Sunday, March 27, 2016

پیش از اسلام عشق بود آیین ما




پیش از اسلام عشق بود آیین ما
از محبت سنگچین دین ما
رقص و آواز و سرور و شعر و شور
سرزمینی از بلور و جنس نور
آفتاب مهربانی در نگاه
دوستت دارم به زیر چتر ماه
کوچه کوچه نغمه های می فروش
دور هم شبها صدای نوش نوش
سازهای دلکش سنتور و تار
چنگ و بربط در کنار رقص یار
عطر گل میداد رویاهای ما
مهرورزی در دل زیبای ما
دختران گیسویشان آزاد بود
رنگ و روی چهره هاشان شاد بود
جشن ها هر روز و هر شب داشتیم
زندگی را عشق می پنداشتیم
روز مرگ هم می که می نوشیده ایم
جامه رنگین که می پوشیده ایم
تا بهاران نرم نرمک می رسید
دل درون سینه هامان می تپید
چون قناری ها که عاشق می شدیم
در پی دشت شقایق می شدیم
اوج آبی ها سحر پر می زدیم
بانگ آزادی به هر در می زدیم
خانه ها لبریز از امید بود
میهنم گلخوشه خورشید بود
****
بعد از اسلام این وطن ویران شده است
تیره و تاریک و قبرستان شده است
اشک و آه و ناله و رخت عزا
روضه خوان و منبر و شال و عبا
گرگها بر پیکرش افتاده اند
چوب تاراج هستی اش را داده اند
***
با توام آرش کمان و تیر کو
شیرهای میهنم شمشیر کو


مهدی یعقوبی


Tuesday, March 22, 2016

در زیر چتر خاطراتی عاشقانه




در زیر چتر خاطراتی عاشقانه
با نم نم باران به بامم دانه دانه
می پیچد عطرت در حیاط کوچک من
با نور خورشیدی درخشان در شبانه
رنگین کمان عشق تو بر کهکشانم
پلهایی از آیینه و شعر و ترانه
حس می کنم دست تو را بر گونه هایم
وقتی که هق هق اشک می ریزم به خانه
برق نگاهت در خیالم می درخشد 
آرامش نابی فراسوی زمانه
بی تو چه وحشت می  کنم در رعد و در برق
 چون مرغکی بی همدم و بی آشیانه
در زیر آوار سیاهی ها دو چشمت
تنها دلیل بودنم تنها بهانه 
تا میوزد یادت حریم رازهایم
لبریز از گل میشوم ، صدها جوانه
ای بی نهایت مهربانی ای همه نور
رود شرابی در رگانم جاودانه
هستی تو وقتی نیستی اینجا کنارم
ای عشق ای پیدای ناپیدا کرانه

مهدی یعقوبی


Thursday, March 10, 2016

مبهوت در آیینه رویای تو بودن






مبهوت در آیینه رویای تو بودن
در زیر پر خاطره هایت که غنودن
با رایحه یاد تو در گوشه ایوان
با هر تپش دل غزل تازه سرودن
ژرفای خیالت به فراسوی زمانها
در سیر و سفر در ابدیت که نمودن
در زمزمه با عکس رخت خلوت خاموش
از ماه پس پنجره ها بوسه ربودن
مانند گلی سرخ سحرگاه بهاران
جز پرتویی از عشق تو عالم که  نبودن
از شوق تماشای تو از قعر شب تار
تا خطه خورشید سحر پر که گشودن
زیبایی جادویی رخسار تو را شاد
در نقره مهتاب شبانگاه ستودن
من عاشقتم عاشقتم عاشقتم را
از روی لب و برق نگاه تو شنودن


مهدی یعقوبی



Monday, March 07, 2016

Monday, February 29, 2016

از پس پنجره ها می شنوم بوی بهار




از پس پنجره ها می شنوم بوی بهار
می رسد صبحدم از قعر شب تیره و تار
از سفر چلچله ها بال زنان در راهند
وقت آن شد بزنم گوشه ایوان که سه تار
شاخه ها مملو از شادی گنجشکانند
من به رویای تو با زمزمه در گشت و گذار
دیدن دشت شقایق چه صفایی دارد
گل من چایی دم کرده برایم که بیار
دست خود را بده تا روح تو را لمس کنم
سر خود را به سر شانه نرمم بگذار 
پلک ها را به تبسم که ببند همره من
چون کبوتر دل خورشید سحر پر بردار
جز که عشق عالم ما هیچ نمی ماند هیچ
میشود بود و نبود من و تو گرد و غبار
تپش قلب تو را در دل خود حس بکنم
میکشد بیشه خشکیده جانم که شرار
خواب دیدم که تو از راه سفر می آیی
بر تنت پیرهنی رنگ گل سرخ انار
میدوم پای برهنه به خیابان از شوق
من بگوشم که شنیدم دم در سوت قطار

مهدی یعقوبی



Saturday, February 27, 2016

جوجه عقاب



جوجه عقاب - گابریل گارسیا مارکز


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.



Friday, February 19, 2016

در حفظ نظام اصل سراسر که دروغ است



من خانه مجانی دهم باز شما را
در سبزترین منطقه هر گوشه دنیا
هر روز درِ منزلتان کلی هدایا
خواهم که کنم امت غمدیده که اهدا 
بی آنکه بفهمد که کسی یا شود حاشا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

سوگند که این وعده که از روده من نیست
از باد سر معده آسوده من نیست
وز پشم رخ زرد و تب اندوده من نیست
از فتنه عمامه آلوده من نیست
قربان شما من بروم سیدم آقا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

در حفظ نظام اصل سراسر که دروغ است
باقی که به پایین و به بالا همه دوغ است
آخوند در این عرصه که دارای نبوغ است
 او مرده خور است و سرش هر لحظه شلوغ است 
بر قول خودم امت والا کنم امضا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا


چل سال که با وعده کنم خر که شما را
الحق که بنازم به دو عالم که خدا را
وقتی که ببینم که چنین شور و صفا را
از معده خود در بدهم باد هوا را
آری که منم همنفسان صاحب فتوا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

تا کی که چنین مردم محنت زده خوابید
در ذلت و خواری همه در فکر سرابید
بر گردن خود روز وبه شب یوغ و طنابید
وقت است در آزادی میهن بشتابید
با دوز و کلک باز زده حقه که ملا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

یک گله خونخوار در این ملک شبانند
عمامه به سر روز و به شب نعره زنانند
بر روی لبان نام خدا قاتل جانند
پی در پی شان امت گوسفند روانند
نوشابه تحتانی دهم باز شما را
خود روز و به شب در بغل صیغه زیبا

مهدی یعقوبی

Tuesday, February 09, 2016

Thursday, February 04, 2016

فاسدترین حکومت آخوندها جهانند




فاسد ترین حکومت آخوندهای هارند
بر گرده های مردم با نام دین سوارند
هر روز و شب به منبر با خشم و کین به عرعر
فتوای مرگ و تکفیر از نای خود بر آرند
ایرانیان که دشمن در دیده شان که هستند
فرهنگ تازیان را بی وقفه پاسدارند
خود را وصی الله روی زمین بدانند
شمشیر بر گلوی آزادگان گذارند
از رنگ و بوی ایران نام و نشان ندارند
دین را به تیغ و دشنه تنها که زنده دارند
چشم انتظار مهدی تا باز خون بریزند
آدمکشان و جانی یک مشت نابکارند
بر طبل های وحشت شب تا سحر بکوبند
رمز بقای آنها این چوبه های دارند
در پشت پای آنها نفرین مادران است
ننگ ابد به تاریخ هر روز و روزگارند
میراث شان که خون است افکارشان جنون است
ساطور زهر آگین بر فرق هر دیارند
چون گرگهای زخمی له له زنان به هرسو
با پوزه های خونین هر دم پی شکارند
چون مور و چون ملخ ها ، از راهها رسیدند
تابوت و مرگ و شیون کفتار مرده خوارند
لعنت که بر خداشان بر جور و بر جفاشان
در میهنم که آنان طاعون و شوره زارند
در حفظ خود که باید هر لحظه خون بریزند
تنها به کشت و کشتار آنان که ماندگارند




مهدی یعقوبی


Sunday, January 31, 2016

خاطرات دوران انقلاب



یادم می آید در اواخر سال 1356 که هنوز تظاهرات علیه شاه گسترده و سراسری نشده بود ،  در مسجد بغل خانه مان اعضا و هواداران سازمان چریک های فدایی خلق که در دانشکده اقتصاد بابلسر فعالیت داشتند برای چند روز نمایشگاه کتاب و ... بر پا کرده بودند .
در و دیوار مسجد پر شده بود از عکس های جانباختگان کمونیست و پوسترهای مبارزاتی . مردم عادی هم فکر میکردند آّنها مسلمان هستند . 
آخوند مسجد محل ما ، نماز جماعتش را برگزار میکرد و پولش را میگرفت و مخالفتی با آنها نمیکرد .
این دانشجویان در آن چند روز نوارهای سخنرانی و سرودهای انقلابی پخش میکردند و گاه سخنرانی محفلی .
در همان سال ،  همان آخوند را با آنکه 3 زن داشت ،  بخاطر این که به یک زن شوهردار که در خانه اش قرآن میخواند تجاوز کرده بود از محله اخراج کرده بودند و یک ملای دیگری را برای مسجد  آورده بودند .
خلاصه همه چیز قر و قاطی و قاراشمیش بود و حد و مرزها نامشخص .



Wednesday, January 27, 2016

قلب چیست - مهدی یعقوبی



قلب خود را در جهان از عشق زیبا می کنم
آشیان سینه ام را غرق گلها می کنم 
قلب انسان معدن الماس و مرواریدهاست
من به قلبم گنج بی پایان که پیدا می کنم 
خانه ی مهر و محبت  از شمیم یاسها
زیر سقف کهکشانهایش که  بر پا می کنم 
چشمه ساران زلالش را به زیر چتر نور
با حریر بوسه ها آغوش دریا می کنم 
سایه بان مهربانی در حیاط روشنش
خاطراتش را پر از گلبرگ رویا می کنم 
در حریم رازهای سر به مهرش در سکوت 
آرزوهای قشنگم را شکوفا می کنم
تا که پیچد عطر یادش در وجودم ناگهان
در لهیب شعله ها پروانه خود را می کنم

آه من کم کم که گویی دارم عاشق می شوم
هر تپش از قلب خود احساس گرما می کنم 
قلب را با عطر روح انگیز یادش شعله ور
با تخیل های رنگین من مصفا می کنم
در بلورستان جانم نور می پاشد که ماه
بر پل رنگین کمان پرواز شیدا می کنم
می درخشد در رگم خورشید در اعماق شب
با کبوترها در آّبی ها که نجوا می کنم 
دسته دسته نغمه خوانان در دلم گلهای سرخ
در تب دیدار چشمانت مهیا می کنم
چون قناری های عاشق بر فراز شاخسار
از نگاهت دوستت دارم تمنا می کنم
نیستی اینجا ولی هستی به هر دم در دلم
چشمهای بسته رویت را تماشا می کنم 
ای شراب جاودان در ژرفنای سینه ام
لحظه لحظه نوش نوشت من گوارا می کنم

مهدی یعقوبی


Tuesday, January 26, 2016

ایتالیا برای حفظ بیضه اسلام مجسمه های عریانش را برای روحانی پوشاند .


زنان لخت و عور ایرانی آنهم در شهرهای نظیر مشهد و قم برای زائران مسلمان کشورهای همسایه حلال است

ایتالیا برای حفظ بیضه اسلام مجسمه های عریانش را در استقبال از آخوند روحانی پوشاند .
وقتی که غارت نفت و دیگر ثروت های طبیعی و بدست آوردن بازارهای جدید در میان باشد دولت های اروپایی و استعماری حاضرند چادر بر روی مجسمه های لخت خود بیندازد تا از بیضه اسلام حراست کنند و حتی یک کلمه در باره نقض حقوق بشر توسط جانیان حاکم در ایران حرف نزنند . 

آخوند حسن روحانی در سفرش به ایتالیا ضمن گفتگوهای دوجانبه با   ماتئو رنتسی، نخست وزیر ایتالیا از قصر کاپیتول (کامپیدولیو) در رم دیدن کرد و برای اینکه چشمش به مجسمه های لخت نیفتد مقامات ایتالیایی آن را در داخل جعبه قرار دادند . 

البته در ازای این کار و عمل خیر و شرعی رئیس جمهور جمهوری اسلامی گویا از او برای زیارت به مشهد دعوت به عمل آورد تا علاوه بر فیض معنوی به لذت دنیوی یعنی صیغه های باکره هم نائل آید .
البته در شهرهای مقدس ایران بر خلاف کافرستان غرب روی دختران صیغه ای در ملاء عام چادر و یا جعبه نمی اندازند بلکه لخت و مادر زاد مانند عکس فوق در معرض دید زائران قرار می گیرند .





Wednesday, January 20, 2016

وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم




وقت آن شد قدم تازه جهان بر دارم
از نشستن که به مرداب سکون بیزارم
همه ذرات وجودم متموج شب و روز
شوق پرواز در آتش به دل تبدارم
من بر آنم که در اعماق شب تیره و تار
روی گهواره خورشید که سر بگذارم
به فغان آمده ام من به ستوه آدمها
خسته از زندگی در دایره تکرارم
رنگ مردار گرفته همه سو دور و برم 
من تبار گل سرخی به سر کهسارم 
ننگ و نفرت به من ار در شب قیرین نفسی
به فراموشی و خاموشی که سر بسپارم
نغمه سبز چکاوک به دل حنجره ام
عشق ورزی که به زیبایی در عالم کارم
کهکشانهای پر از یاس و شقایق هایم
به بهاران سر هر شاخه که گل می آرم
در همه روح و رگم یکسره توفان شراب
میکند مست مرا زمزمه دلدارم
آسمان دل من نیمشبان نورانیست
خفته با ماه به هر شب سر گندمزارم
به تکاپو همه عمرم  پی زیبایی ها
عطر و احساس قناری که دهد پندارم
من پس از مرگ که حتی به سحرگاهان باز 
می شوم شاخه گلی بر سرتان می بارم

مهدی یعقوبی


Thursday, January 14, 2016

از رویا تا واقعیت


دختری در حال فروش کتاب در دانشگاه سال 1357

این عکس مرا به یاد اوائل انقلاب انداخت روزهایی پر جنب و جوش که من با سه نفر از دوستانم  که همگی در درگیری مسلحانه یا زندانهای جمهوری اسلامی جان باختند ،   در شورای انجمن دانشجویان مسلمان وابسته به سازمان مجاهدین در بابل فعالیت میکردم . در آن ایام  همه چیز پا در هوا و معلق بود .
سازمان مجاهدین میگفت که شرایط اجتماعی - سیاسی  نیمه دیکتاتوری و نیمه دموکراتیک است  و حاکمیت دوگانه لیبرال - ارتجاعی ، و باید از این شرایط حداکثر استفاده را برای جذب نیروهای آزاد شده از انقلاب 57  کرد . 
هفته ای یک بار هم میرفتم در ساری یا قائمشهر برای درسهای ایدئولوژیکی از سوی سازمان توسط یکی از اعضای مرکزیت که از تهران می آمد . تقریبا 30 تا 40 نفر میشدیم که بیشتر از اعضای ستاد مجاهدین بودند . افرادی هم که در رده پایین تر بودند میفرستادیم به تهران در دانشگاه تربیت معلم در درسهای تبین جهان آقای مسعود رجوی .
یادم می آید که حدود ده تا پانزده نفر از دانشجویان دانشسرای باخویش بابل که بیشتر آنها دختر بودند ،  از من خواسته بودند که به آنها آموزش تئوریک بدهم . من هم که در آن زمان مسلمان بودم ، هفته ای 3 بار  کتاب « کاپیتال » مارکس را به آنها آموزش میدادم !؟ .

آن روزها اگر چه دشمن استراتژیک را آمریکای جهانخوار می دانستیم اما خطر عمده داخلی را ارتجاع یعنی آخوندهای حاکم قلمداد میکردیم . حزب توده ، فدائیان خلق ، جنبش مسلمانان مبارز و ... ما را به خاطر این خط مشی لیبرال و جاده صاف کن امپریالیسم خطاب میکردند و میگفتند که این عبا و عمامه دارها مترقی یا نیمه مترقی هستند و باید از آنها در راستای جنگ دراز مدت با آمریکا و اقمارشان حمایت کرد .

در آن ایام هرگز در فکرم خطور نمی کرد که آن فضای نیمه باز بسرعت برق و باد سپری شود و ما که تا آنزمان با القاب امام یا مجاهد اعظم  ، خمینی را در پیامها خطاب میکردیم ،  بعد از کشتار 30 خرداد توسط آدمکشان جمهوری اسلامی ، شروع به نبرد مسلحانه با رژیم بپردازیم .
جنگی تمام عیار که قرار بود با سقوط شتابان و در عرض 6 ماه خمینی را سرنگون کند . 

مهدی یعقوبی





Tuesday, January 12, 2016

ای خدایا ای خدایا ای خدا - مهدی یعقوبی



در کتاب مقدس مسلمانان یعنی قرآن ، خداوند کافران و کسانی را که ایمان نمی آورند ، خوک ، بوزینه ، خر ، چارپا ، سگی که عوعو می کند و نجس و حرام زاده خطاب کرده است . من دلیلش را هر چه فکر کردم نفهمیدم . چرا خداوندی که قادر مطلق است به آفریده اش اینهمه توهین می کند و در مقابل اگر کسی حتی محترمانه جواب دهد سرش را از گردن جدا .


ای خدایا ای خدایا ای خدا
ای سراسر قدرت بی انتها
ای مقدس ، ذات اقدس با شکوه
قادر مطلق جهان ای کبریا 
قائم بالذات و قدوس و سبوح
دُّر هستی خالق عرض و سما
علت معلول ها خود بی علل
ماورای گستر اندیشه ها 
بی نظیر و بی همانند و مثال
جن و انس هر دم تو را اندر دعا 

من نمی دانم نمی دانم چرا
از چه رو بوزینه میخوانی مرا
در کتابت هی که توهین می کنی 
بی دلیل و مدرک و چون و چرا
من اگر توهین کنم با خشم و کین
میکنی سر از تنم یکسر جدا
خر خطابم میکنی ، ای بی ادب
اینهمه فحاشی آید از کجا
هر که را ایمان نیارد خشمگین
میدهی با آتش سوزان جزا
من زبانم لال بادا لال باد
دین و آیینت همه مکر و ریا
مفسد فی الارض و کافر ، مرتدم
 من نمی خواهم تو را ای اژدها
در جهنم میروم آری ولی 
من نمی گویم تو را حمد و ثنا
میکشی هر کس که سرپیچی کند
از فرامینت جهان با ناسزا
دین و ایمانت همه اجباریست
منطق ات در هر کران جور و جفا
پیروانت قاتل و آدمکشند
یا سر و پا مکر و تزویر و ریا
میدهی فتوای مرگ عاشقان
میکنی احکام دین بر خون بنا
این چه فرهنگ و چه اخلاقی که هست
میدهی فحش عاقلان را بی حیا
گر تو را باور ندارد هر کسی
گفته ای گاو و خر است و چارپا
شاعران را در جهنم میبری
میدهی از آتش سوزان غذا
بر بهشتی ها که غلمان می رسد
سکس آنهم با پسرها ناقلا
ای خدایا بار الها کار تو
افتضا است افتضا است افتضا
یک دمی بنشین و با خود فکر کن
از زبان بنده ی یک لاقبا
اینهمه آخوند و ملاها  تو را 
برده اند اندر جهان راه خطا
میکشی و میکشی و داعشی
پس کجاست عدل و عدالت با وفا
مهربانی هیچ میدانی که چیست
پر زدن از عشق بر روی هوا
من بهشتت را نمی خواهم خدا
در جهنم می کنم بهتر صفا
سر به پایت من نمی آرم فرود
ای خوشا آزادی نامنتها

مهدی یعقوبی


Saturday, January 09, 2016

خامنه‌ای: خبرگان بعد از مرگ من ، رهبری انتخاب کند که جلوی دژمن بایستد




رهبر جمهوری اسلامی امروز در دیدار سالانه اش با گروهی از مردم قم از انتخاب آخوندی دیگر بعد از او سخن راند و دوباره خبر مرگش را ورد زبانها ساخت .

خامنه ای مثل همیشه ترجیع بند همیشگی دژمن را برای سرپوش گذاشتن تضادها و توجیه سرکوبها بکار برد و اظهار داشت ، فعالیت های جبهه وسیع دشمن در انتخابات سال  88 از ابتکارات آنها علیه انقلاب اسلامی بوده است . 
رهبر جمهوری اسلامی جمعیت چند میلیونی مردم به جان آمده در خیزش سال 88 را اقلیتی اندک شمرد که سرنخشان در دست آمریکا بوده است . 
او  گفت که مخالفان نظام  در پی انقلابی رنگی بوده اند .
خامنه ای در همان ایام در سخنرانی معروفش میلیونها مردمی را که به خیابانها آمده بودند « میکروب » نامیده بود .

خامنه ای : «مجلس خبرگان بناست آن روزی که رهبر فعلی نباشد یا رهبر نباشد آن‌وقت آن‌ها رهبری را انتخاب کنند که جلوی هجمه دشمن بایستد، شجاعت نشان بدهد، راه امام را ادامه بدهد.»

رهبر جمهوری اسلامی در ادامه سخنانش درباره فعالیت‌های "جبهه وسیع دشمن" در سال‌های گذشته گفت: «این کارهای سال ۸۸ از ابتکارات جدید آنها علیه انقلاب بود. به بهانه انتخاب یک دولتی که مورد قبول آمریکا نیست، آن اقلیتی را که رأی نیاورده بکشند در خیابان و یک رنگی به آنها بدهند و کمکشان کنند؛ آمدند اینجا هم انجام بدهند و نتوانستند. این، انقلاب رنگی بود، کودتای رنگی ناموفق».

خامنه‌ای روز شنبه گفت: همه در انتخابات شرکت کنند؛ حتی کسانی که نظام را قبول ندارند برای حفظ اعتبار کشور شرکت کنند. ممکن است کسی بنده را قبول نداشته باشد، اما شرکت کند. انتخابات مال رهبری نیست، برای ایران اسلامی است؛ برای این است که ماندگاری کشور تأمین بشود و کشور در حصار امنیت کامل باقی بماند



Wednesday, January 06, 2016

من مادرت نیستم - داستان کوتاه




- پ پ پسرم
- بله مادر 
- پ پ پ سرم
در حالی که دانه های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود و دندانهایش از تب و لرز بهم میخورد ، سعی میکرد چیزی بمن بگوید اما بیماری او را از پا در آورده بود و هر چه تلاش و تقلا میکرد نمیتوانست تلکم کند .  با سرانگشتان نحیفش به سمت و سوی تاقچه اشاره میکرد . من سرم را چرخاندم اما منظورش را نمی فهمیدم . به چشمهایش زل زدم و دستش را بنرمی در دستم گرفتم