با عبدالله بن طاهر دشمنی داشت.، عبدالله بن طاهر نیز با حیله موفق به دستگیری مازیار شد.
**********
مازیار بر کوهستان طبرستان مستولی بود و عاملان خلیفه را از آنجا بازداشت و اموال ایشان بستد
چون خبر به معتصم رسید، افشین را فرمان داد تا به دفع مازیار رود و او را از طاعت بازگشته خواند.
افشین به معتصم نوشت که مازیار آهنگ آن دارد که عجم را گرد آورد و طاعت از تو بازگیرد
چون سپاه خلیفه بر مازیار فرود آمد، او را بگرفتند و در بند کردند و به سامرا بردند.
«مازیار را پیش معتصم آوردند. معتصم او را پرسید از آنچه کرده بود. گفت:
مرا از عاملان تو ستم رسید و من آن دفع کردم.
پس معتصم او را به عقوبت بداشت تا آن گفت که پیش از آن نگفته بود.
آنگاه حکم کرد تا او را بکشند و سرش را به بغداد فرستادند
**********
خواجه نظامالملک در این بخش، مازیار، بابک و افشین را همپیمانانی میداند که قصد داشتند ملک را از عباسیان بگیرند.
«... و معتصم را هیچ فتح بزرگتر از فتح بابک و مازیار و افشین نبود و این هر سه تن خویشتن را یکی کرده بودند و با یکدیگر عهد و پیمان بسته و سوگندها خورده که: "این ملک را از دست عرب و مسلمانان بازستانیم و ولایت به دولت خرمدینان و زردشتیان بازآوریم."
و افشین گفت: "من در میان ایشان [عباسیان] باشم و کارها میسازم تا چون شما از ولایت خویش خروج کنید، من با لشکرِ خلیفه به حرب شما آیم و سپاهِ او را به شما دهم و خود با شما یکی شوم."
و ایزد تعالی نخواست که دولتِ اسلام بشود و دینِ مصفّا برافتد؛ هر سه را گرفت و بکشت و ولایت از ایشان پاک کرد؛ چنانکه بابک را بگرفتند و به بغداد آوردند و دست و پای ببریدند و بر دار کردند، و مازیار را بگرفتند و چوب زدند تا در زیر چوب بمرد، و افشین را در حبسِ بند ببستند تا از گرسنگی بمرد...»
«... و اصلِ این فتنه افشین بود. او مکتوبها مینبشت به مازیار و میگفت: "این سگان [عباسیان] را هیچ شکوه مکن؛ که دولتِ ایشان به آخر آمد و روزگارِ ایشان سپری شد. اگر تو چند روزی پای داری، من کارِ ایشان بسازم و این سپاه را که با من است همه را دستبسته به تو سپارم."
و مازیار به این سخنانِ افشین غره شد و عصیان آشکارا کرد. چون معتصم، عبدالله بن طاهر را به حربِ مازیار فرستاد، عبدالله به حیلتها مازیار را بگرفت و بند کرد و مکتوبهای افشین که به مازیار نبشته بود، همه را به دست آورد و با مازیار به بغداد فرستاد.
معتصم چون آن مکتوبها بدید و خطِ افشین بشناخت، بفرمود تا افشین را بگرفتند و در حبس کردند و بفرمود تا خانهی او را غارت کردند. در خانهی او بتان یافتند از زر و سیم و مرصع به جواهر، و کتابی یافتند مغانه [زرتشتی] که افشین در آن نگریستی و بدان عبادت کردی.
کتاب سیاستنامه (سیرالملوک) تصحیح علامه محمد قزوینی/جعفر شعار (فصل ۴۷)
**********
«... پس معتصم بفرمود تا قاضی القضات و نایب دیوان را حاضر کردند و افشین را بیاوردند و آن مکتوبها به وی نمودند. افشین اقرار کرد که "خطِ من است."
گفتند: "چرا این مکتوبها به مازیار نبشتی؟"
افشین گفت: "پدرانِ من و پدرانِ مازیار را در جاهلیت مَوَدّت و عهد بوده است؛ من آن مَوَدّت را رعایت کردم."
معتصم بفرمود تا خانهی او غارت کردند. در خانهی او بتان یافتند از زر و سیم، و کتابی یافتند که اندر او کفرها نوشته بود و آیین مغان. افشین را گفتند: "این بتان و این کتاب چیست؟"
گفت: "این کتاب و این بتان از پدران به من رسیده است؛ کتاب کتابِ حکمتِ ایشان است و این بتان را به جای هدیه داشتهام، نه به جای معبود."
قاضی گفت: "مسلمان را با کتابِ کفر و با بتان چه کار؟"
پس معتصم بفرمود تا او را به حبس بازبردند و مضیق کردند و روزی یک گرده نان و یک کوزه آب به وی میدادند تا از گرسنگی بمرد و جثهی او را بر دار کردند و بعد از آن بسوختند و خاکسترش به دجله انداختند...»
کتاب سیاستنامه (سیرالملوک)
مهدی یعقوبی(هیچ)






No comments:
Post a Comment