Sunday, December 31, 2017

انقلاب چیست - ارنست مندل




انقلاب چیست؟
ارنست مندل
ترجمه:ح.ریاحی

انقلاب چیست ؟
انقلابات جزء مسلمات تاریخی زندگی اند. تقریبا همه­ی کشورهای بزرگ جهان امروز ثمره­ی انقلاب اند. قرن ما، چه بخواهیم، چه نخواهیم، ده­ها انقلاب را شاهد بوده است که برخی موقق و بعضی ناموفق بوده­اند و نشانی هم از این­که به پایان تجربه انقلابی رسیده باشیم، در میان نیست.

انقلابات به مثابه­ی امری قطعی در زندگی وجود داشته و وجود خواهند داشت. علت آن ماهیت ساختاری روابط تولیدی و مناسبات سیاسی قدرت حاکم است. دقیقا به دلیل این که چنین مناسباتی ساختاری اند و به دلیل این که این مناسبات به سادگی "پژمرده " نمی­شود – همین­طور هم به این دلیل که طبقات حاکمه تا به آخر در مقابل از بین بردن تدریجی این مناسبات مقاومت می­کنند- انقلابات برای از میان بردن این مناسبات اتفاق می­افتد.

از ماهیت یک انقلاب به مثابه­ی سرنگونی ناگهانی و اساسی ساختارهای اجتماعی و (یا) سیاسی حاکم- جهش­هائی در فرآیند تاریخی- نباید به این نتیجه برسیم که بین تکامل تدریجی (یا اصلاحات) و انقلاب دیوار چین غیرقابل نفوذی وجود دارد. البته مسلم است که تغییرات اجتماعی تدریجی کمی در تاریخ، همانند دگرگونی­های کیفی به وقوع می­پیوندد. غالبا تغییرات تدریجی، مخصوصا در دوران پوسیدگی یک وجه تولید، بستر تغییرات کیفی را فراهم می­سازد. مناسبات اقتصادی و سیاسی حاکم می­تواند تضعیف، زیرورو و به گونه­ی فزاینده­ای به چالش کشیده شود یا حتی به وسیله مناسبات جدید تولیدی و قدرت سیاسی طبقات انقلابی که از دل آن­ها پدید می آیند (یا فراکسیون­های طبقاتی عمده) آهسته فرو بپاشد. این وضعیت، مشخصه­ی دوران بحران­های پیشا انقلابی است. اما تضعیف یا پوسیدگی یک نظم اجتماعی یا سیاسی معین، در اساس با سرنگونی آن تفاوت دارد. تکامل با انقلاب یکسان نیست. وقتی کسی ازین حقیقت که تمایز مطلق و دقیقی بین تکامل و انقلاب وجود ندارد، به این نتیجه برسد که پس هیچ تفاوتی عمده­ای بین آن­ها وجود ندارد، دیالکتیک را به صوفی­گری تبدیل می­کند.
با این همه، سرنگونی ناگهانی ساختارهای حاکم، تنها یکی از ویژگی­های اصلی آن پدیده­ی اجتماعی به شمار می­رود. ویژگی اصلی دیگر عبارت است از سرنگونگی آن­ها از طریق بسیج گسترده­ی مردمی، از طریق مداخله­ی فعال و ناگهانی توده­های وسیع مردم عادی در زندگی سیاسی و مبارزه­ی سیاسی.(1)
یکی از راز­های بزرگ جامعه­ی طبقاتی مبتنی بر استثمار و ستم بر توده­های تولید کننده­ی مستقیم به دست اقلیت­های نسبتا کوچک، این است که چرا توده­ها در زمان­های "عادی" روی- هم- رفته چنین شرایطی را تحمل می کنند، به فرض که گهگاه و به طور محدود، عکس­العمل­هائی هم از خود نشان دهند. ماتریالیسم تاریخی تلاش می کند این راز را بگشاید و باید گفت این تلاش بدون موفقیت هم نبوده است. این توضیح ابعاد متعددی دارد و بر ترکیبی از اجبار اقتصادی، فریبکاری نظری، اجتماعی کردن فرهنگی، سرکوب سیاسی- قضائی (ازجمله خشونت­های گهگاهی)، روندهای روان­شناختی (درونی سازی، تعیین هویت) و از این قبیل استوار است.
به طور عمومی، همان­گونه که یک روزنامه­ی انقلابی در آغاز انقلاب فرانسه در سال 1789 نوشت، مردم ستمدیده علی­رغم برتری عددی در مقابل ستم­کاران­ خود احساس ضعف می­کنند زیرا به زانو در آمده­اند. (2) انقلاب دقیقا زمانی رخ می­دهد که این احساس ضعف و درماندگی [ ستم­دیدگان ] از بین می­رود، درست در هنگامی که توده­ی مردم به ناگاه می­اندیشند که "ما دیگر زیر بار ستم نمی­رویم" و بر مبنای این برداشت خود عمل می­کنند. بارینگتون مور در کتاب جالب خود "پایه­های اجتماعی اطاعت و عصیان" سعی کرده است ثابت کند که درد و رنج و آگاهی از بی عدالتی، برای ترغیب توده­های گسترده­ی مردم به عصیان (انقلاب ­ها) کافی نیست. او بر این امر اعتقاد دارد که مردم زمانی دریابند که بی عدالتی نه اجتناب­ناپذیر است نه "شر کمتر"، نقش تعیین­کننده­ای در اقدام به اعتراض ایفا می­کند؛ یعنی این که ساختار اجتماعی بهتر را می­توان متحقق ساخت. (3) با این همه، در به چالش کشیدن یک نظم اجتماعی یا سیاسی معین آن­چه وقفه ایجاد می­کند صرفا ماهیت پراکنده­ی محلی یا منطقه­ای عصیان­هاست. عصیان­ها معمولا زمانی به انقلابات تبدیل می­شوند که در سطح ملی وحدت یابند.
چنین چالش­هائی را از جمله می­توان با حقیقت اساسی مربوط به جوامع کلاسیکی توضیح داد که آبراهام لینکلن صورت­بندی کرده و طی تاریخ به گونه­ی تجربی تایید شده است. همین توضیح، دست کم، و در تحلیل نهائی دلیلی است برای خوش­بینی تاریخی [انسان] (باور به امکان پیشرفت بشر). "همه­ی مردم را می­توان زمان معینی فریب داد و بخشی از آن­ها را برای همیشه؛ معهذا همه­ی مردم را نمی­توان برای همیشه فریب داد."
وقتی اکثریت مردم دیگر نمی­ترسند و به فریب تن نمی­دهند، و دیگر زانو نمی­زنند و یا در هنگامی که ضعف اساسی دشمن­شان را بازمی­شناسند، یکشبه می­توانند از گله­ای رام، مطیع و درمانده به شیران قوی پنجه تبدیل شوند. آن­ها اعتصاب می­کنند، گرد هم می­آیند، خود را سازمان می­دهند، و مخصوصا و علی­رغم سرکوب وسیع، هولناک و خونینی که حاکمان با در اختیار داشتن دستگاه نظامی قدرتمند اعمال می­کنند، هرچه فزاینده­تر در تظاهرات خیابانی شرکت می­کنند. آن­ها غالبا شکل­های بی سابقه­ای از قهرمانی، از خود گذشتگی و استقامت را از خود نشان می­دهند.(4) این وضعیت می­تواند آن­ها را درمقایسه با دستگاه سرکوب که آغاز به فروپاشی می­کند، در موقعیت بهتری قرار دهد. نخستین پیروزی هر انقلابی دقیقا همین [روند] فروپاشی است. پیروزی نهائی آن جایگزینی قدرت مسلحانه­ی طبقه انقلابی (یا بخش عمده­ای از طبقه) به جای حاکمان پیشین را می­طلبد (5)
این تعریف توصیفی انقلابات را باید با تعریف علی- تحلیلی تکمیل کرد. انقلابات اجتماعی زمانی رخ می­دهند که مناسبات تولیدی غالب، دیگر نتوانند ظرفیتی برای رشد نیروهای مولده در بر داشته باشند، زمانی که به گونه­ی فزاینده­ای به مانعی بر سر راه آن­ها تبدیل می­شوند، و رشد سرطانی تخریب را به موازات رشد نیروهای مولده ایجاد می­کنند. انقلابات سیاسی زمانی رخ می­دهند که مناسبات قدرت سیاسی (شکل­های قدرت دولتی) هم به همان ترتیب به مانعی بر سرراه رشد نیروهای مولده در چارچوب مناسبات تولیدی­ای تبدیل می­شوند که، درعین حال، رشد آن­ها به لحاظ تاریخی هنوز ممکن است. به همین دلیل است که [حاکمان] به جای این که یک نظم اجتماعی را واژگون سازند، آن­را تثبیت می­کنند.
این توضیح ماتریالیستی مارکسیسم از انقلابات، ظاهرا برای پاسخ به پرسش زیر ضروری است: "چرا و دقیقا چرا [طرح این پرسش] در زمان حال؟" انقلابات در همه نوع جوامع طبقاتی رخ داده است ولی نه به گونه­ی یکسان. چنین به نظر می­رسد که نسبت دادن انقلابات به عوامل روان­شناختی که همیشه در کار اند (ادعای ذاتی بودن پرخاش­گری، "ویران­گری"، "حسادت"، "طمع" یا "حماقت" بشر) یا به ویژگی­های تصادفی ساختار قدرت سیاسی: مخصوصا به حاکمان نالایق، احمق و کورذهنی که به طور فزاینده با مخالفان فعال و دارای اعتماد به نفس روبه­رو اند، به طرز آشکاری نامعقول است. طبق مکتب تاریخ خاصی که به این قضیه مربوط است، این نالایقی کور را می­توان هم در استفاده زیاده از حد سرکوب، یا ارائه ناگهانی و زیاده از حد اصلاح یا شکل انفجاری خاصی از هر دوی این­ها مشاهده کرد.(6)
بی تردید رگه­هائی از حقیقت در چنین تحلیل­های روان­شناختی و سیاسی وجود دارد. اما نمی­توانند وقوع پیوسته و ناپیوسته­ی انقلاب­ها را به گونه­ای قانع­کننده، یعنی ماهیت دوره­ای آن­ها را توضیح دهند. چرا حاکمان "درمانده" در فاصله­های زمانی منظم به دفعات زیاد و در کشورهای متعددی جانشین حاکمان "ناشایسته" می­شوند؟ چنین امری یقینا از طریق سیکل تغییر ژنتیکی اسرارآمیزی شکل نمی­گیرد. امتیاز بزرگ تحلیل ماتریالیستی تاریخ این است که وقوع انقلاب را با علل اجتماعی- اقتصادی عمیق­تر توضیح می­دهد. بی کفایتی حاکمان، بحران پیشاانقلابی را ایجاد نمی­کنند، بلکه بحران اجتماعی است که ناکارایی آن­را پدید می­آورد که در بطن بحران اجتماعی- ساختاری نهفته در جامعه، وضعیت فلجی را به وجود می­آورد که حاکمان را به گونه­ای فزاینده درمانده می­سازد. در این معنا، تروتسکی کاملا حق داشت که تاکید می­کرد که "انقلاب جز ضربه­ی نهایی و تیر خلاصی بر [مغز] یک شخص فلج نیست".
لنین این تحلیل اساسی را به شیوه­ای کلاسیک خلاصه کرد و توضیح داد که انقلابات زمانی رخ می­دهند که پائینی­ها دیگر مانند گذشته زیر بار ستم حکومت نمی­روند و بالائی­ها هم دیگر نمی­توانند مانند گذشته حکومت کنند. ناتوانی یک طبقه­ی حکومت کننده یا بخشی از آن به ادامه حکومت، اساسا علت­های عینی دارد. این علل هرچه بیش­تر در اختلافات درونی فلج کننده­ی حاکمان بازتاب پیدا می­کند، به خصوص پیرامون مساله­ی چگونگی برون رفت از مخمصه­ای که برای چشمان غیر مسلح قابل رویت است. به این وضعیت، خود ناباوری فزاینده و بی اعتمادی به آینده­ی نیز اضافه می­شود. جستجوی نامعقول مقصران عجیب غریب ("تئوری توطئه") جای تحلیل واقع­بینانه­ی تضادهای اجتماعی را می­گیرد. دقیقا همین ترکیب است که درماندگی و کنش­ها و واکنش­های بی حاصل، اگر نگوئیم عدم تحرک محض را به وجود می­آورد. علت اساسی همواره، همان پوسیدگی نظام است و نه روان­شناسی خاص گروهی از حاکمان.
واضح است که باید علل تاریخی انقلابات را از عواملی (­رویدادهائی) متمایز دانست که موجب بروز آن­ها می­شوند. علل تاریخی ساختاری و علل بروز­دهنده ترکیبی اند [ترکیبی از رویدادها]. (7) اما مهم است تاکید شود که حتی در خصوص علل سا ختاری، توضیح مارکسیستی به هیچ­وجه توضیح تک علتی "اقتصادی" نیست. کشاکش بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی غالب یا مناسبات قدرت سیاسی هم صرفا اقتصادی نیست. این کشاکش اساسا اجتماعی- اقتصادی است و همه­ی حوزه­های اصلی مناسبات اجتماعی را در برمی­گیرد. این کشاکش به گونه­ای متمرکز در نهایت در حوزه­ی سیاسی و نه اقتصادی بروز پیدا می­کند. خودداری سربازان از تیراندازی به تظاهر کنندگان یک عمل اخلاقی- سیاسی است نه اقتصادی. تنها با کنکاش بیش­تر از این سطح خودداری [سربازان از تیراندازی] و رفتن به عمق است که می­توان به ریشه­های مادی این عمل دست یافت. این ریشه­ها تصمیم اخلاقی- سیاسی را به یک "ظاهر" صرف یا به نمایش کوبیدن مشت در هوا تبدیل نمی­کند. این کشاکش واقعیتی است روشن و واضح. اما این واقعیت بنیادی به نوبه­ی خود، کنکاش در ریشه­های عمیق­تر مادی را نامربوط نمی­کند؛ یا با تبدیل آن به "­جزم­گرائی" یا تحلیل "انتزاعی" خود را مشغول نمی­کند که فقط اهمیت کم­تری داشته باشند.(8)
به هر رو، درماندگی حاکمان به ادامه حکومت، خود تنها یک حقیقت اجتماعی – سیاسی نیست که به ناگزیر هم با بحران ایدئولوژیک اخلاقی همراه است (بحران"نظام ارزشی اجتماعی"). این درماندگی یک جنبه­ی دقیق مادی- فنی نیز دارد. حکومت کردن به معنی کنترل شبکه مادی ارتباطات و یک دستگاه متمرکر سرکوب هم هست. زمانی که این شبکه در هم می­ریزد، حکومت در مفهوم بی واسطه­ی کلمه درهم می­شکند (9). بنابر این، هرگز نباید به جنبه­ی فنی انقلابات پیروز کم بها دهیم. اما تئوری مارکسیستی انقلاب، درعین حال، جای نوع ویژه­ای از تئوری توطئه تاریخ را هم می­گیرد، توطئه­ای که جهت­گیری آن جایگزین کردن توضیح انقلابات پیروز با مراجعه­ای انحصاری به سازوکار فنی قیام­های پیروز یا کودتاست(10). در عوض، [باید گفت که] این منافع مادی نیروهای اصلی اجتماعی و دریافت­ آن­ها است که نقاط عطف پایه­ای را در تاریخ توضیح می­دهد.

2 . انقلاب و ضد انقلاب
در عین حال که انقلابات حقایق مسلم زندگی اند، ضد انقلابات نیز حقایق انکارناپذیر اند. در حقیقت، چنین به نظر می­رسد که ضد انقلاب­ها به دنبال انقلاب­ها به طور منظم می­آیند همانند شب از پس روز. ریشه­شناسی [واژه­ی انقلاب] این تناقض را تایید می­کند. خود مفهوم "انقلاب" ریشه در علم ستاره شناسی دارد. سیاره­ها به شکل مداری حرکت می­کنند، به طوری که به نقطه آغاز خود می­رسند. نتیجه­گیری تشابه این دو [انقلاب و ضد انقلاب با نجوم] نیز از همین روست: نقش انقلابات به مثابه­ی تسریع­کننده، هم­چون لکوموتیو تاریخ، تنها خطای بصری ناظران کوته بین سطحی است، اگر نگوئیم خیال­پردازان آرمان­پرست. دقیقا چنین تفسیر (تحقیر) از انقلابات است که با درک مورخ مشهور ایتالیائی، ویکو، از تاریخ جهان منطبق است. او به چرخشی بودن تاریخ جهان باور داشت.
فیلسوفان سیاسی مشهور قرن هفدهم، مخصوصا هابس و اسپنوزا، تحت تاثیر ضد انقلاب پیروز انگلیس در سال 1660 دیدگاه اساسا بدبینانه نسبت به سرنوشت بشری را بسط دادند. [ازدید آن­ها] انقلابات محکوم به شکستند:"هر چه بیش­تر دگرگون شود، چیزی که وجود داشت بیش­تر باقی می­ماند". دوهزار سال پیش از آن فیلسوفان سیاسی یونان و چین به همین نتیجه­ها رسیده بودند. بنابراین فرض، راه گریزی از سرنوشت بشری در کار نیست، مگر جستجوی سعادت فردی تحت شرایط ناگریز اجتماعی نامطلوب، خواه این سعادت با خود چیرگی (رواقیون، کنفسیوس، اسپینوزا) به دست آید، خواه از طریق لذت­پرستی (اپیکورین­ها). (11)
در قرن هیجدهم، جنبش روشنگری هم ریشه­های تجربی و هم نظری بدبینی جزمی و ناباورانه را به پرسش کشید(12). باور به کمال­پذیری بشر (در ضمن گفته باشیم که تنها سفسطه­گران و منقدان فریبکار، کمال­پذیری را با دستیابی واقعی به وضعیت کمال همسان می­دانند) در فرایند تاریخی، و همین طور هم در نقش بالنده انقلابات، دوباره به وجود آمد. درحقیقت، انقلاب دردوران ارتجاع زیبا به نظر می­آمد. اما پیش از این که انقلاب سال 1789 اتفاق بیافتد، اردوی روشنگری به دو بخش منشعب شده بود: بخشی که اساسا بورژواهای ناباور و به لحاظ اجتماعی محتاط، اگر نه محافظه­کار تمام عیار بودند، شبیه ولتر (" باغ خود را کشت کنید") (13). و بخش دیگر ایدئولوگ­های خرده بورژوای رادیکال­تری چون ژان ژاک روسو که الهام بخش انقلابیون ژاکوبن به شمار می­رفتند. این انشعاب طی انقلاب عمق پیدا کرد. پس از فازهای پی درپی ضد انقلاب، (ترومیدور،حکومت کنسولی بناپارت، امپراطور، بازگشت بوربن­ها) عکس بدبینی قرن هفدهم امری عادی شد، امری که شیفتگان پیشین انقلاب را نیز شامل شد. مثال این وضعیت را در اشعار شاعر انگلیسی وردورث (اما نه در اشعار شلی) می­توان دید. تنها اقلیت کوچکی هم­چنان به انقلابات آتی امید بسته بود و برای آن فعالیت می­کرد (14). وفاق نسبی عبارت بود از: هزینه­ی ثابت انقلاب بسیار بالاست، به خصوص با توجه به این که دستاورد پیروزی آن ناچیز است.( 15)
ترمیدور انقلاب روسیه و پی­آمدهای نا گوار آن و ترس وحشت استالینیسم همان بیزاری نسبت به انقلاب را تولید کرد: ابتدا در اواخر دهه سی و دهه­ی چهل و سپس بعد از لغو موقت حکم اعدام­ها در دهه­ی شصت و اوائل دهه­ی هفتاد و از اواسط دهه­ی هفتاد در مقیاسی عمومی. دخالت شوروی در چکسلواکی و مخصوصا در کامبوج و افغانستان، اما از آن هم عمومی­تر موج انقلابی سال­های 1968 تا 1975 در اروپا، از فرانسه تا چکسلواکی، ایتالیا و پرتقال، این عقب­نشینی را تقویت کرد. بار دیگر وفاق نسبی را می­شد در این فرمول خلاصه کرد: انقلابات از هر نقطه نظری هم بی­فایده­اند هم مضر؛ از جمله در پیشرفت به سوی جامعه­ای انسانی­تر. در حقیقت، این فرمول یکی از شعارهای کلیشه­ای اصلی ایدئولوژی­های مسلط نئولیبرالی، نومحافظه کاری و نئورفورمیستی امروزی است.
با این همه، این فرمول برحقایق نیم­بند آشکار، اگر نه بر رازورزی تمام عیار مبتنی است. این ایده که انقلابات به این نقطه آغازین تاریخی خود بر می­گردند، اگر نه به موقعیت­هائی بدتر از موقعیت­های پیشاانقلابی، عموما پایه­اش بر اختلاط بین ضد انقلاب­های اجتماعی و سیاسی گذاشته شده است. درعین حال ضد انقلاب­های اجتماعی چندی رخ داده­اند که استثنا اند نه قاعده. ناپلئون و لوئی هیجدهم هیچ­کدام شرایط اجتماعی- اقتصادی نیمه فئودالی و حاکمیت سیاسی اشرافیت نیمه فئودالی را به نواحی روستائی فرانسه باز نگرداندند؛ یا استالین و دنگ شیائوپینگ سرمایه­داری را در روسیه و چین مستقر نکردند.(16) احیاء سلطنت در انگلیس، انقلاب شکوهمند را در اندک زمانی به دنبال داشت. سازش قانون اساسی امریکا در نهایت نه به عمومیت یافتن کار بردگی، بلکه به جلوگیری از آن پس از جنگ داخلی منتهی شد. این فهرست را می­توان به دلخواه بسط داد.
مسائل مربوط به گزینش ذهنی با این ترازنامه­ی عینی ارتباط تنگاتنگ دارند. آن­ها [گزینش­های ذهنی] ناباوران و بدبینان را با مشکلی واقعی روبه­رو می­کند. ضد انقلابات صرفا بازتاب "طبیعی" نسبت به انقلابات نیستند، یعنی حاصل یک حرکت مکانیکی گریز­ناپذیر. آن­ها حاصل همان تشدید تضاد­های ذاتی نظامی هستند که موجب انقلاب می­شوند، البته با دگرگونی­ای در مناسبات اجتماعی- سیاسی قدرت. آن­ها افول نسبی فعالیت و کارآئی سیاسی توده را بازتاب می­دهند. در این جا، در واقع، یک "قانون طبیعی" عمل می­کند. از آن­جا که انقلابات توده­ای واقعی معمولا از سطح کیفا بالاتری از فعالیت سیاسی توده­ای برخوردار است، چنین سطحی را به دلائل مادی و روان­شناختی روشنی نمی­توان به طور نامحدود حفظ کرد. باید تولید کرد تا بتوان چیزی برای خوردن داشت و وقتی تظاهرات می­کنیم و در میتینگ­های توده­ای شرکت می­جوئیم، تولید نمی­کنیم. بنابراین، توده­های وسیع مردم نمی­توانند به طور دائم در بر انگیختگی شدید و با هزینه­ی بالای انرژی عصبی زندگی کنند.(17)
در پیوند با این وضعیت، فعالیت و کارآئی طبقات و لایه­های حاکم و حامیان رنگارنگ و طفیلی­های­شان افزایش پیدا می­کند. ابتکار، دست کم به طور موقت، از دست "چپ" به دست "راست" می­افتد (و البته نه با پیروزی کامل) ضد انقلابات شکست خورده همانند انقلابات شکست خورده وجود داشته­اند. (18). ضد انقلابات پیش­گیرنده نیز وجود داشته­اند: برای نمونه اندونزی 1965 و شیلی 1973. اما دقیقا همین ضد انقلابات پیش­گیرانه به روشنی مشکل ناباوران بدبین را برملا می­کند. درچارچوب بهزیستی بشر و به لحاظ تلفات انسانی، عموما هزینه ضد انقلابات بسیار بالاست- بسیار بالاتر است از هزینه انقلابات. منطقی است که برای سرکوب توده­ی وسیع مردم معمولی بسیار فعال، در مقایسه با از کار انداختن یک گروه کوچک حاکم، خونریزی، سرکوب، قساوت و از جمله شکنجه بسیار زیادی لازم است. بنابراین، با خودداری از مداخله­ی فعال علیه یک ضد انقلاب در حال قدرت­گیری – به بهانه­ی این که انقلاب بی هوده و نامطلوب است- شخص به هم­دست منفعل، اگر نه فعال، یک ضد انقلاب خونریز ورنج و بدبختی توده­ای گسترده تبدیل می­شود.
این وضعیت [هم­دست شدن منفعل با ضد انقلاب] به لحاظ اخلاقی نفرت­انگیز است، از این لحاظ که رواداری، کمک و شرکت در خشونت و استثمار استثمارشوندگان معنی می­دهد، و در عین حال هر نوع توجیه و بهانه­تراشی جهت امتناع از یاری رساندن به ستم­دیدگانی را جستجو می­کند که از خود دفاع و برای رهائی تلاش می­ورزند. این وضعیت درعین حال به لحاظ سیاسی هم مخرب هم نفرت­انگیز است و در تحلیل نهائی از منظر ایثار ادعائی شکاکان در دفاع از نهادهای دموکراتیک و اصلاحات، نابودکننده است.
در این مورد غم­انگیزترین نمونه سوسیال دموکراسی آلمان در پایان جنگ جهانی اول بود. ابرت و نوسکه با انگیزه­ی ادعائی "نجات دموکراسی" سلسله مراتب ارتش امپراطوری و واحد افسران پروسی را دست نخورده باقی گذاشتند. آن­ها به کمک این ارتش ابتدا در برلین و سپس در سراسر کشور علیه کارگران توطئه کردند. آن­ها ژنرال­های ارتش را به داوران سیاسی جمهوری وایمار تبدیل کردند. به آن­ها اجازه دادند ارتش داوطلب را به وجود آورند و تثبیت کنند. بخش قابل ملاحظه­ای از این ارتش داوطلب همان نیروئی بودند که بعدها کادرهای واحد حمله ( اس. آ.) و واحد رزمی (اس. اس. ) حزب ناسیونال سوسیالیست کارگر آلمان از میان­ آن­ها عضو گیری شدند. بدین ترتیب آن­ها زمینه رشد و سرانجام کسب قدرت به دست نازی­ها را فراهم کردند و نازی­ها هم به نوبه­ی خود نابودی سوسیال دموکراسی را سبب شدند. آن­ها [سوسیال دموکرات­ها] گمان می­کردند که می­توانند جلوی سیر قهقرائی و ارتجاع را در چارچوب یک ضد انقلاب دموکراتیک سد کنند. (19) این درس تلخ تاریخ بود: زمانی­که تشدید تضادهای اجتماعی – اقتصادی سرکوب کامل و نه محدود جنبش توده­ای را به هدف بلافصل طبقه­ی حاکمه تبدیل می­کند، ضد انقلاب دموکراتیک غالبا به ضد انقلابی بس مقتدرتر وسبعانه­تر می­انجامد.
این وضعیت تصادفی نیست، بلکه با منطق تاریخی عمیق­تر خوانائی دارد. ماهیت انقلاب اغلب با گسترش انفجارگونه­ی قهر و کشتار توده­ای شناخته می­شود. این البته درست نیست. ماهیت انقلاب در سیاست به معنی استفاده از قهر نیست، بلکه به چالش طلبیدن رادیکال و کیفی- و سرانجام سرنگونی- ساختارهای قدرت اقتصادی یا سیاسی حاکم است. هرچه شمارش مردمی که در حرکات توده­ای این ساختارها را هدف قرار دهند گسترده­تر باشد، تناسب قدرت میان انقلاب و ارتجاع [به نفع انقلاب] مناسب­تر می­شود و اعتماد به نفس اولی [نیروی انقلاب] بیش­تر و درماندگی اخلاقی- ایدئولوژیک ارتجاع افزایش پیدا می­کند و[در نتیجه] توده­ها کم­تر به استفاده از قهر تمایل نشان می­دهند. در حقیقت، استفاده گسترده از قهر در آن فاز مشخص تاریخی برای انقلاب زیانبار است.
اما آن­چه اغلب، اگر نه همیشه، در مرحله­ای از روند انقلابی پیش می­آید روی­کرد مایوسانه­ی رادیکال­ترین و مصمم­ترین بخش­های اردوی حاکمان به قهر است، و هدف آن به خطر انداختن همه چیز است پیش از آنکه خیلی دیر شده باشد، زیرا آن­ها هنوز منابع انسانی و مادی انجام چنین کاری را دراختیار دارند. بدین ترتیب، در مقطع تعیین کننده­ی رویاروئی انقلاب و ضد انقلاب عموما خصلت قهر­آمیزی پیدا می­کند. البته درجه­ی قهر عمدتا به تناسب کلی قوا بستگی دارد. توده­ها درپاسخ به قهر ارتجاع به دفاع از خود مسلحانه روی خواهند آورد. فروریختگی، از کار افتادگی و خلع سلاح ضد انقلاب مسیر پیروزی انقلاب را هموار می­کند. پیروزی ضد انقلاب به خلع سلاح­ها بستگی دارد. (20)
زمانی­که بحران به اوج می­رسد، هنگامی که مناسبات قدرت همه­ی میانجی­های خود را از دست می­دهد و به موجودی عریان تبدیل می­شود، صورت­بندی فردریک انگلس مصداق تجربی خود را نشان می­دهد: در تحلیل نهائی، دولت یک باند مسلح است. طبقه یا لایه­ای که نیروی مسلح را در اختیار دارد (چه در اختیار داشته باشد چه آن را فتح کند) قدرت دولتی را در دست دارد. باز هم این آن چیزی است که درونمایه انقلاب و ضد انقلاب را تشکیل می­دهد. تنها نظاره­گر بودن نمی­تواند جلوی این رودرروئی را بگیرد یا روز پاسخ­گوئی را به تاخیر اندازد. در تحلیل نهائی وحشت و نفرت ناباوران و اصلاح­طلبان از انقلاب گزینشی تلویحی را شامل می­شود: حفظ وضع موجود زیان کمتری از هزینه­ها و پی­آمدهای سرنگونی انقلابی آن در بر دارد. این گزینش بازتاب محافظه­کاری اجتماعی است و نه داوری معقول ترازنامه اثبات شدنی "هزینه­های" تاریخی یعنی هزینه­های انقلابات و ضد انقلابات.
هیچ انسان معمولی برای قهر، به مثابه وسیله دستیابی به هدف­های اجتماعی خود ارجحیت قائل نیست. همه­ی جریانات مترقی و سوسیالیست باید برای کاهش قهر به پائین­ترین سطح ممکن تلاش کنند. فقط اشخاص بسیار ناسالم- که در کمک به بنای یک جامعه بی طبقه واقعی کاملا ناتوان اند- می­توانند واقعا از اعمال قهر در مقیاس وسیع و حمایت از آن لذت ببرند. در حقیقت، نفی رو به افزایش قهر درتعداد هرچه بیش­تر کشورها نشانه­ی آشکار آنست که، دست کم، در هفتاد تا هفتادوپنج سال گذشته پیشرفت ایدئولوژیک اخلاقی معینی وجود داشته است. فقط کافی است دفاع نسنجیده و بی شرمانه­ی تقریبا همه­ی روشنفکران و سیاست­مداران پیشتاز غربی از جنگ بین سال­های 1914 تا 1918 با نفرت همگانی امروزه­ی مردم در همان محیط اجتماعی- فرهنگی را با هم مقایسه کنیم تا [ در این زمینه ] متوجه پیشرفت آن بشویم.
معیارهای دوگانه­ی اخلاقی هم­چنان بر مناسبات درون طبقاتی و درون دولتی تفوق کامل دارد، اما مشروعیت استفاده گسترده از قهر از سوی حاکمان، دست کم، به شیوه­ی منظم و پیگیراز جانب شمار بیش­تری از مردم در مقایسه با سال­های 1918-1914 و یا 1945-1939 زیر سئوال برده می­شود. آینده، در واقع حتی بقای فیزیکی بشریت به نتیجه­ی این مسابقه بین خود آگاهی فزاینده­ی مردم نسبت به رد ضروری رو-در-روئی مسلحانه از یک سو، و ویران­گری واقعی رو به افزایش سلاح­های موجود و آتی، از دیگر سو، بستگی دارد. اگر اولی [خودآگاهی] نتواند با عمل سیاسی موفق دومی [ویران­گری فزاینده سلاح­های موجود و آتی] را از میان ببرد، دومی سرانجام نه تنها اولی بلکه زندگی بشر بر روی زمین را نابود خواهد کرد.
اما چنین عمل سیاسی فقط می­تواند انقلابی باشد و در نتیجه به معنی استفاده، حداقل، محدود از نیروی مسلح است. باور به امری به جز این، به معنی پذیرش این نکته است که حاکمان اجازه می­دهند، بدون استفاده از سلاح­هائی که در اختیار دارند، به شیوه­ی کاملا مسالمت­آمیز خلع سلاح شوند. این به معنی انکار تهدیدی است که از جانب هر ضد انقلاب قهاری در میان است. چنین باوری در پرتو تجربه تاریخی کنونی کاملا واهی و خیال­پردازانه است. این باور براین فرض بنا شده است که طبقات و اقشار حاکمه را همواره لیبرال­های خیرخواه معتدل نمایندگی می­کنند. این را به زندانیان گتوی ورشو و آشویتس بگوئید، این را به میلیون­ها قربانی در جاکارتا بگوئید، این را به جمعیت تحت ستم غیر سفیدپوست افریقای جنوبی بگوئید، این را به ملت­های اندونزی، به کارگران و دهقانان شیلیائی و السالوادوری بگوئید، این را به شرکت­کنندگانی که در انتفاضه به قتل رسیدند بگوئید؛ و به میلیون­ها میلیون قربانیان ارتجاع و ضد انقلاب طی جنگ­های استعماری در قرن نوزدهم و کمون پاریس بگوئید. وظیفه ابتدائی اخلاق بشری حکم می­کند که در رو-یا-روئی با آن سابقه­ی دهشتناک از هر نوع عقب نشینی در قبال خصوصی سازی (مجدد) اجتناب کرد و با تمامی نیروی لازم به یاری ستم­دیدگان، استثمارشوندگان، تحقیرشدگان و پایمال شدگان پرداخت و برای رهائی آن­ها مبارزه کرد. چنین کاری در نهایت از فرد شرکت­کننده [در مبارزه برای رهائی] شخص انسان­تر یعنی خوشبخت­تری به وجود می­آورد، به شرطی که پای هیچ مصالحه­ی رئال پولیتیک کاذب نرود و قانون زیر را موکدا رعایت کند: همیشه و در همه جا علیه هر نوع وضعیت اجتماعی و سیاسی مبارزه کند که انسان­ها را مورد استثمار و ستم قرار می­دهد.

3 - امکان انقلاب در غرب
انقلابات و ضد انقلابات فرایندهای تاریخی واقعی اند و همیشه در شکل­بندی­های اجتماعی- اقتصادی واقعی موجودی رخ می­دهند که همواره از مشخصات ویژه­ای برخوردارند. هیچ دو کشوری در جهان دقیقا مشابه یک­دیگر نیستند، اگر فقط به این دلیل که طبقات اجتماعی اصلی آن­ها و فراکسیون­های عمده­ی این طبقات محصول تاریخ ویژه هریک از آن­هاست. بنابراین ماهیت هر انقلابی بازتاب­دهنده­ی ترکیب بی نظیر عام و خاص است. عام ریشه در منطق انقلابات دارد، همان­طور که پیش­تر نشان داده شد. خاص بر آمده از ویژگی هر یک از مجموعه مناسبات تولیدی و مناسبات قدرت سیاسی خاص در یک کشور معین، در لحظه­ی مشخص و با تضادهای درونی و تشدید این تضادها همراه با پویائی ویژه­ی آن­ها است.
یک استراتژی انقلابی (21) نشان دهنده­ی تلاش آگاهانه­ی انقلابیون است، به طوری که بتوانند با فعالیت­های سیاسی خود بر نتایج فرایندهای عینی انقلابی به نفع پیروزی ستم­دیدگان و استثمارشوندگان اثر بگذارند. این ستم­دیدگان و استثمار شوندگان در دنیای امروز اساسا پرولتاریای مزدبگیر، متحدان آن و دهقانان تهی­دست اند. بنابراین، استراتژی انقلابی می­باید به نوبه­ی خود استراتژی ویژه­ای باشد که حداقلی از شانس موفقیت را داشته باشد. این به معنی آنست که [این استراتژی] باید با واقعیت اجتماعی متنوعی خوانائی داشته باشد که بر دنیای امروز غلبه دارد. می­توانیم از فرمول "سه بخش انقلاب جهانی" جهت مشخص کردن وظائف استراتژیک متفاوت یعنی به طور کلی: انقلاب پرولتری در کشورهای امپریالیستی، انقلاب مرکب دموکراتیک- ملی، ضد امپریالیستی و سوسیالیستی در کشو های به اصطلاح "جهان سوم" و انقلاب سیاسی در شکل­بندی­های اجتماعی پسا سرمایه­داری استفاده کنیم (22 ). هر یک از این انقلابات را به نوبت بررسی می­کنیم.
در مورد کلان شهرهای صنعتی سرمایه­داری، به امکان موثر بودن استراتژی انقلابی ایراد شدیدی گرفته شده است. بسیاری از ناباوران و رفورمیست­ها از خود ابائی ندارند که ادعا کنند که انقلابات بیهوده و زیانبار اند. همین­طور هم اضافه می­کنند که انقلابات در این کشورها غیر ممکن است، درهر حال اتفاق نمی­افتند و امید به آن­ها ویا در انتظار آن­ها بودن کاملا خیال­پردازی است، واین­که تلاش برای تدارک آن­ها یا حمایت از آن­ها اتلاف کامل وقت و انرژی است.
این شیوه­ی استدلال اساسش بر دو فرضیه متفاوت- و اساسا متناقض- گذاشته شده است. اولین فرضیه (که هنوز هم صادق است) مبین آنست که هیچ انقلاب ظفرمندی تاکنون در یک کشور امپریالستی اتفاق نیافتاده است. مورد انقلاب سال 1917 روسیه را موردی استثنائی می­دانند که [ثمره­ی] ترکیب بی نظیر کم توسعه­یافتگی و امپریالیسم بوده است. اما غیرمنطقی و حتی کودکانه است که فقط انقلاباتی را به رسمیت بشناسیم که به ثمر رسیده­اند. وقتی بپذیریم که فرایندهای انقلابی در قرن بیستم در کشورهای امپریالستی وجود داشت، بی تردید نتیجه­گیری منطقی برای یک فرد انقلابی بررسی دقیق آن­هاست، به طوری­که بتواند مسیری را ترسیم کند که وقتی در آینده انقلابی به وقوع پیوست، شکست آن غیرمحتمل شود.
فرض دوم بر این مبناست که هرآن­چه باعث انقلابات در گذشته شد (23) (بحران­ها و فرآیند­های انقلابی) هرگز اتفاق نخواهد افتاد. فرض بر این است که جامعه­ی بورژوائی - اقتصاد سرمایه­داری و دموکراسی پارلمانی- به درجه­ای از ثبات رسیده و توده­ی مزد و حقوق بگیر را آن اندازه در خود "ادغام کرده­اند" که در آینده قابل پیش بینی به چالش جدی کشیده نخواهند شد.(24) این فرض که در دوران شکوفائی پس از جنگ غلبه داشت (کارکرد آشکار آن افزایش غیرقابل انکار استاندارد زندگی و امنیت اجتماعی بود و این پی­آمد جانبی آن شکوفائی پس از جنگ برای پرولتاریای غرب بود) در [جنبش] ماه مه 1968 و پی­آمدهای بلافصل آن، دست کم، در جنوب اروپا (و تا حدودی در بریتانیا در اوائل دهه هفتاد) به طور جدی به چالش گرفته نشد. این فرض به دنبال عقب نشینی پرولتاریا عمدتا به موضع مبارزات دفاعی پس از سا ل 75- 1974 در کشورهای متروپل اعتبار زیادی کسب کرد.
باید اساس پرسش را درک کرد. ظاهرا این در واقع یک پیش­گوئی است که به لحاظ تاریخی درستی یا نادرستی آن ثابت خواهد شد. این فرض به هیچ­وجه حقیقت بی چون و چرا نیست، و چیزی نیست جز یک فرضیه­ی قابل بحث و بررسی که گونه­ای از گرایشات اصلی تکوین سرمایه­داری در بخش پایانی قرن بیستم را طرح کرده است که عبارت است از: تناقضات کاهش­یابنده و توان نظام [سرمایه­داری] در اجتناب از بحران­های انفجاری اگر نه فاجعه بار.
این فرض در این مفهوم شباهت چشمگیری با فرض قابل بحث و بررسی روایت کلاسیک رفورمیسم دارد، یعنی رد چشم­انداز انقلابی و استراتژی انقلابی: روایت برنشتاین. برنشتاین در کتاب خود که " بحث رویزیونیسم" را مطرح می­کند، به طور آشکاری کاهش عینی و فزاینده تضادهای درونی نظام [ سرمایه­داری] را پیش فرض قرار می دهد و آن را به مثابه­ی مقدمه نتیجه­گیری­های رفورمیستی خود می­آورد: هرچه بحران­های سرمایه­داری کمتر باشد، گرایش به جنگ هم تقلیل می­یابد. هرچه دولت­های خودکامه کمتر باشد، درگیری­های خشونت­آمیز در جهان کاهش می­یابد. (25) روزا لوکزامبورک در پاسخی موجز و مختصر به او گفت که دقیقا عکس این قضیه صادق است. و زمانی که کائوتسکی تحت تاثیر انقلاب 1905 روسیه از هر زمان دیگری به مارکسیسم انقلابی نزدیک­تر شد و آموزگار بی چون و چرای لنین، روزا لوکزامبورک و تروتسکی بود،(26) صریحا چشم­انداز فاجعه­های گریزناپذیری که سرمایه­داری موجب آن­ها می­شود را به مثابه­ی یکی از ستون­های اصلی مارکسیسم انقلابی پذیرفت. (27 ) زمانی که با مارکسیسم انقلابی فاصله گرفت، این فاجعه­ها از نظرش هرچه بیش­تر غیرمحتمل شدند یعنی شروع کرد هم نظرشدن با فرضیه­ی کارآیندِ برنشتاین. ( 28 ) 
سابقه­ی تاریخی برملاکننده چیست؟ دو جنگ جهانی، بحران اقتصادی سال 1929 و بعد از آن، فاشیسم، هیروشیما، جنگ­های استعماری بی شمار و گرسنگی و بیماری در جهان سوم، فاجعه زیست محیطی کنونی، رکود اقتصادی طولانی جدید، اشاره نمی­شود که این روزا لوکزامبورک بود که صحت نظرش ثابت شد. نه برنشتاین وتاریخ صحت نظر کائوتسکی 1907 و نه کائوتسکی معتقد به "اولترا امپریالیسم" در سال1914 را ثابت کرد. امروزه فرمول معروف ژان ژورس از هر زمان دیگری درست­تر می­نماید: این­که سرمایه­داری متاخر همانند ابر طوفان­زا پی درپی حامل بحران­ها و فاجعه­های ناگوار است. ( 29) این حقیقت آشکار - آشکار به این معنی که شواهد محکم تاریخی به مدت سه ربع قرن صحت آن­ها را به اثبات رسانده است- زمانی­که تلویحا گفته شود که مارکسیست­های انقلابی فاجعه­های مداومی را هر ساله و در هرکشور امپریالیستی پیش­گوئی یا پیش­بینی می­کنند، به کاریکاتور بی معنائی تبدیل می­شود. یک گروه تندرو به کنار، مارکسیست­های جدی هرگز چنین موضعی را اخد نکرده­اند، و هرگز در خصوص کشورهای مشخصی مرتکب تحلیل اشتباه و ارزیابی نادرست نشده­اند. اگر کسی پیچیدگی­های بحران اقتصادی، اجتماعی و سیاسی غرب و ژاپن از سال 1914 به این سو را به گونه­ی معقولی تجزیه و تحلیل کند، نتیجه­ای که به دست می آید، جایگاه شورش­های ادواری مبارزات توده­ها در پاره­ای از کشورهای متروپل است، مبارزاتی که گهگاه روندهای انقلابی را در برنامه خود دارند. از نظر ما سازوکارهائی که در آن راستا عمل می­کنند امروزه هم همانند دوره افت تاریخی وجه تولید سرمایه­داری کارآئی دارد که مارکسیست­ها ارزیابی کرده بودند. زحمت اثبات این­که قضیه دیگر چنین نیست بر عهده­ی کسانی است که معتقدند جامعه بورژوای امروزی به نوعی از پایه با سال 1936 متفاوت است، اگر نخواهیم از جامعه سال 1968 سخنی به میان آورده باشیم. هنوز برهان قانع کننده ای در آن خصوص ندیده­ایم.
مفهوم انفجارهای احتمالی انقلابی ادواری و نه مداوم در کشورهای امپریالیستی منطقا به شناسایی جایگاه انقلابات ممکن در غرب منتهی می­شود. شناخت این جایگاه، این انقلابات را اساسا جزیی از "فرآیند" کیفی مبارزات و تجارب توده­ای زمان­های غیرانقلابی می­داند. ما اغلب این روند " زود رس" را نه مبتنی بر گمانه زنی یا خیال خام بلکه بر تجربه خیزش­های پیشاانقلابی و انقلابی می­دانیم که واقعا در غرب اتفاق افتاده­اند. (30) بنابر این می­توانیم خود را به خلاصه کردن این فرایند در سلسله رویداد­های زیر محدود کنیم: اعتصابات توده­ای، اعتصابات عمومی- سیاسی، یک اعتصاب عمومی، یک اعتصاب عمومی نشسته، هم­آهنگی و تمرکز کمیته­های اعتصاب که به روش دموکراتیک انتخاب شده­اند، دگرگونی اعتصاب عمومی "منفعل" به اعتصاب عمومی "فعال" که در آن کمیته­های اعتصاب با برعهده گرفتن کارکرد­های دولت در درجه نخست در بخش عمومی و مالی آغاز می­کنند (کنترل حمل و نقل عمومی، دسترسی به ارتباط از راه دور، دسترسی به حساب­های بانکی و حساب­های پس­انداز که به اعتصاب کنندگان محدود می­شود، خدمات درمانی رایگان تحت همان مقام [کمیته­های اعتصاب]، به موازات آن تدریس معلمان در مدارس تحت مسئولیت "اعتصاب­کنندگان" همگی نمونه­هائی هستند از دست­اندازی به قلمرو کارکردهای شبه دولتی که از دل یک اعتصاب عمومی "فعال" بیرون می­آید). این وضعیت به موقعیت قدرت دوگانه­ی عملی عمومی منتهی می­شود که با برآمد دفاع از خود توده­ها همراه است.
این سلسله رویدادها گرایشاتی را تعمیم می­دهد که در نقطه اوج مبارزات توده­ها در غرب آشکار شده است: ایتالیای شمالی در سال 1920، جولای سال 1927 در اطریش، ژوئن 1936 در فرانسه، جولای 1948 در ایتالیا، مه 1968 در فرانسه، "پائیز داغ" 1969 در ایتالیا و مراحل تعیین­کننده­ی انقلاب پرتقال در سال 75-1974. دیگر تجارب اعتصاب عمومی (31) هم سلسله رویدادهای مشابهی را درآلمان 1920 واسپانیای (مخصوصا کاتالونی) سال1937 -1936 را شامل می­شود.(هرچند بر زمینه­ی اجتماعی بسیار متفاوت، گرایش پرولتاریای صنعتی به عمل به همان مفهوم عام در موقعیت­های انقلابی را می­توان در مجارستان سال 1956، چکسلواکی سال69-1968 و لهستان 81-1980 مشاهده کرد). 
چنین نظری در باره­ی رفتار انقلابی پرولتری در کشورهای امپریالیستی حل مساله­ای را آسان می­کند که از آغاز قرن بیستم به بعد به دغدغه­ی فکری مارکسیست­های انقلابی تبدیل شده است. مساله از این قرار است: رابطه­ی بین مبارزه برای رفورم (رفورم­های اقتصادی و سیاسی- دموکراتیک ) و تدارک انقلاب. پاسخی که روزا لوکزامبورک در همان شروع این بحث ارائه داد هم­چنان درستی و اعتبار خود را حفظ کرده است. (32) تفاوت بین اصلاح طلبان و انقلابیون به هیچ وجه این نیست که انقلابیون اصلاح را رد می­کنند و اصلاح طلبان برای اصلاح مبارزه می­کنند. سهل است: در مبارزه برای [دستیابی] به همه­ی اصلاحاتی که با نیازها و دل­مشغولی­های توده­ها خوانائی دارد، انقلابیون مصمم­ترین و کارآترین مبارزان به شمار می­روند. بنابراین تفاوت واقعی بین اصلاح­طلبان و مارکسیست­های انقلابی را می­توان این­گونه خلاصه کرد:
1- سوسیالیست­های انقلابی بدون رد یا به حاشیه راندن ابتکارات قانونی، مبارزه برای رفورم از طریق فعالیت­های گسترده و کامل فراپارلمانی را در اولویت قرار می­دهند.
2- سوسیالیست­های انقلابی بدون نفی ضرورت توجه به تناسب قوای اجتماعی- سیاسی، از این­که خود را به اصلاحات قابل قبول بورژوازی یا بدتر از آن به اصلاحاتی محدود کنند که بنیان مناسبات اجتماعی و سیاسی قدرت را در هم نریزد، اجتناب می­کنند. به همین دلیل است که اصلاح­طلبان هرگاه که نظام دچار بحران می­شود مبارزه­ی آن­ها برای اصلاح ضعیف­تر و ضعیف­تر می­شود، زیرا آن­ها هم همانند سرمایه­داران راستای "بی­ثبات کننده" چنین مبارزاتی را درک می­کنند. از نظر انقلابیون مبارزه در راه نیازها و منافع توده­ها و نه دفاع از نیازها یا منطق نظام یا حفظ اتفاق نظر با سرمایه­داران در اولویت قرار دارد. 
3- از منظر اصلاح­طلبان محدود کردن یا از میان بردن مصائب سرمایه­داری روندی تدریجی است. انقلابیون، برعکس، به توده­ها اجتناب­ناپذیری بحران­ها را می­آموزند و این که بحران­ها انباشت تدریجی اصلاحات را قطع و هر- از – گاهی به تهدیدی برای نفی آن­ها یا از بین بردن واقعی آن­ها تبدیل می­شوند. 
4- گرایش اصلاح­طلبان بر این امر استوار است که مانع همه شکل­های کنش مستقیم توده­ها شوند یا حتی سرکوب کنند، گرایش­هائی که از نهادهای بورژوایی فراتر می­رود یا آن­ها را تهدید می­کند. انقلابیون، برعکس، به گونه منظم از خودفعالیتی و خود سازماندهی توده­ها، حتی در مبارزات روزمره­ی آن­ها برای اصلاحات بلاواسطه بدون در نظر گرفتن پی­آمدهای "بی ثبات­کننده­ی" آن­ها، پشتیبانی و در راه بسط و شکوفائی­شان تلاش می­کنند؛ و بدین ترتیب سنت و تجربه مبارزه توده­ای گسترده­تری را به وجود می­آورند، و به پدیداری موقعیت قدرت دوگانه، زمانی یاری می­رسانند که مبارزات توده­ای عمومی- یک اعتصاب عمومی – اتفاق می­افتد. از این رهگذر آن نوع انقلابات پرولتری که در بالا ترسیم شد را می­توان حاصل اندام­وار یا اوج- مبارزات گسترده­تر توده­ها برای اصلاحات در دوران پیشا انقلابی یا حتی غیر انقلابی دانست.
5 – اصلاح­طلبان معمولا خود را به تبلیغ اصلاحات محدود می­کنند. مارکسیست­های انقلابی مبارزه برای اصلاح را با تبلیغ مداوم و منظم مبارزه­ی ضد سرمایه­داری تلفیق می­کنند. آن­ها به توده­ها مصائب نظام را می­آموزند و از سرنگونی انقلابی آن طرفداری می­کنند. صورت­بندی و مبارزه برای خواست­های انتقالی در این جا نقشی کلیدی دارد که درعین حال که با نیازهای توده­ها منطبق است، اما در چارچوب نظام تحقق­پذیر نیست.
آیا چنین دیدی درمورد "­انقلاب واقعا امکان­پذیر" در غرب کم بها دادن جدی به مانعی نیست که دلبستگی آشکار پرولتاریای غرب به دموکراسی پارلمانی در راه سرنگونی نهادهای بورژوازی به وجود آورده است و بدون از بین بردن آن­ها هیچ انقلاب ظفرمندی ممکن نیست ؟ به گمان من چنین نیست.
در درجه­ی نخست، جنبه­های بسیاری از دلبستگی مشروع توده­ها به حقوق و آزادی­های دموکراتیک به هیچ وجه به معنی دلبستگی آن­ها به نهادهای دولتی بورژوائی نیست. این دلبستگی، با استفاده از صورت­بندی روشنگر تروتسکی، عبارت است از هسته­های دموکراسی پرولتری در دولت بورژوائی (33) هرچه خودفعالیتی، خود بسیجی و خود سازماندهی توده­ها گسترده­تر باشد، پروانه­ی قدرت دموکراتیک کارگران بیش­تراز پیله­ی تولد "بورژوائی" خود فاصله می­گیرد و خود را نشان می­دهد. مساله اساسی عبارت خواهد بود از رو-در-روئی فزاینده بین "هسته عریان" قدرت حاکمیت بورژوائی (دولت مرکزی، دستگاه سرکوب وغیره ) و دلبستگی توده­ها به نهادهای دموکراتیکی که آن­ها خود کنترل می­کنند.

در درجه دوم، هیچ دلیلی درکار نیست که به شیوه­ی مطلق و جزمی با ارگان­های قدرت مستقیم کارگران و توده­ها و ارگان­هایی که در نتیجه­ی حق رای همگانی یکپارچه به وجود آمده­اند، مخالفت کرد. کارگران و شوراهای مردمی و همآهنگی متمرکز آن­ها (در سطح کنگره­های شورائی محلی، منطقه­ای، ملی،و بین­المللی) می­توانند شکل­های موثرتر و دموکراتیک­تر اعمال قدرت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مستقیم میلیون­ها زحمتکش را ممکن سازند. بنابراین اگر رد بلاهت پارلمانی ضرورت دارد، به همان اندازه هم ضروری است بلاهت ضد پارلمانی را نیز مردود بدانیم. هر وقت و هر کجا توده­ها با حق رای همگانی خواستند نوع ارگان­های پارلمانی قدرت را داشته باشند- مثل مورد مجارستان، لهستان و نیکاراگوئه- انقلابیون موظف اند آن رای را بپذیرند. البته ضرورتی ندارد که این ارگان­ها جایگزین شوراها (سوویت­ها) شوند، یعنی تا جائی­که توده­ها با تجربه­ی خود آموخته­اند که شوراهای­شان می­تواند حقوق دموکراتیک و قدرت واقعی بیش­تری از گسترده­ترین دموکراسی پارلمانی برای­شان فراهم کند، و تا جایی­که قانون اساسی تحت شرایط قدرت کارگران، تقسیم دقیق کارکردی بین کار ارگان نوع شورایی (سویت­های نوع شوروی سابق) و ارگان­های نوع پارلمانی را مشخص کند.
البته نهادهای شورایی را نیز می­توان و باید براساس حق رای همگانی انتخاب کرد. تفاوت اساسی بین دموکراسی پارلمانی و دموکراسی شورائی را نه در نحوه­ی انتخاب که در شیوه­ی کارکرد آن­ها باید سراغ گرفت. دموکراسی پارلمانی اساسا دموکراسی نمایندگی است، یعنی دموکراسی غیرمستقیم است و تا حد زیادی به حوزه­ی قانونی محدود می­شود. دموکراسی شورایی عیار بسیار بالاتری از دموکراسی مستقیم را در بر دارد از جمله این­که انتخاب­کنندگان نسبت به نمایندگان خود از "حقی" برخوردار اند که "تعهد و الزام­" به همراه دارد و انتخاب کنندگان حق دارند آن­ها را [برای پاسخ­گوئی] هر آن فرا بخوانند. افزون برآن، دموکراسی شورایی به معنی سطح بالائی از وحدت کارکرد های قانونی و اجرائی است که در تلفیق با اصل گردشی بودن در واقع اکثریت شهروندان را قادر می­سازد وظائف حکومتی را به عهده بگیرند. برگزاری مرتب مجامع­ همراه با تقسیم مهارت­ها نیز در خدمت همان هدف قرار دارد. یکی از ویژگی­های اساسی دموکراسی شورایی این است که تجلی دموکراسی تولید کنندگان است، یعنی تصمیم­گیری­های اقتصادی را به محیط­های کار و محیط­های فدراتیو کار ( در سطوح محلی، منطقه­ای و سطح شعبه­ها) پیوند می­زند و به کسانی که کار می­کنند در مورد حجم کار و میزان تولیدات و خدمات­شان حق تصمیم گیری اعطا می­کند. چرا کارگران باید موظف باشند فداکاری کنند، وقت و اعصاب و قدرت بدنی خود را صرف محصول بیش­تر کنند زمانی که عموما از این احساس برخوردارند که این کوشش­های اضافی به نفع آن­ها نیست و به هیج وجهی نمی­توانند درباره توزیع ثمره­ی کار خود تصمیم بگیرند؟ اگر سخنی از اقتصاد در کلیت آن در بین نباشد که مشخصه­ی بازار سرمایه­داری و اقتصاد بوروکراتیک دستوری است. دموکراسی تولید کنندگان هرچه بیش­تر تنها راه غلبه بر کم شدن انگیزه (احساس مسئولیت) برای تولید به نظر می­رسد.


4- آموزه های انقلابات جهان سوم
فرایند­های انقلابی جهان سوم از جنگ جهانی دوم به این سو درستی استراتژی انقلاب مداوم را تایید می­کنند. هرجا این فرایندها به گسست کامل از طبقات حاکمه قدیم و به همراه آن سرمایه بین­المللی منجر شده است، وظائف تاریخی انقلاب ملی- دموکراتیک (وحدت ملی، استقلال از امپریالیسم) متحقق گردیده است. این وضعیتی بود که در یوگسلاوی، اندونزی، چین، کوبا و نیکاراگوئه پیش آمد. هرجا فرآیند انقلابی به گسست کامل [با طبقات حاکمه­ی قدیمی] منتهی نشد، وظائف اصلی انقلاب دموکراتیک- ملی نافرجام مانده است. این وضعیتی بود که در بولیوی، مصر، الجزیره، شیلی و ایران پیش آمد.
تئوری (استراتژی) انقلاب مداوم از اواسط قرن نوزدهم جایگزین استراتژی کمینترن (حزب کمونیست) یعنی جانشین انقلاب مرحله­ای شد. در انقلاب مرحله­ای فاز اول عبارت بود از: "بلوک چهار طبقه" (به اصطلاح بورژوازی "ملی"، دهقانان، خرده بورژوازی شهری و پرولتاریا). این چهار طبقه می­بایست با مبارزه­ی سیاسی مشترک خود ساختارهای نیمه فئودالی و جرگه­سالارانه (اولیگارشیک) قدرت، و از جمله امپریالیستی را از بین ببرند. فقط در فاز دوم است که مبارزه­ی پرولتاریا برای کسب قدرت مطرح می­شود. همین استراتژی بود که در سال 1927 در چین به فاجعه منتهی شد و به ناگوارترین شکست­ها انجامید. این استراتژی هر چه بیش­تر در بسیاری از احزاب کمونیست به چالش کشیده می­شود.
استفاده از صورت­بندی­های انتزاعی به منظور اجتناب از این گزینش اساسی [استراتژی انقلاب مداوم] کار بیهوده­ای­ست. صورت­بندی­هائی [مثلا] نظیر "دولت کارگران و دهقانان" یا از آن هم بدتر "قدرت مردم" یا "اتحاد توده­ای وسیع تحت هژمونی طبقه کارگر" تماما به منظور طفره رفتن از مساله اصلی است. هدف همه­ی انقلابات [کسب] قدرت دولتی است. ماهیت طبقاتی قدرت دولتی، یا این پرسش که چه فراکسیون عمده­ از یک طبقه­ی معین قدرت دولتی را در دست دارد، تعین­کننده است. یا این­که صورت­بندی­هایی که در بالا بیان کردیم مترادف سرنگونی حکومت بورژوا – جرگه­سالارانه، ارتش آن، دستگاه­های سرکوب و به همراه آن ایجاد یک حکومت کارگری است یا این صورت­بندی­ها به معنی این است که دستگاه حکومتی موجود را نباید "بلافاصله" نابود کرد که در این مورد ماهیت طبقاتی حکومت بورژوا- جرگه­سالارانه باقی می­ماند و انقلاب شکست خواهد خورد.
وقتی گفته می­شود که بدون فتح قدرت به دست طبقه کارگر، بدون سرنگونی حکومت طبقات حاکمه قدیم، وظائف تاریخی انقلاب دموکراتیک – ملی متحقق نخواهد شد، این بدان معنا نیست که هیچ­یک از این وظائف را تحت یک دولت بورژوائی یا خرده­بورژوائی نمی­توان به اجرا در آورد. پس از جنگ جهانی دوم اغلب کشورهای سابقا مستعمره، بدون سرنگونی نظم سرمایه­داری به استقلال سیاسی دست یافتند. در برخی موارد، دست کم، در هندوستان این استقلال از همه جا چشم­گیرتر بود. این استقلال صرفا تشریفاتی نبود، بلکه به معنی حدی از استقلال اقتصادی از امپریالیسم هم بود که، دست­کم، صنعتی کردن در مرحله­ی اولیه را تحت مالکیت بورژوازی ملی ممکن ساخت. مجموعه­ای از کشورهای نیمه مستعمره از اواخر دهه­ی شصت موفق شدند روند نیمه صنعتی کردن را به پیش ببرند که بسیار هم پیشرفت کرد (کره جنوبی، تایوان، برزیل، مکزیکو، سنگاپور و هنگ کنگ از مهم­ترین این نمونه­ها به شمار می­روند) و اغلب از رفورم­های ارضی اساسی به مثابه سکوی پرشی برای چنین خیزش­ها استفاده شد. بدین ترتیب تاریخ، اختلاف نظر معروف دهه­ی پنجاه و دهه شصت قرن نوزدهم، در مورد به اصطلاح تئوری "وابستگی"- ناممکن بودن هیچ حدی از صنعتی کردن بدون گسست کامل از امپریالیسم- را از میان برد.
در عین حال هم، نادرست است که انقلاب مداوم را این گونه تفسیر کنیم که سرنگونی نظم حکومتی قدیم و یک انقلاب ارضی بنیادی باید ضرورتا با انهدام کامل مالکیت خصوصی سرمایه­داری درصنعت هم زمان باشد. مشکل می­توان فرض کرد که طبقه کارگر در سطح کارخانه و در حین کار استثمار خود را تحمل کند یا موفق شده باشد سرمایه­داران را خلع سلاح کرده و قدرت سیاسی­شان را از بین برده باشد. اما از این قضیه، صرفا این نتیجه حاصل می­شود که انقلاب سوسیالستی پیروز در کشورهای کم توسعه­یافته با "یورش­های استبدادی"، (به نقل از جمله­ی معروف مانیفست کمونیست)، به قلمرو مالکیت خصوصی سرمایه­داری آغاز خواهد شد. ضرب­آهنگ و میزان این یورش­ها به تناسب قوای اجتماعی و فشار اولویت­های اقتصادی بستگی دارد. هیچ فرمول کلی و عامی در این مورد برای همه­ی کشورها و همه لحظات قابل اجرا نیست.
مساله­ی ضرب­آهنگ و میزان مصادره­ی اموال بورژوازی به نوبه خود با مساله وحدت کارگران - دهقانان گره خورده است که مساله کلیدی استراتژی سیاسی در غالب کشورهای جهان سوم است. روشن است که حفظ مالکیت سرمایه­داری تا حد برآورده نکردن خواست ارضی دهقانان تهی­دست زیانبار است. برخورد به مالکیت خصوصی تا آن حد که در دهقانان متوسط این ترس را به وجود آورد که آن­ها هم دارائی خود را ازدست خواهند داد، از نقطه نظر اقتصادی زیانبار است (از لحاظ سیاسی هم می­تواند به انقلاب آسیب رساند.)
بااین همه، با درنظر گرفتن جمیع جوانب این مساله، تجربه آن­چه را تئوری ارائه کرده است تایید می­کند. دستیابی به استقلال واقعی از امپریالیسم و تشویق حقیقی طبقه کارگر برای [مسئولیت] وظیفه ساختمان سوسیالیستی ملت بدون مصادره­ی سرمایه­ی کلان در بخش صنعت، بانک­داری، کشاورزی، تجارت و حمل و نقل غیر ممکن است، خواه سرمایه ملی باشد، خواه بین­المللی. مشکلات واقعی فقط زمانی پیش می­آید که می­بایست بر سر مرز بین مصادره و رواداری نسبت به سرمایه­های خُرد و متوسط (­با تمامی پیچیدگی­هائی که برای رشد اقتصادی، برابری اجتماعی و تشویق تولید­کنندگان مستقیم در بر دارد) تصمیم­گیری کرد.
سابقه تاریخی نشان می­دهد که شکل به خصوصی از قدرت دوگانه، رودررویی در کشورهای کم توسعه­یافته بین نظم قدیم و نظم جدید در همه­ی انقلابات سوسیالیستی پیروز پدید آمده است: قدرت دوگانه­ای که بازتاب تقسیم سرزمینی کشور است به مناطق آزاد شده که دولت جدید در آن شکل می­گیرد؛ و بقیه کشور که دولت قدیم در آن جا حاکم است. این شکل خاص قدرت دوگانه، به نوبه خود بیان­گر شکل خاص فرایندهای انقلابی (و ضد انقلابی) است که در آن مبارزه­ی مسلحانه (جنگ چریکی، جنگ خلق) نقش اساسی دارد. در مورد چین، یوگسلاوی و ویتنام قدرت دوگانه از این حقیقت نشات می­گرفت که انقلاب به عنوان جنبش رهائی­بخش ملی علیه یک نیروی بیگانه­ی تجاوزگر یا مهاجم شروع شد و در عین حال هر چه بیش­تر با جنگ داخلی بین تهی­دستان و ثروت­مندان، یعنی با انقلاب اجتماعی درهم آمیخته شد. در مورد کوبا و نیکاراگوئه هم انقلاب همان گونه با مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری به غایت سرکوب­گر و مورد نفرت همگان شروع شد و به انقلاب اجتماعی فرا رویید.
البته نباید الگویی که از این تجارب به دست می­آید را ساده کرد. دست کم، در کوبا و نیکاراگوئه (و تا حدودی در آغاز انقلاب اندونزی و در چندین مرحله در انقلاب یوگسلاوی) قیام­های شهری نقش مهمی ایفا کردند. یک اعتصاب عمومی و یک قیام شهری موفق نتیجه انقلابات کوبا و نیکاراگوئه را رقم زد. امروزه مبلغان استراتژی مبارزه مسلحانه، عموما استراتژی پیچیده­تر و پیشرفته­تر از دهه­ی شصت را انتخاب می­کنند و جنگ چریکی را با ایجاد مناطق آزاد شده و تجهیز سازمان­های توده­ای در مناطق شهری (از جمله شکل­های دفاع از خود مسلحانه) تلفیق می­کنند؛ تا بتوانند انقلاب را به پیروزی هدایت کنند. این ترکیب در بسیاری از کشورهای نیمه مستعمره جائی­که سرکوب دولتی تحت شرایط پیشاانقلابی بدیل دیگری در برابر استراتژی انقلابی قرار نمی­دهد، معقول به نظر می­رسد. با این همه، به گمان ما، این الگو نباید یک بار برای همیشه و در مورد همه کشورهای جهان سوم، بی توجه به شرایط ویژه و مناسبات اجتماعی- سیاسی نیروها در لحظات معین، غیرقابل اجتناب برآورد شود.


5- انقلابات سیاسی در جوامع به اصطلاح سوسیالستی
مفهوم انقلاب سیاسی (ضد بوروکراتیک) در جوامع بوروکراتیزه شده در انتقال بین سرمایه­داری و سوسیالیسم (دولت­های بوروکراتیزه شده­ی کارگری) را ابتدا تروتسکی در سال 1933 مطرح کرد و این نتیجه­ی چشم­انداز تضادهای شدت یابنده جامعه­ی شوروی بود، و این­که این تضادها را دیگر نمی­توان از طریق رفورم از میان برد؛ و این­که خوداصلاحی بوروکراسی غیرممکن است. (34) بسیاری از جریانات چپ این مفهوم و پیش­فرض­هائی که بنیان آن مفهوم بود را یا خیال­پردازی یا فراخوانی عینی ضد انقلاب می­دانستند. فرض چنین بود: سرنگونی استبداد بوروکراتیک تنها می­تواند به احیای سرمایه داری منتهی شود.
این ایرادات پایه و اساسی در بر نداشت. پیش­گویی تروتسکی در مورد انقلاب سیاسی، همانند تحلیل­اش از تضادهای جامعه­ی شوروی، یکی از درخشان­ترین تحلیل­های مارکسیستی اوست. از سال 1953 به بعد شاهد سلسله بحران­های انقلابی در اروپای شرقی بوده­ایم: جمهوری دموکراتیک آلمان در ژوئن 1953، مجارستان در سال 1956، چکسلواکی در سال 1968 و لهستان در سال81-1980. بحث چنین بحران­هایی در چین در دهه­ی شصت و هفتاد قرن بیستم را نیز می­توان مطرح کرد. (گورباچف پرسترویکای خود را یک انقلاب می­نامد و آن را با انقلاب­های سیاسی­ای مقایسه می­کند که در فرانسه در سال­های 1830، 1848 و 1870 اتفاق افتاد) (35). در همه این فرایندهای مشخص، گرایش غالبی برای احیای سرمایه­داری وجود نداشت. این نه تنها نتیجه این حقیقت عینی بود که اکثریت رزمندگان، کارگرانی بودند که علاقه­ای به احیاء سرمایه­داری نداشتند، بلکه به لحاظ ذهنی خواست­های همین رزمندگان تعیین­کننده­ی مبارزه آن­ها بود، به همین خاطر بود که در مجارستان، کارگران شوراهای کارگری را به وجود آوردند، و شورای مرکزی کارگران بوداپست مبارزه را رهبری می­کرد. تحولات مشابهی نیز در چکسلواکی و لهستان به وجود آمد. مسیر راهپیمایی به سوی انقلاب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی نیز کاملا همین طور خواهد بود.
از دیگر سو، نمی­توان انکار کرد که تلاش­های بسیاری جهت خوداصلاحی بوروکراسی صورت گرفته است که چشم­گیرترین آن­ها ارائه خودمدیریتی کارگری در سطح کارخانه در یوگسلاوی در سال 1950 می­توان قلمداد کرد. این تلاش­ها در عین حالی که در به وجود آوردن نوعی "کاهش" خفقان بوروکراسی بر جامعه و سیاسی کردن توده­ها به درجات مختلف موثر بود، اغلب در رفع مصائب و مشکلات این جوامع با شکست روبه­رو شده است. این امر در مورد مهم­ترین این تلاش­ها که مبتکر آن، به لحاظ تاریخی، در اتحاد جماهیر شوروی ان. اس. خروشچف بود، به طور ویژه صدق می­کند. درحقیقت، امروزه اغلب مورخان و روشنفکران "لیبرال" و"چپ" قبول دارند که علت شکست خروشچف، ناکافی بودن فعالیت از پائین بود. این امر ضمنا تفسیر رسمی گورباچف از تجربه­ی خروشچف نیز بود.
بنابر این، در این جا هم ترازنامه­ی تاریخی روشن است: تلاش­هایی که برای خوداصلاحی وجود دارد، می­تواند جنبش دگرگونی را در دولت­های کارگری بوروکراتیک شده آغاز کند. آن­ها حتی شروع یک جنبش توده­ای راستین را می­توانند تسهیل کنند، اما نمی­توانند چنین دگرگونی­ها را به انتهای پیروزمند خود برسانند. لازمه­ی دستیابی به چنین هدفی، یک انقلاب مردمی واقعی است. خوداصلاحی جناح روشن­بین بوروکراسی نمی­تواند جای چنین انقلابی را بگیرد.
بوروکراسی قشر اجتماعی جان سختی است، با امتیازات مادی فراوانی که اساسا به انحصار اعمال قدرت سیاسی وابسته است. اما همین بوروکراسی نقش ضروری یا مفیدی ایفا نمی­کند، بلکه اساسا نقشی انگلی دارد. بنابر این، نقش آن هرچه بیش­تر اصراف­گرایانه می­شود و به منشاء سلسله بحران­های خاص اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی- ایدئولوژیک تبدیل می­شود. بنابر این نیاز به برکناری آن از موضع حکمرانی ضرورتی عینی است، جهت گشایش راهپیمایی به سوی سوسیالیسم. بدین منظور احیاء فعالیت توده­ای و در درجه­ی نخست فعالیت سیاسی طبقه کارگر ضرورت دارد. از آن­جا که یک انقلاب در زمینه­ی اقتصاد، به ملزومات فراوانی نیاز دارد، اساسا تثبیت­کننده و تحکیم بخش سیستم مالکیت جمعی بر ابزار تولید و برنامه­ریزی سوسیالیزه شده است، و نه سرنگونی آن. به همین دلیل است که صحبت از یک "انقلاب سیاسی" به جای "انقلاب اجتماعی" در بین است.(36)
بوروکراسی، تا حد زیادی، در رخوت و بی تفاوتی سیاسی طبقه کارگر است که حکومت می­کند، تروتسکی حتی می­گوید: با "رواداری" بی تفاوت طبقه­ی کارگر. ریشه­های تاریخی- اجتماعی این بی تفاوتی شناخته شده­اند: شکست­های انقلاب بین­المللی، فشار ناشی از کمبود کالاهای مصرفی و فقدان فرهنگی که زمینه­اش عقب­ماندگی نسبی روسیه بود، پی­آمدهای ترور استالینی، سرخوردگی و یاسی با ابعاد تاریخی که ماحصلش فقدان بدیل­های تاریخی در مقابل حاکمیت بوروکراسی بود. اما همین پیشرفت جامعه­ی شوروی طی نیم قرن گذشته که بر زمینه بقایای دست­آوردهای انقلاب اکتبر و علی­رغم بی کفایتی حکومت بوروکراسی، آرام آرام اساس آن بی تفاوتی را برهم می­زند. هرچه طبقه کارگر مهارت بیش­تر کسب کند، قوی­تر و فرهیخته­تر باشد، با کُندی رشد اقتصادی و بحران­های اجتماعی گوناگونی که بی­کفایتی حاکمیت بوروکراسی و ریخت و پاش آن موجب شده است، درگیری بیش­تری پیدا می­کند و نفرتش بیش­تر می­شود. بدین ترتیب شرایطی به وجود می­آید که باعث احیاء فعالیت طبقه کارگر شود.
تیموتی گارتن اش در یادداشت جالب توجهی از نخست وزیر جدید لهستان، میس چیس لاو اف. راکووسکی نقل می­کند که پیش­گویی او را نشان می­دهد: اگر "شکل­بندی سوسیالیستی" نتواند خود را اصلاح کند "شکل­گیری بیش­تر تاریخ ما با لرزه و انفجارهای انقلابی­ای همراه خواهد بود که مبتکر آن مردم روشن­بینی هستند که روز به­روز بر تعداد آن­ها افزوده می­شود." واقعیت چنین است. اما همان­طوری­که تیموتی اش خود به روشنی خاطر نشان می­کند، علی­رغم پشتیبانی او از رفورم­هایی که راستایش احیاء سرمایه­داری و مشوق آن دموکراسی لیبرال است، مشکل کار دقیقا در تناسب اجتماعی نیروهاست: طبقه کارگر حاضر نیست هزینه بازگشت به سرمایه­داری را بپردازد: بیکاری وسیع و نابرابری. از این رو، نمی­توان اقتصاد بازار همگانی به اضافه­ی دموکراسی سیاسی داشت. فقط می­توان اقتصاد بازار محدود به اضافه­ی سرکوب محدود داشت. بنابر این، نمی­توان رفورم­های ریشه­ای و رادیکال داشت. بنابر این، احتمال این که انقلاب سیاسی داشته باشیم افزایش می­یابد. اش (تیموتی گارتن) با نوعی بدبینی ادامه می­دهد: "به نظر می­رسد معقول باشد که بگوئیم که شانس موفقیت محدود رفورم- یعنی مانع وقوع انقلاب شدن – بیش­تر است، حتی اگر به این دلیل باشد که [انقلاب] باعث تنوع بیش­تر منافع اجتماعی شود که بسط خواهد داد. آزادسازی بخش خصوصی، مخصوصا، به معنی آن است که مجارستان اکنون می­تواند بورژوازی کارسالارانه­ای داشته باشد که علیه کارگران عصیان­گر سنگربندی خواهد کرد. سرمایه­داران و کمونیست­ها دست در دست هم علیه پرولتاریا: یک پی­آمد اروپای مرکزی نسبتا مناسب برای سوسیالیسم. در مقابل [این وضعیت]، برآورد درصد شانس انتقال مسالمت­آمیز [به سوسیالیسم] فقط نیاز به تعداد انگشتان یک دست دارد." (37) 
با این همه، دقیقا به این دلیل که بوروکراسی طبقه­ی حاکم جدیدی نیست، بلکه سرطان انگلی است بر [جسم و جان] طبقه­ی کارگر و جامعه به طور کلی، برکناری آن از طریق یک انقلاب سیاسی به دست طبقه کارگر نیاز به نوع مبارزه­ی مسلحانه­ای ندارد که تا کنون با انقلابات در جوامع طبقاتی و از جمله جوامع مدرن سرمایه­داری شاهد بوده­ایم. ماهیت این انقلاب [انقلاب سیاسی] بیش­تر به یک عمل جراحی شبیه است. این امر در مورد مجارستان سال 1956 صدق می­کرد که تا نهایت درجه به سوی یک انقلاب سیاسی موفق پیش رفت. بخش قابل توجهی از اعضاء حزب کمونیست و عملا کل ارتش به اردوی کارگران (اردوی مردم) پیوستند. تنها مشتی پلیس مخفی با تحریک آشکار مسلحانه با توده­های پیروز به مخالفت برخاستند و بدین ترتیب رودررویی آشکاری را (همراه با سرنوشت غم­انگیز خود) برانگیختند که در غیر این صورت از آن اجتناب شده بود. در چکسلواکی در سال 1968 گرایش مشابهی پا گرفت. در حقیقت، در همه­ی این موارد، انقلابات سیاسی نشان داده است که فقط دخالت نظامی خارجی می­تواند جلوی پیروزی بدون خونریزی آن­ها را سد کند. نمی­توان پی برد که در صورتی­که دخالت اتحاد جماهیر شوروی و احتمالا ارتش آن نبود چه نیرویی جای آن را می­گرفت. و دست­کم، می­توان گفت که ظرفیت ک. گ. ب. در سرکوب 265 میلیون مردم به نظر نامشخص و پرسش­برانگیز به به نظر می­رسد.
تاریخ در عین حال، ماهیت خیال­پردازانه این ایده را تایید کرده است که بنای سوسیالیسم را می­توان در یک کشور یا گروه کوچکی از کشورها با موفقیت به انجام رساند. تاریخ هم­چنین موید آنست که اتحاد جماهیر شوروی (و به اصطلاح "اردوگاه سوسیالیستی") نمی­تواند از فشار بازار جهانی (و سرمایه­داری بین­المللی) در امان باشد: فشار جنگ­ها و مسابقه­ی همیشگی جنگ افزارها، فشار نوآوری­های فن­آورانه مستمر و فشار الگوهای تغیر یابنده­ی مصرف توده­های تولیدکننده. اما از پی­آمد­های گریزناپذیر فشارها که بگذریم، دیکتاتوری بوروکراتیک ظرفیت عینی و ذهنی مقاومت انقلاب را از میان می­برد. این مقاومت را یک انقلاب سیاسی موفق در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی در سطح گسترده­ای تقویت می­کند و گام­های جدید به سوی سوسیالیسم را ممکن می­کند. اما نباید دچار این توهم شد که حتی به همین صورت هم روی پای خود و مستقل از تحولات انقلابی در دیگر مکان­ها پیروز شود.




6- انقلاب جهانی در زمان ما 
مفهوم سه بخش انقلاب جهانی به وظائف گوناگون استراتژیک – تاریخی اشاره دارد که فرایند انقلابی با آن رودرروست. اما این [مفهوم] فقط گام نخست در مشخص کردن مفهوم انقلاب جهانی در زمان ما است. مساله­ی این بخش­ها، تاثیر متقابل آن­ها و بنابر این وحدت فزاینده­ی آن­ها را نیز باید مطرح کرد.
دهه­ها مدافعان نظری دیکتاتوری استالینی عادت داشتند بگویند که افشای بخش تاریک واقعیت شوروی (اروپای شرقی، چین) کارگران غرب را از مبارزه برای سرنگونی سرمایه­داری دلسرد می­کند. اما تاریخ به طور کامل به اثبات رساند که هدایت مبارزه­ای که آرمان رهایی هدف آن است بر مبنای دروغ، حقیقت نیم­بند یا پنهان کردن حقیقت غیرممکن است. همان طور که، در تحلیل نهائی، پنهان کردن جنبه­های نفرت­انگیز واقعیت شوروی و توده­ی کارگران در غرب و ژاپن (از جمله کسانی که طرفدار احزاب کمونیست اند یا به آن­ها رای می­دهند) که سرانجامش هم­گونی آن­ها [در نظام] شد، غیر ممکن بود. آن­چه آن­ها [کارگران] را واقعا دلسرد و ناامید کرد نه افشای این حقایق، بلکه نفس وجود آن­ها بود و از جمله دهه­ها سرکوبی که مجری آن احزاب کمونیست و هواداران آن­ها بودند. یکی از بزرگ­ترین موانع ذهنی­ای که بر سر راه پیشرفت آگاهی انقلابی طبقه­ی کارگر غرب قرار دارد، پرده­ی نفرت­انگیزی است که استالینیسم بر سر سوسیالیسم (کمونیسم) کشیده است. با کمک به از میان بردن آن پرده، انقلاب پیروزمند سیاسی در شرق، امر سوسیالیسم در سراسر جهان را بسیار به پیش می­برد و مبارزه علیه سرمایه­داری و امپریالیسم را به جای تضعیف تقویت می­کند.
این ایده که چنین انقلابی، تا حدودی و دست­کم، اتحاد جماهیرشوروی (یا "اردوگاه سوسیالیسم") را در سطح دولت تضعیف خواهد کرد و بدان وسیله تناسب نظامی نیروها را درسطح جهانی به نفع امپریالیسم تغییر می­دهد، نیز بی اساس است. این یک حقیقت انکارناپذیر است که وجود اتحاد جماهیر شوروی علی­رغم دیکتاتوری بوروکراتیک آن و سیاست "هم­زیستی مسالمت­آمیز" آن به پیروزی و به خصوص تحکیم انقلاب چین و سرنگونی امپراطوری­های استعماری در دهه­های بعدی به گونه­ی عینی یاری رساند. اما به موازات آن، باید این حقیقت را نیز درنظر داشت که بوروکراسی شوروی تلاش کرد از طریق استراتژی­ای که ارائه کرد جلوی پیروزی انقلاب چین را سد کند؛ و در تحکیم سرمایه­داری در اروپای غربی نقشی کلیدی ایفا کرد.
افزون بر این، جدا کردن قدرت نظامی از پایگاه اقتصادی و اجتماعی آن و ماهیت سیاسی دولت غیرممکن است. یک اتحاد شوروی و نه یک "اردوگاه سوسیالیستی" که دموکراسی سوسیالیستی تکثرگرا و وفاق گسترده­ی­ اکثریت زحمت­کشان بر آن حکومت کند به لحاظ اقتصادی بسیار کارآتر و در[سطح] جهان بسیار با نفوذتر است و در ننیجه به لحاظ نظامی از اتحاد جماهیر شوروی امروزی بسیار قوی­تر. (38)
این حقیقت که در عین این که انقلابات پیروز درکشورهای جهان سوم امپریالیسم را تضعیف ولی نمی­تواند آن را از میان ببرد، نیز مفهوم اتحاد بین سه بخش انقلاب جهانی را تایید می­کند. روشن است که در عصر سلاح­های هسته­ای، امپریالیسم را تنها در خود مرکز (متروپل) می­توان سرنگون کرد. اما مانع عمده بر سر راه این سرنگونی نه قدرت واقعی سرمایه­داری یا دولت بورژوائی است؛ و نه عدم وجود تضادهای انفجاری دوره­ای در مرکز (متروپل) . مانع عمده، مانع ذهنی است: سطح آگاهی طبقه کارگر غرب (و طبقه کارگر ژاپن) و کیفیت سیاسی رهبری آن. دقیقا به همین دلیل است که پیشرفت­های کمی جدید به سوی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی و برکناری دیکتاتوری­های بوروکراتیک نفرت­انگیز به نسبت زیادی به حل این مشکل کمک می­کند.
از دیگر سو، هر جهشی به سوی یک انقلاب پرولتری پیروزمند در غرب یا در پیشرفته­ترین کشورهای نیمه صنعتی جهان سوم (هم­چون برزیل) که تحت شرایط عینی و فرهنگی بی اندازه مناسب­تر از انقلاب اکتبر شوروی اتفاق خواهد افتاد، دگرگونی­های مادی و اجتماعی­ای را به وجود خواهد آورد که کارکرد برانگیزاننده­ی پرقدرتی برای زحمتکشان همه­ی کشورها دربر خواهد داشت. این امر اگر هم زحمتکشان شوروی تا این لحظه یوغ بوروکراسی را هنوز نگسیخته باشند، با زحمتکشان این کشور شروع می­شود. فقط یک نمونه از جنبه­ی کلیدی انقلاب پرولتاریائی پیروزمند آتی در یک کشور به لحاظ اقتصادی پیشرفته ارائه دهم: تحقق نصف روز کار همان نقشی را دارد که شعار "زمین، نان، صلح" در انقلاب شوروی ایفا کرد. و اگر این خواست متحقق می­شد، کدام بخش از طبقه کارگر درسراسر جهان می­تواند از این پیروزی تاثیر نپذیرد؟
اثر متقابل بالقوه- می­گوئیم بالقوه، زیرا معلوم است که هنوز به یک حقیقت تبدیل نشده است- بین این سه بخش انقلاب جهانی پیش فرضش وحدت تاریخی و اجتماعی طبقه­ی کارگر جهانی و قدرت آن وحدت است و همین طور نیروهایی که در راستای بسط و گسترش آگاهی به آن اتحاد فعالیت می­کنند. اما کاملا واقف ایم که موانع موجود بر سر راه آن آگاهی سیاسی چقدر بزرگ اند. این موانع را هزار بار تحلیل و برشمرده­اند. آن­چه را می­خواهیم تاکید کنیم این است که با به کارگیری راستاهای عینی­تر می­توان بر آن موانع فائق آمد.
وحدت فرایند انقلاب جهانی به بین­المللی شدن فزاینده­ی نیروهای مولده و سرمایه ارتباط دارد- نمونه­اش پیدایش شرکت­های فراملیتی به عنوان نمونه شرکت سرمایه­داری اخیر است که بر بازار جهانی سلطه دارد- که به گونه­ی گریزناپذیری به بین­المللی شدن مبارزه­ی طبقاتی می­انجامد. واقعیت مادی سفت و سخت به طبقه­ی کارگر جهانی خواهد آموخت که عقب­نشینی به استراتژی­های صرفا ملی دفاعی (مثلا حمایت از محصولات داخلی) همه امتیازات را به کیسه­ی سرمایه واریز می­کند و هر چه بیش­تر حتی دفاع از یک استاندارد مشخص زندگی و حقوق سیاسی را از کار می­اندازد. تنها پاسخ به بین­المللی شدن قدرت و مانوورهای سرمایه عبارت است از هم­آهنگی بین­المللی، همبستگی و سازمان­دهی طبقه­ی کارگر.
گسترش قدرت تخریبی گرایشات فن­آوری و اقتصادی معاصر، که پی­آمد بقای سرمایه­داری است به فراسوی دوران مشروعیت تاریخی آن اشاره دارد، طی دهه­های گذشته ضرورت عینی انقلاب جهانی به مثابه­ی وحدت سه بخش جهانی انقلاب جنبه­ی جدی و هولناکی پیدا کرده است. انباشت زرادخانه­های عظیم سلاح­های اتمی و شیمیائی، گسترش قدرت اتمی، نابودی جنگل­های گرمسیری، آلودگی هوا و آب در سراسر جهان، نابودی لایه­ی اوزن، بیابانی کردن قطعات بزرگی از افریقا، قحطی رو به افزایش در جهان سوم، همه­ی این­ها، خبر از فاجعه­هایی می­دهند که بقای فیزیکی نوع بشر را زیر سوال می­برد. جلوی هیچ یک از این فاجعه­ها را نمی­توان درسطح ملی یا حتی قاره­ای گرفت. همه­ی آن­ها در مقیاسی جهانی می­توانند حل شوند. آگاهی نسبت به بحران جهانی ماهیت بشر و نیاز به راه­حل­های جهانی، راه­حل­هایی که از مرزهای دولت­های ملی فراتر می­رود، به سرعت افزایش می­یابد.
میخائیل گورباچف ، مشاوران، هواخواهان روشنفکر او می­خواهند از یک درک درست از جهانی شدن مسائل و ضرورت مطلق جلوگیری از یک جنگ اتمی این نتیجه­گیری را اخذ کنند که این مسائل به گونه­ی فزاینده­ای از طریق همکاری هر چه بیش­تر بین دولت­های امپریالیستی و"سوسیالیستی" حل خواهد شد. آن­ها استدلال خود را بر دو فرض بنا می­کنند. نخست این که بر این باور اند که پی­گیری انقلاب جهانی روابط بین دولت­ها را تیره می­کند، تا بدان جا که بروز جنگ جهانی، اگر نگوئیم اجتناب­ناپذیر، محتمل­تر می­شود. دوم این که آن­ها تلویحا فرض را بر این می­گذارند که تضاد­های داخلی سرمایه­داری گرایش به کاهش دارد و این­که مبارزه­ی طبقاتی واقعی کم­تر انفجاری خواهد شد و در قرن بیست و یکم گرایشات معطوف به همکاری طبقاتی افزایش پیدا کرده، دست بالا را خواهد داشت. هر دوی این فرض­ها کاملا غیر واقعی است. آن­ها شبیه فرض پیروزی ساختمان جامعه­ی واقعا سوسیالیستی در یک کشور است، فرضی که آن­ها خود در مفهوم مشخصی تداوم منطقی آنند.
حقیقت این است که در عین حال که انقلابات پیروز یا حتی آغاز انقلابات بی تردید به دخالت­­های ضد انقلابی قدرت­های امپریالیستی منجر شده است، ولی این انقلابات در چندین مورد جلوی جنگ­های گسترده­تر را گرفته است. بدون انقلاب آلمان در سال 1919-1918 و اعتصاب انقلابی در همان کشور در سال 1920، تدارک یک اعتصاب عمومی در همان سال در بریتانیا، جنگ بزرگ همه­ی کشورهای امپریالیستی علیه روسیه­ی شوروی احتمالا رخ داده بود. بدون پیروزی انقلاب اکتبر، جنگ جهانی اول احتمالا، دست کم، به مدت یک سال، اگر نه بیش­تر، ادامه پیدا می­کرد. قیام انقلابی در اسپانیا، فرانسه و چکسلواکی در سال 1936 به طرز چشم­گیری پیش­روی به سوی جنگ جهانی دوم را کُند ساخت. اگر این قیام­ها حتی در اسپانیا به پیروزی منتهی شده بودند، وقتی از فرانسه و چکسلواکی سخنی هم به میان نیاوریم، از جنگ جهانی دوم جلوگیری شده بود. بنابر این هم هویت دانستن انقلابات با جنگ­های اجتناب­ناپذیر صرفا قرائت گمراه­کننده­ی مدارک تاریخی است. در حقیقت، امروزه یک انقلاب پیروز در فرانسه و بریتانیا، اگر سخنی از ایالات متحده­ی امریکا در میان نباشد، مطمئن­ترین شیوه­ی غیرممکن ساختن جنگ است.

استدلال حقیقی برداشت نئورفورمیستی گورباچف از "جهانی شدن" بر توهم رفورمیستی کلاسیک مبتنی است. طبق این توهم تضادهای درونی سرمایه­داری و جامعه­ی بورژوائی کاهش پیدا می­کند. ما قبلا با ماهیت غیرواقع­بینانه­ی این فرض [فرض نئورفورمیستی گورباچف] برخورد کرده­ایم. مخصوصا اشتباه این فرض در این است که پیوند ساختاری بین استفاده­های مخرب از تکنولوژی و منابع اقتصادی را از یک سو، و درگیری­ها و دیدگاه­های رقابتی، مالکیت خصوصی و اقتصاد بازار، از دیگر سو را در بررسی خود نمی­گنجاند. جامعه­ی بورژوائی هرگز به دنیائی بدون سلاح و نوآوری­های فنی و بی توجه به هزینه­هایی که برای زیست بوم انسانی و طبیعی دارد، نمی­تواند منتهی شود. برای دستیابی به این هدف­ها به سوسیالیسم نیاز داریم. و باید به این هدف­ها دست پیدا کنیم اگر بناست بشریت بقا داشته باشد. محکم­ترین دلیل برای [درستی] انقلاب جهانی این است که بشریت با یک معضل درازمدت روبه­روست: یا یک فدراسیون سوسیالستی جهانی یا مرگ و نابودی.


نشر بیدار

**********************


زیرنویس­ها:
1- دقیقا به این دلیل که مفهوم مارکسیستی انقلاب در برگیرنده­ی بُعد ضروری کنش توده­هاست، مفهوم "انقلاب از بالا" اگر چه انگلس نیز آن را بکار برده است و البته معنای نسبتا محدودی دارد، آن­چنان که باید دقیق نیست. رفورم­های ژوزف دوم در اطریش، الغاء نظام فئودالی به دست تزار الکساندر دوم [در روسیه]، اتحاد آلمان به دست بیسمارک، "انقلاب می جی در ژاپن همگی تلاش­های تاریخی است که از طریق رفورم­های رادیکال از بالا برای جلوگیری از انقلاب از پائین انجام گرفته شده است. نسبت موفقیت یا شکست این انقلابات در رابطه با هدف تاریخی که داشته­اند، می باید در هر مورد مشخص تجزیه و تحلیل شود. همین امر را می­توان با در نظر گرفتن شرایط متفاوت در مورد مسیر رفورم گورباچف در اتحاد شوروی امروزه به کار گرفت.
2- این لطیفه مجله­ی هفتگی " رولوسیون دو پاری " بود که از پایان ماه اوت 1789 در پاریس منتشرشد.
3- نگاه کنید به "پایه­های اجتماعی اطاعت و عصیان " اثر برینگتون مور . ام . ای. شارپ ، وایت پلینز. نیویورک . 1978.
4- چنین بود وضعیت طی روزهای پیش از سرنگونی شاه در خیابان­های تهران، صحنه­ی تماشائی که به علت رویدادهای بعدی در ایران به فراموشی سپرده شد.
5- این امر به طور خود به خودی از تلاشی و خلع سلاح ارتش پیشین حاصل نمی­شود. طبقه حاکم می­تواند تلاش کند ارتش بورژوائی جدیدی را به جای ارتش قدیم بگمارد، همان­گونه که پس از سقوط باتیستا در کوبا و سوموزا در نیکاراگوئه چنین تلاشی، البته بدون موفقیت، صورت گرفت.
6 – توضیحی که پیرامون سقوط شاه (ایران) شایع است از این قرار است: مجموعه­ی "انقلاب سفید "، بی ثباتی جامعه­ی سنتی ایران و وحشیگری ساواک.
7- در روسیه علت انقلاب فوریه تا مارس 1917 عبارت بود از پوسیدگی تزاریسم و وزن انگلی فوق­العاده بالای استثمار دهقانان بر تکامل همه جانبه­ی اقتصادی روسیه. عواملی که آغازگر آن انقلاب بود، عبارت بود از شورش­های ناشی از گرسنگی زنان کارگر پتروگراد که قزاق­ها از سرکو­ب­شان خودداری ورزیدند. این وضعیت توضیح دهنده­ی به وجود آمدن نوعی اتحاد واقعی بین طبقه­ی کارگر و دهقانان بود که عکس وضعیتی بود که طی سرکوب انقلاب 1905 اتفاق افتاده بود. با این همه، رابطه­ی دیالکتیکی عمیق­تری بین ساختار و ترکیب رویدادها وجود دارد. نظم اجتماعی- سیاسی ویژه­ی روسیه­ی تزاری تعیین کننده­ی شرکت آن در جنگ جهانی اول و نشان­دهنده­ی ناتوانی فزاینده­ی آن در پرداختن به شروط مادی و سیاسی لازم در پیشبرد یک جنگ موفقیت آمیز بود. این ناتوانی به نوبه­ی خود بحران اجتماعی را به نحو شگفت­آوری شدت بخشید و به کمبود مداوم مواد غذائی، شورش­های ناشی از گرسنگی و در نتیجه به روزهای تعیین کننده­ی شروع انقلاب فوریه – مارس سال 1917 منتهی شد. برای درک لحظات انقلابی دوران معاصر- ازجمله انقلابات ناموفقی چون انقلاب ماه مه 1968 در فرانسه – به یک چنین تجزیه وتحلیل چند جانبه نیاز است. جای آن دارد که آن­چه در فرانسه در اوج خیزش توده­ای و اعتصاب عمومی رخ داد را، علی رغم شکست آن، یک انقلاب بدانیم. و عامل آغازگر شورش دانشجوئی در پاریس را باید بر متن بحران ساختاری عمیق­تر مناسبات اجتماعی و سیاسی بررسی کرد. در این مورد مطلب مفید بررسی ارزنده­ی جامعه شناس روسی، الکس دی. کلوپین است تحت عنوان "جنبش­های جدید اجتماعی در غرب: علل و چشم­اندازهای توسعه­ی آن­ها" که تجزیه تحلیل­های مارکسیستی غربی را تکمیل می­کند.
8- در روسیه منافع مادی قزاق­ها به عنوان فرزندان دهقانان، پیوندهای این منافع با آگاهی سیاسی از یک سو و با بحران انفجاری روابط تولیدی در حومه­ی کشور از دیگر سو، همگی توضیح دهنده­ی تغییر مشخص رفتار قزاق­ها در لحظه و محل معین است.
9- البته امکان دارد که این شروع ناگهانی فقط موقت باشد و تنها چند هفته یا چند ماه طول بکشد. اما این امر واقعی بودن فروپاشی را کاهش نمی­دهد. درآلمان – و نه فقط آن­جا بلکه مخصوصا در برلین- چنین اتفاقی در ماه­های نوامبر و دسامبر 1918 رخ داد. در فرانسه چنین وضعیتی در اوج [ شورش] ماه مه سال 1968 پیش آمد. در حقیقت، اخیرا تایید شد که در آن لحظه ژنرال دوگل نتوانست به ژنرال ماسو، فرمانده ارتش فرانسه در آلمان، تلفن بزند: ژنرال دوگل در اثر اعتصاب عمومی موثری که وجود داشت کنترل خود بر کل سیستم ارتباط دور را از دست داده بود. یک زن متصدی تلفن که ژنرال دوگل بالاخره موفق شد با او تماس بگیرد ، از دستور او سرپیچی کرد. تصمیم کمیته­ی اعتصاب دست بالا را پیدا کرد. این­ها هستند قهرمانان گمنام انقلاب.از جنس این­هاست که انقلابات پرولتری ساخته میشود.
10- نگاه کنید به "تکنیک کودتا" نوشته ی ادوارد لوتواک (1968) و مصاحبه با استامپا سرا در هشتم اوت سال 1988 .
11 – با این همه، اسپینوزا که خود نسبت به پی­آمد انقلابات بدبین بود، بیش از یک قرن پیش از آنکه ابتدا حق مردم به انقلاب در مقدمه اعلامیه استقلال امریکا و سپس در منشور حقوق مردان و شهروندان فرانسه تثبیت شود، به طور آشکاری حق مردم به انقلاب را اعلام کرد. تا آن­جا که ما می­دانیم، قانون اساسی یوگسلاوی امروزه تنها قانونی است که نه تنها آشکارا آن حق [حق مردم به انقلاب] را شامل می­شود بلکه به آن وظیفه­ی انقلاب کردن تحت شرایط مشخصی را اضافه می کند.
12- اصل جزمی "گناه" اصلی بشر بر پایه­ی خرافه­ی گناه اولیه گذاشته شده است. اخیرا هم این اصل جزمی با پیدایش مکتب کنراد لورنتس ظاهر علمی به خود گرفته است. طبق این مکتب بشرعموما خصلت پرخاشگری دارد. گرایش پاره­ای از روان­شناسان این است که این مکتب را به گرایش بشر به خود­تخریبی تعمیم دهند. روان­شناسان معروف­تر، در درجه اول زیگموند فروید، خاطر نشان می­کنند که ذات بشر گرایش به همکاری و گرایش به خودتخریبی (اروس و تاناتس )، عشق ورزیدن و کشتن، را با هم ترکیب می­کند. اگر در ذات بشر به جای گسترش موثر جمعیتی – زیستی کشتن غالب بود، نوع بشر مدت­های مدیدی بود از میان رفته بود
13 - دو هزار سال پیش یک فیلسوف یهودی به نام هیلل تناقض بدبینی فرد را مختصرا این گونه توضیح داد: "اگر من به فکرخودم نباشم، چه کسی می­تواند باشد؟ و اگر من فقط به فکر خودم باشم، پس من چه موجودی هستم؟ و اگر حالا به فکر خودم نباشم، پس کی می­توانم باشم ؟ ". کانت تلاش کرد به کمک دستور مطلق این مشکل را حل کند ولی نتوانست دستور مطلق را به روش قانع­کننده­ای در مورد درگیری­های اجتماعی مورد استفاده قرار دهد.( نگاه کنید به درک او از انقلاب فرانسه) راه حل این مشکل را مارکس با دستور مطلق خود در مبارزه علیه تمامی شرایط اجتماعی یافت که بشر را خوار و بی مقدار می­کند، به او ستم روا می­دارد و از خود بیگانه­اش می­کند.
14- طرفداران تداوم انقلابی تعداد معدودی از پیروان بابوف بودند. آن­ها بکه مک شخص بناروتی الهام بخش آگوست بلانکی در نوشتن اثرش: "جامعه­ی فصل­ها" شدند. این اثر موجب پیدایش یک سازمان انقلابی در دهه­ی سی قرن نوزدهم شد. البته حدود چهل سال سازمان­های انقلابی سازمان­یافته بسیار اندکی وجود داشت که طی یک قرن شاهد پنج انقلاب بود.
15- این بحث البته ادامه دارد. رنت سدیلوت (" هزینه­ی انقلاب فرانسه" پاریس، پرین سال 1987) از وقیح­ترین اژدها کشان اخیر است که جنگ درست و حسابی علیه انقلاب فرانسه را پس از دو قرن ادامه می­دهد. بر ملا کننده­ی سفسطه­هائی که استدلالش را برآن پایه­گذاری کرده است، این حقیقت است که او قربانیان ضد انقلاب و در درجه­ی نخست قربانیان جنگ­های ناپلئون را به هزینه­های انقلاب اضافه می­کند. اما این "هزینه­ها" با جنگ­های سلسله­های گذشته [­پیش از انقلاب فرانسه] مقایسه می­کند: ویرانی یک چهارم آلمان، قحطی بزرگ در فرانسه در آغاز قرن هیجدهم و غیره و غیره.
16 - گنجاندن دنگ شیائوپینگ در این فهرست البته با چالشی جدی رو-در-روست. مائو لنین نبود. او ترکیب بی نظیری بود از ویژگی­های معینی از لنین و استالین. بنابراین، دنگ سیائو پینگ علی­رغم گرایشات جناح راستی فراوانی که در سیاست­های خود داشت را نمی­توان همتای ترمیدوری استالین انقلاب چین دانست.
17 - اتفاقا این یکی از پایه­های عینی دومین "قانون انقلاب مداوم بود که تروتسکی تدوین کرد. برای این که فرایند انقلاب پس از این که شروع به فروکش کردن می­کند، ادامه یابد باید مرکز جاذبه­اش به انقلاب دیگری منتقل شود.
18 – نمونه­های کلاسیک کودتاهای شکست خورده عبارتند از: کودتای شکست خورده ­ی کورنیلف در اوت1917 در روسیه، کودتای کپ فن لوتویچ در آلمان در سال 1920 و قیام نظامی – فاشیستی اسپانیا در ژوئیه 1936 در کاتالونیا، مادرید، والنسیا، مالاگا و کشور باسک و غیره.
19- یک ضد انقلاب دموکراتیک ضد انقلابی است که تلاش می­کند ویژگی­های اساسی دموکراسی بورژوائی از جمله جنبش توده­ای قانونی کارگری، حق رای همگانی و مطبوعات آزاد در سطح گسترده را پس از سرکوب تلاش­های کارگران برای فتح قدرت و مسلح کردن خود، حفظ کند. البته ابرت، نوسکه و شرکا در عین حالی که انقلاب آلمان را سرکوب می­کردند، به طور منظم آزادی­های دموکراتیک را از میان بردند، احزاب سیاسی را ممنوع کردند، روزنامه­ها را تعطیل کردند، اعتصاب کنندگان را احضار کردند و حتی اعتصابات را غیرقانونی اعلام کردند تا بتوانند دولت بورژوائی را حفظ کنند. ابرت در کنگره­ی سراسری کارگران و شوراهای سربازان (دسامبر 1918) به طرز تمسخرآمیزی به دروغ پردازی پرداخت و انکار کرد که سربازان را به قصد سرکوب به برلین آورده است. او در واقع چنین کاری را در ارتباط مستقیم با فرمان عالی ارتش سلطنتی در غیاب هم قطاران خود در "کمیسارهای مردم" (وزرا) حزب سوسیالیست مستقل انجام داده بود. سرکوب چند روز بعد شروع شد.
20 - این وضعیت در سراسر کشور در آلمان پیش آمد و در ماه ژانویه در برلین آغاز شد و در بارسلونا پس از روزهای مه در سال 1937، در یونان درماه دسامبر 1944 و در اندونزی در سال 1965 شروع شد. سوسیالیست­های شجاع چپ هم­چون سوسیال دموکرات­های اطریش پیش از جنگ [جهانی دوم] و سالوادور النده در شیلی از مبارزه با ضد انقلاب و اسلحه به دست خود­داری نکردند، اما از سازمان دادن و آماده کردن توده­ها به طور منظم برای این زور­آزمائی نهائی اجتناب ورزیدند و به عمد ابتکار را به دست دشمن سپردند که معنی­اش فاجعه­ی خورد کننده بود.
21 - انقلابیون نمی­توانند "سبب انقلاب شوند و نمی­توانند هم آن­ها را به طور مصنوعی "برانگیزند" (این تفاوت اساسی بین انقلاب و کودتاست). انگلس حتی از آن هم فراتر رفت و گفت: " آن­هائی که لاف زنانه می­گویند که انقلاب کرده­اند، همیشه روزهای بعد ازآن [انقلاب] درک کرده­اند که نمی­دانسته­اند چه کرده­اند و این که آن انقلاب "انجام" شده­ای که می­خواسته­اند انجام دهند، به هیچ وجه شبیه این انقلاب نبوده است." ( نامه به ورا ساسولیچ در 23 آپریل 1885 آثار مارکس وانگلس جلد 36 ص 307 )
22- مفهوم "انقلاب مرکب" را در مورد پاره­ای کشورهای امپریالیستی نیز به کار برد، اما با اندیشه­ی متفاوتی از عناصر ترکیب کننده­ای که در کشورهای جهان سوم هست. مثلا ترکیب انقلاب پرولتری و خودمختاری اقلیت­های ملی تحت ستم در اسپانیا. ترکیب انقلاب پرولتری و آزادسازی سیاهان و اسپانیایی و پرتقالی زبانان در ایالات متحده.
23- برای نمونه: در فنلاند درسال 18-1917 ، در اطریش در سال­های 19-1918 و 1936-1927 ، درآلمان در سال23-1918 و در ایتالیا در سال 20-1919 و 45-1944 و 1969 ، در اسپانیا در سال 37-1931 و در فرانسه در سال 1936 و 1968 و درپرتقال در سال 75-1974.
24- برخی این­گونه استدلال می­کنند که ناممکن بودن فرار از "اجبار فن­آوری" امروزه مانع غیر قابل عبوری بر سر راه انقلاب پرولتری و "سوسیالیسم مارکسی" قرار می­دهد. این یک فرض تایید نشده است که مبتنی است بر مصادره به مطلوب، بدین ترتیب که فن­آوری تا حدودی بسط پیدا می­کند و مستقل از منافع اجتماعی کسانی مورد استفاده قرار می­گیرد که ابزار استفاده از آن را (تحت تولید کالائی انبوه: سرمایه) دارند.
25 - "پیش شرط­های سوسیالیسم و وظائف سوسیال دموکراسی. (1899) " اثر ادوارد برنشتاین .
26- پیرامون تحولات کائوتسکی و فاصله گرفتن از مارکسیسم انقلابی در سال­های 1909 و 1910 ، اوج این تحولات (تسلیمش به مسئولین حزب در مورد سانسور جزوه­اش تحت عنوان "راه رسیدن به قدرت") و پی­آمد سیاسی آن در مخالفتش با کارزار روزا لوکزامبورک به نفع اعتصابات سیاسی توده­ای. نگاه کنید به کتاب: "کارل کائوتسکی و انقلاب سوسیالیستی " اثر ماسیمو سالوادوری. ان. بی. ال. لندن سال 1979 صص 123.
27 – نگاه کنید: "سه منبع مارکسیسم" اثر کارل کائوتسکی (1907) پاریس سال 1969 صص 13- 12.
28- نگاه کنید به مقالات کائوتسکی پیرامون اولترا امپریالیسم. در این مقالات کائوتسکی جنگ­های بین امپریالیستی را هرچه بیش­تر غیرمحتمل ارزیابی می­کند. این مقالات از سال 1912 به بعد منتشر شد. آخرین این مقالات این بد شانسی را داشت که در روزنامه "دی نوی سایت" منتشر شود که در زمان پی­آمدهای پس از آغاز جنگ جهانی اول بود.
29 – ما این ایده را در مقاله "دلائل بنیان گذاری انترناسیونال چهار و اعتبار آن تا به امروز" بیش­تر بسط داده­ایم. مجله­ی اینترنشنال مارکسیست رویو تابستان و پائیز سال 1988 .
30- "مارکسیسم انقلابی امروز" اثر ارنست مندل، مطبوعات نیو لفت. لندن، سال1979.
31- مورد پاسخ کارگران آلمان به کودتای کپ لیتویچ در سال 1920 و پاسخ به مجله سوسیالیست رجیستر شماره­ی 184 سال 1989. پاسخ کارگران اسپانیا به قیام نظامی فاشیستی ژوئیه سال 1936، و به نوع محدودتری قیام کارگران ایتالیا در سال 1948 به این تیپ شناسی مساله­ی ظرفیت پرولتاریا در پاسخ به ابتکارات ضد انقلابی گسترده­ی بورژوازی کمک می­کند. این مساله در آینده در غرب، همان­طوری­که در گذشته مطرح بود، در برنامه باقی خواهد ماند. اما این امر هیچ ردی را نمی­پذیرد ، رد به رسمیت شناختن این که فرایند انقلابات پرولتری که احتمال دارد در غرب و ژاپن رخ دهد، به احتمال بسیار قوی با این مثال­هایی کاملا تفاوت داشته باشد که [در این جا] ارائه شد و همین­طور با روندی کاملا متفاوت باشد که در یوگسلاوی، چین، اندونزی، کوبا و نیکاراگوئه درخلال و پس از جنگ جهانی دوم شاهدش بودیم.
32- نگاه کنید به "میراث روزا لوکزامبورک" اثر نورمن جراس (مطبوعات نیولفت، لندن، سال 1976) در این مورد و درباره روزا لوکزامبورک که همراه با تروتسکی از بنیان­گذاران تئوری قدرت دوگانه­ای بودند که از اعتصابات توده­ای کارگران پدید می­آید.

33-"اکنون چه باید کرد؟ پرسش­های سرنوشت ساز در مورد پرولتاریای آلمان" اثر تروتسکی ژانویه­ی 1932 .

34- لئون تروتسکی برای نخستین بار آن نتیجه گیری را درسال 1933 در مقاله­ی خود تحت عنوان: " ماهیت طبقاتی دولت شورایی" تدوین کرد. ( اکتبر 1933 ) "نوشته­های لئون تروتسکی 1933 ص 101 و صفحه بعد.

35 – در مورد مساله­ی این که این ویژگی شماری تا چه اندازه قانونی است، نگاه کنید به "فراسوی پرسترویکا " اثر ارنست مندل. ورسو، لندن 1988.

36 - درخصوص بنیان­های نظری تعریف "انقلاب سیاسی" و تحلیلی که به آن [تعریف] منتهی شد، نگاه کنید به: " بوروکراسی و تولید تجاری" اثر ارنست مندل. فصل نامه­ی انترناسیونال شماره 24 ، آپریل سال 1987.

37- مجله: "د نیویورک رویو آو بوکز" شماره 24 بیست و هفتم اکتبر سال 1988.

38- جامعه شناس مکزیکی، پابلو گونزالس کازانوآ سعی کرده است مشروعیت انقلاب سیاسی را در دولت­های کارگری بوروکراتیزه شده بر اساس یک هرم وظائف انقلابی در مقیاس جهانی، رد کند. مادام که امپریالیسم به حیات خود ادامه دهد، انقلابیون (سوسیالیست­ها و ضد امپریالیست­ها) در هر کجای جهان موظف اند که مبارزه علیه آن هیولا را بر همه­ی دیگر مبارزات مرجح بدانند.

(نگاه کنید به: La Penetacion metakisica en el Marxismo europeo, in isabado supplemento
de Unomasuno 8111 1983 در این اثر تاکید می­شود بر این استدلال که اگر انقلاب سیاسی در یک دولت کارگری بوروکراتیزه شده پیروز نشود، مبارزه علیه امپریالیسم را تا حدودی تضعیف می­کند.