دجال
فریدریش نیچه
این متن بخشی از کتاب معروف «دجال» (The Antichrist) اثر فیلسوف بزرگ آلمانی، فریدریش نیچه است. نیچه در این بخش با لحن طنزآمیز و انتقادی خاص خود، به نقد روایتهای مذهبی درباره آفرینش و علم میپردازد.
The clergy know only one terrible danger, and that is science.
Nietzsche
روحانیون تنها یک خطر مهیب را می شناسند و آن علم است
نیچه در این کتاب، تقابل میان دین و علم از اینجا ریشه میگیرد:خطر علم برای دگمها: علم بر پایه «شک»، «پرسشگری» و «اثباتگرایی» استوار است. این ویژگیها پایههای جزماندیشی (Dogmatism) و باورهای کورکورانهای را که نهادهای مذهبی برای حفظ قدرت و نفوذ خود به آن نیاز دارند، متزلزل میکند.جستجوی حقیقت زمینی: روحانیون به دنبال حفظ اقتدار خود از طریق مفاهیم ماوراءالطبیعی هستند، در حالی که علم، انسان را به سوی حقایق ملموس، زمینی و اثباتپذیر هدایت میکند. از نظر نیچه، هر جا که علم رشد کند، خرافات و قدرتِ روحانیون کاهش مییابد.
*****
«— آیا تا به حال کسی داستان مشهور آغاز کتاب مقدس را بهوضوح درک کرده است؛ داستانِ هراسِ مرگبارِ خداوند از علم را؟... در واقع، هیچکس آن را نفهمیده است. این کتابِ کاهنیِ تام و تمام (نمونه اعلا)، همانطور که شایسته است، با بزرگترین معضلِ درونیِ کاهن آغاز میشود: او تنها با یک خطرِ بزرگ روبروست؛ در نتیجه، "خداوند" نیز تنها با یک خطرِ بزرگ روبروست. —
خدای کهنسال، که سراسر "روح"، سراسر کاهنِ اعظم و سراسر کمال است، در باغ خود قدم میزند: او ملول است و تلاش میکند وقتکشی کند. در برابر ملالت (دلتنگی)، حتی خدایان نیز بیهوده میجنگند. او چه میکند؟ انسان را میآفریند... انسان سرگرمکننده است. اما پس از آن، متوجه میشود که انسان نیز ملول و دلتنگ است. دلسوزیِ خدا برای تنها شکلِ رنجی که به تمام بهشتها نفوذ میکند، مرزی نمیشناسد: پس او بیدرنگ حیوانات دیگر را میآفریند. نخستین اشتباه خدا: برای انسان، این حیوانات دیگر سرگرمکننده نبودند؛ او خواهان تسلط بر آنها بود؛ او خودش نمیخواست یک "حیوان" باشد. — پس خدا زن را آفرید. او با این کار به ملالت پایان داد — و البته به بسیاری از چیزهای دیگر! زن، دومین اشتباه خدا بود. — "زن، در اعماق وجودش، یک مار است، یک حوا" — هر کاهنی این را میداند؛ "هر شرّی در جهان از زن سرچشمه میگیرد" — هر کاهنی این را هم میداند. در نتیجه،»
«او (زن) همچنین مقصر اصلی پدید آمدن علم است... چرا که به واسطه زن بود که انسان آموخت تا از درخت دانش بچشد. — اما چه اتفاقی افتاد؟ خدای کهنسال دچار وحشتی مرگبار شد. خودِ انسان بزرگترین اشتباه او بود؛ او رقیبی برای خود آفریده بود. علم، انسان را خداگونه میکند — وقتی انسان علمی و اهل دانش شود، کارِ کشیشها و خدایان ساخته است! — نتیجه اخلاقی: علم ذاتاً امری ممنوعه است؛ علم تنها چیز ممنوع است. علم نخستینِ گناهان است، نطفه تمام گناهان و همان گناه نخستین. کلِ نظام اخلاقی [مذهبی] همین است و بس. — "تو نباید بدانی": — باقی چیزها خود به خود از همین پی میآیند. — با این حال، وحشت مرگبار خدا، مانع از زیرکی او نشد. چگونه میتوان از خود در برابر علم محافظت کرد؟ برای مدتهای طولانی، این اصلیترین مسئله بود. پاسخ: انسان را از بهشت بیرون کن!»
«...[انسان] نباید بیندیشد. — و اینگونه میشود که کشیش، رنج، مرگ، خطرات مرگبار زایمان، انواع و اقسام سیهروزی، پیری، فرسودگی و بیش از همه، بیماری را اختراع میکند — که همگی هیچ چیز نیستند جز ابزارهایی برای اعلام جنگ علیه علم! مصائب انسان به او اجازه اندیشیدن نمیدهند.... با این همه — چقدر سهمگین! — بنای دانش سر به فلک میکشد، به قلمرو آسمان تجاوز میکند و بر خدایان سایه میافکند — حال چه باید کرد؟ — خدای کهنسال جنگ را اختراع میکند؛ او ملتها را از هم جدا میسازد؛ کاری میکند که انسانها یکدیگر را نابود کنند (— کشیشان همیشه به جنگ نیاز داشتهاند....). جنگ — که در کنار چیزهای دیگر، اخلالگری بزرگ در امر علم است! — باورکردنی نیست! دانش، یعنی همان رهایی از چنگال کشیشان، به کوری چشم جنگ رونق مییابد. — پس خدای کهنسال به تصمیم نهایی خود میرسد: "انسان علمی شده است — هیچ چارهای برای آن نیست: او باید غرق شود!"...»

No comments:
Post a Comment