اشعار شاعران نامدار ایرانی در برابر حملات مغول
مهدی یعقوبی(هیچ)
سیفالدین فَرغانی (وفات در اوایل قرن هشتم هجری) یکی از شجاعترین و متفاوتترین شاعران عصر مغول بود. او برخلاف بسیاری از شاعران همعصرش که برای گذران زندگی به ستایش پادشاهان مغول میپرداختند، راه انتقاد تند و گوشهنشینی را انتخاب کرد.
نکاتی درباره زندگی و دیدگاه او در زمان مغولان
شاعر ستمدیدگان: سیف را «شاعر طبقات محروم» میدانند. او در اشعارش به شدت به مالیاتهای سنگین، غارت اموال مردم و بیعدالتی کارگزاران مغول میتاخت.
نفرت از مدیحهسرایی: او از چاپلوسی برای حاکمان متنفر بود. در حالی که مغولان ایران را ویران کرده بودند، او معتقد بود سخن گفتن از «عدل» و «آزادی» واجبتر از سرودن غزلهای عاشقانه است.
ارتباط با سعدی: سیف شیفته سعدی شیرازی بود و با او مکاتبه داشت. او حتی چندین قصیده در ستایش سعدی سرود و برایش به شیراز فرستاد، اما خودش هیچگاه حاضر نشد پای سفره قدرت بنشیند.
لحن بیپروای سیاسی: او در اشعارش مغولان را با تعابیری مثل «سگان»، «خزان نکبت» و «موشان» خطاب میکرد و با اطمینان پیشبینی میکرد که این قدرتِ بر پایه ظلم، زودگذر است.
سیف فرغانی نمونه بارز روشنفکری است که در تاریک ترین دوران تاریخ ایران، قلم خود را نفروخت و زبانِ گویای مردم ستمدیده شد.
شعر مشهور «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد» سروده سیفالدین فَرَغانی (قرن هفتم هجری) در اعتراض به بیداد، ستم و دوران سیاه سلطه مغولان و تاتارها بر ایران سروده شد
این قصیده با مضمونی حماسی و انتقادی، برای تسکین دردهای مردم و یادآوری ناپایداری قدرت ظالمان (نوکران مغول) به رشته تحریر درآمد
خطاب به سپاهیان مغول
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سيف فرغاني
سعدی در مرثیه بسیار پرسوزوگداز خود برای سقوط بغداد و کشته شدن المستعصم بالله (آخرین خلیفه عباسی) به دست هولاکو خان، ابیات معروفی دارد:
«آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین / بر زوالِ مُلکِ مستعصم امیرالمؤمنین».
این مرثیه یکی از مشهورترین و در عین حال بحثبرانگیزترین سرودههای سعدی است. وقتی در سال ۶۵۶ هجری، هولاکوخان مغول به بغداد حمله کرد و خلافت ۵۰۰ ساله عباسی را با کشتن المستعصم فروپاشید، تکانهای عظیم در جهان اسلام ایجاد شد.
سقوط بغداد در سال ۶۵۶ هجری تنها یک شکست نظامی نبود؛ برای مسلمانان آن زمان، خلیفه «سایه خدا» روی زمین تلقی میشد. سعدی با زبانی تکاندهنده نشان میدهد که با کشته شدن المستعصم، گویی نظم جهان از هم گسیخته است.
سعدی در این شعر چنان از هولناک بودن واقعه حرف میزند که گویی قیامت فرا رسیده است.
برخی معتقدند سعدی این شعر را برای فرار از خشم مغولان با احتیاط سروده است
*****
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال ملک مُستَعصِم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت میبرآری سر ز خاک
سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بیدریغ
ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار
در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
دیده بردار ای که دیدی شوکت بابالحرم
قیصران روم سر بر خاک و خاقانان چین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته
هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
وه که گر بر خون آن پاکان فرود آید مگس
تا قیامت در دهانش تلخ گردد انگبین
بعد از این آسایش از دنیا نشاید چشم داشت
قیر در انگشتری ماند چو برخیزد نگین
دجله خونابست ازین پس گر نهد سر در نشیب
خاک نخلستان بَطحا را کند در خون عجین
روی دریا در هم آمد زین حدیث هولناک
میتوان دانست بر رویش ز موج افتاده چین
گریه بیهودست و بیحاصل بود شستن به آب
آدمی را حسرت از دل و اسب را داغ از سَرین
نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان زانکه هست
کمترین دولت مر ایشان را بهشتِ برترین
لیکن از روی مسلمانی و کوی مرحمت
مهربان را دل بسوزد بر فراق نازنین
باش تا فردا که بینی روز داد و رستخیز
وز لحد با زخم خونآلوده برخیزد دفین
بر زمین خاک قَدَمشان توتیای چشم بود
روز محشر خونشان گلگونهٔ حوران عین
قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک
روح پاک اندر جوار لطف ربالعالمین
تکیه بر دنیا نشاید کرد و دل بر وی نهاد
کاسمان گاهی به مهرست ای برادر گه به کین
چرخ گردان بر زمین گویی دو سنگ آسیاست
در میان هر دو روز و شب دل مردم طَحین
زور بازوی شجاعت برنتابد با اجل
چون قضا آمد نماند قوت رای رزین
تیغ هندی برنیاید روز پیکار از نیام
شیرمردی را که باشد مرگ پنهان در کمین
تجربت بیفایده است آنجا که برگردید بخت
حمله آوردن چه سود آن را که در گردید زین
کرکسانند از پی مردار دنیا جنگجوی
ای برادر گر خردمندی چو سیمرغان نشین
ملک دنیا را چه قیمت حاجت اینست از خدای
گو نگه دارد به ما بر ملک ایمان و یقین
یارب این رکن مسلمانی به امنآباد دار
در پناه شاه عادل پیشوای ملک و دین
خسرو صاحبقران غوث زمان بوبکر سعد
آنکه اخلاقش پسندیدست و اوصافش گزین
مصلحت بود اختیار رای روشنبین او
با زبردستان سخن گفتن نشاید جز به لین
لاجرم در بَرّ و بحرش داعیان دولتند
کای هزاران آفرین بر جانت از جانآفرین
روزگارت با سعادت باد و سعدت پایدار
رایتت منصور و بختت بار و اقبالت معین
در کوی تو رسم سرفرازی این است
مستان تو را کمینه بازی این است
با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت
شاید که تو را بنده نوازی این است
فریدالدین عطار نیشابوری (حدود ۵۴۰–۶۱۸ هجری) یکی از بزرگترین شاعران و عارفان ایرانی است. آثار او مثل منطقالطیر، مصیبتنامه و تذکرةالاولیا از ستونهای ادبیات عرفانی ایراناند.
در حمله مغولان به نیشابور (۶۱۸ هجری)، تقریباً همه مردم شهر کشته شدند.
عطار در آن زمان حدود ۷۵–۸۰ سال داشت و توان فرار نداشت.
احتمال بسیار زیاد این است که او مانند بسیاری از مردم شهر، در جریان کشتار عمومی جان باخت.
روایت مشهور اما نمادین
مغولی عطار را اسیر کرد و قصد فروش او را داشت.
شخصی حاضر شد او را به قیمت ناچیزی بخرد.
عطار گفت: «مرا به این قیمت مفروش، ارزش من بسیار بیشتر است.»
مغول خشمگین شد و او را کشت.
***
مظهرالعجایب: عطار در این کتاب (که برخی در انتساب قطعی تمام بخشهای آن به او تردید دارند) به صراحت از فتنه مغول و ویرانیهای حاصل از آن یاد کرده است. او در ابیاتی به شکوه از روزگار پرداخته و از هجوم لشکری خونریز سخن میگوید که شهرها را به آتش کشیدند.
چون فتنه مغول در این دیار افتاد
بس خون که ز خلق روزگار افتاد
کمالالدین اسماعیل دوره وحشتناک حمله مغول را که به چشم خود دیده بود
چنین سرود
کو دیده که تا بر وطن خود گرید
بر حال دل و واقعۀ بد گرید؟
دی بر سر یک مرده دو صد گریان بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید
کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل، معروف به «خلاقالمعانی» و از شاعران بزرگ قرن هفتم هجری، در سال ۶۳۵ هجری قمری در جریان حمله مغولان و در قتلعام مردم اصفهان در محله جوباره اصفهان به دست سربازان مغول کشته شد.
در امواج سند
مهدی حمیدی شیرازی
«در امواج سند» یکی از مشهورترین و پرطنینترین شعرهای مهدی حمیدی شیرازی است؛ شعری حماسی که بهزیبایی رشادت، غیرت و مقاومت جلالالدین خوارزمشاه را در برابر یورش مغولان تصویر میکند.
این شعر روایت میکند که چگونه جلالالدین خوارزمشاه پس از شکستهای پیاپی در برابر مغولان، به سوی رود سند عقبنشینی کرد. مغولان او را تا کنار رود تعقیب کردند. در این نقطه، جلالالدین تصمیم گرفت:
تسلیم نشود
با اسب به دل رود بزند
و با شجاعت از رود عبور کند
*****
به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان میگشت پشت کوهساران
فرو میریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزهها و نیزه داران
ز هر سو بر سواری غلت میخورد تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره مینالید از درد سوار زخم دار نیم مرده
ز سم اسب میچرخید برخاک به سان گوی خون آلود، سرها
ز برق تیغ میافتاد در دشت پیاپی دستها دور از سپرها
میان گردهای تیره چون میغ زبانهای سنانها برق میزد
لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسهها بر فرق میزد
نهان میگشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریک شب میگشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید که دید آن آفتاب بخت، خفته
زدست ترکتازیهای ایام به آبسکون شهی بی تخت، خفته
اگر یک لحظه امشب دیر جنبد سپیده دم جهان در خون نشیند
به آتشهای ترک و خون تازیک ز رود سند تا جیحون نشیند
به خوناب شفق در دامن شام به خون، آلوده ایران کهن دید
در آن دریای خون در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید
به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم افروز
اسیر دست غولان گشته فردا چو مهر آید برون از پردهِ روز
به چشمش ماده آهویی گذر کرد اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان
چه اندیشید آندم، کس ندانست که مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
زبان نیزهاش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی در سپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان، آتش تیز
خروش از لشکر انبوه برخاست که: از این آتش سوزنده پرهیز
در آن باران تیغ و برق پولاد میان شام رستاخیز میگشت
در آن دریای خون در دشت تاریک به دنبال سر چنگیز میگشت
بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، کار مرگ میکرد
ولی چندانکه برگ از شاخه میریخت دو چندان میشکفت و برگ میکرد
سرانجام آن دو بازوی هنرمند زکشتن خسته شد وز کار واماند
چو آگه شد که دشمن خیمهاش جست پشیمان شد که لختی ناروا ماند
عنان بادپای خسته پیچید چو برق و باد، زی خرگاه آمد
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا که گفتندش سواران: شاه آمد
میان موج میرقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه
به رود سند میغلتید برهم ز امواج گران، کوه از پی کوه
خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود دل شب میدرید و پیش میرفت
از این سد روان، در دیدهٔ شاه ز هر موجی هزاران نیش میرفت
نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر آن دریای غم، نظاره میکرد
بدو میگفت: "اگر زنجیر بودی تورا شمشیرم امشب پاره میکرد"
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب! رسید آنجا که بر من راه بندی
بترس آخر زنفرینهای ایام که ره براین زن چون ماه بندی!
ز رخسارش فرو میریخت اشکی بنای زندگی برآب میدید
در آن سیماب گون امواج لرزان خیال تازهای در خواب میدید:
اگر امشب زنان و کودکان را زبیم نام بد در آب ریزم
چو فردا جنگ بر کامم نگردید توانم کز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زره پوش و کمانگیر
دمار از جان این غولان کشم سخت بسوزم خانمانهاشان به شمشیر
شبی آمد که میباید فدا کرد به راه مملکت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن وطن را
درین اندیشهها میسوخت چون شمع که گردآلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاک شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست نگاهی خشم آگین در هوا کرد
به آب دیده اول دادشان غسل سپس در دامن دریا رها کرد:
بگیر ای موج سنگین کف آلود ز هم وا کن دهان خشم، وا کن!
بخور ای اژدهای زندگی خوار دوا کن درد بیدرمان، دوا کن!
زنان چون کودکان در آب دیدند چو موی خویشتن در تاب رفتند
و زآن درد گران، بی گفتهٔ شاه چو ماهی، در دهان آب رفتند
شهنشه لمحهای بر آبها دید شکنج گیسوان تاب داده
چه کرد از آن سپس، تاریخ داند به دنبال گل بر آب داده!
شبی را تا شبی با لشکری خرد ز تن ها سر، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند چو کشتی بادپا در رود افکند!
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز که: گر فرزند باید، باید اینسان!
بلی، آنان که از این پیش بودند چنین بستند راه ترک و تازی
از آن این داستان گفتم که امروز بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است، آن سرها که رفته!
ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته





No comments:
Post a Comment