Monday, January 27, 2020

آن‌ها تفنگ­‌های پر از باروت را آوردند




آن‌ها تفنگ­‌های پر از باروت را آوردند
آن‌ها دستور این کشتار وحشیانه را صادر کردند
آن­‌ها این‌جا با خلقی مواجه شدند
گرد آمده به حکم عشق و وظیفه
که سرودی می­‌خواندند.
دخترک با پرچمش فرو افتاد
و پسر، خندان، زخمی، در کنارش
مردم وحشت­زده، با درد و خشم
دیدند آنان را که بر خاک می­‌افتادند
و همان‌جا که کشتگان افتاده بودند
مردم پرچم­‌های‌شان را در خون زدند
تا آن را رو به دژخیمان دوباره بر پا دارند.
به خاطر این مردگان، به خاطر مردگانمان
مجازات می­‌خواهم!
برای آن­‌ها که بر خاک میهن خون ریختند
مجازات می­‌خواهم!
برای جلادی که حکم این کشتار را داد
مجازات می­‌خواهم!
برای خیانت­کاری که به قیمت خون دیگران بالا رفت
مجازات می­‌خواهم!
برای آن که فرمان مرگ داد
مجازات می­‌خواهم!
برای آنان که از این جنایت دفاع کردند
مجازات می­‌خواهم!
نمی­‌خواهم دست خونالودشان را به سمتم دراز کنند
من مجازات می­‌خواهم
نمی­‌خواهم سفیر من باشند
نمی­‌خواهم حتی توی خانه­‌شان راحت بنشینند
مجازات می­‌خواهم!
می­‌خواهم در همین مکان، همین میدان، محاکمه شوند
من مجازات می­‌خواهم!
من مجازات می­‌خواهم!

پابلو نرودا
ترجمه:غزال طبری

در آن تاریخ که ابوعلی سنا از علاءالدوله از همدان بگریخت





روی تصویر کلیک کنید

Friday, January 24, 2020

WHAT IS HISTORY? - تاریخ چیست


روی تصویر کلیک کنید

شوپنهاور: فیلسوفی که از آرایشگاه بیم داشت



شوپنهاور: فیلسوفی که از آرایشگاه بیم داشت
مادر آرتور شوپنهاور که خود نویسنده بود یک بار گفته بود: «نمی‌دانم دنیا و مردم‌اش با پسر من چه کرده‌اند که او چنین آن‌ها را تقبیح می‌کند؟». شوپنهاور به دلیل نگاه به‌غایت بدبینانه‌ای که به عالم و آدم داشت، در تاریخ اندیشه در زمره‌ی نادر متفکرانی است که به آنان «فیلسوفان سیاه» می‌گویند. جهان در نظر او ابلهانه و انسان موجودی نکبت‌زده بود.
فیلسوفی که سلاح داشت

Thursday, January 23, 2020

امشب شب تولد ندا آقا سلطان سمبل ندای آزادیخواهی ملت ایران است




ندا را هم  آیت الله خامنه ای میخواست شهید اعلام کند:
۴ آذر سال ۱۳۹۸٬ هاجر رستمی، مادر ندا آقاسلطان ضمن همدردی با خانواده‌های کشته‌شدگان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ ایران گفت:

«ماه‌های اول بود، چند نفر از هلال احمر آمدند دیدن ما. من اجازه ورود به خانه را ندادم و در حیاط با آنان صحبت کردم. گفتم برای چه آمدید؟ گفتند برای دلجویی از شما. گفتم من احتیاجی به دلجویی شما ندارم. بعد یک مقدار هدایا آوردند برای من که آنها را هم قبول نکردم. ولی به اصرار گفتند که باید به رسم یادبود قبول کنید. هدایا را آوردم خانه باز کردم. یکی از آنها متن دلجویی آقای خامنه‌ای بود که بلافاصله برگرداندم به هلال احمر.»
او درباره پرداخت دیه ندا آقاسلطان نیز گفت: «قاضی شهریاری گفت که دیه را قبول کن. گفتم نه من دیه را نمی‌خواهم. قاتل ندا را برای من پیدا کنید. دیه به کار من نمی‌خورد.»
«در روزنامه ایران خواندم که بنیاد شهید می‌خواهد ندا را شهید اعلام کند که پیام فرستادم و گفتم هیچ وقت این کار را نکنید، ندا را شهید اعلام نکنید. من اجازه همچنین کاری را به شما نمی‌دهم. ما فقط خواستار اجرای عدالتیم و دلجویی و دیه به هیچ درد ما نمی‌خورد.»


پندهایی از قابوسنامه


روی تصویر کلیک کنید
 

در این تصویر سه برنده جایزه نوبل را مشاهده می کنید



در این تصویر سه برنده جایزه نوبل را مشاهده می کنید
ماری کوری(نوبل شیمی و فیزیک)،پیری کوری(نوبل فیزیک‌)و دخترشان ایرن ژولیت کوری(نوبل شیمی)خانواده ای با بیشترین برنده نوبل در تاریخ

Wednesday, January 22, 2020

انگل زاده ها - شعری از مهدی یعقوبی


خفته در قصر طلا اما به ظاهر ساده اند  /    مشتی انگل زاده اند
از برای غارت ایران همه آماده اند             مشتی انگل زاده اند
شغلشان تاراج نفت و شیشه کردن خون ما       در پس نام خدا
مملکت را دست چین و روس یکسر داده اند      مشتی انگل زاده اند
جاکش آخوند و ملا نزد بیدینان غرب        با سبیل و ریش چرب

  

استیون واینبرگ - اگر می خواهید بگویید که خدا انرژی است



برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند



برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند

داستان مثل «برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند» از کتاب «داستان های امثال» نوشته دکتر حسن ذوالفقاری» بگزیده شده است

این مثل در مورد افرادی به کار می برند که از روی هوای نفس و ندانم کاری برای به دست آوردن یک چیز کم بها و بی ارزش دست به کاری می زنند که ضرر و زیان هنگفتی به دیگران وارد می شود

قصیریه: راسته ی بازار بزرگی است که دو طرف آن مغازه و حجره باشد و دو در، در ابتدا و انتهای آن باشد.
علاقه بند: کسی که ابریشم بافد و از ابریشم رشته و نوار و قیطان بسازد. تقریبا معادل همان خرازی های امروزی است
پسری پیش مردی که دکان علاقه بندی داشت کار می کرد. این پسر – که هنری نداشت و کاری بلد نبود – یک وقت به سرش زد که زن بگیرد. هر طوری بود برایش دختری پیدا کردند و به اسم او کردند. یک روز علاقه بند دکانش را به پسر سپرد و خودش به خانه رفت. اتفاقا نامزد پسر به در دکان علاقه بند آمد و بعد از سلام و احوالپرسی چشمش به پارچه ها و دستمال های قشنگی که در دکان بود افتاد. از پسر خواست یکی از دستمال ها را به او بدهد. پسر گفت: «این دستمال ها مال من نیست». از دختر اصرار و از پسر انکار، و پسرک به هر زبانی خواست نامزدش را از این کار منصرف کند تا از خیر دستمال بگذرد، توانست. بالاخره حرف ها و حرکات دختر کار خودش را کرد و پسر دو تا از دستمال ها را به او داد. دخترک خوشحال و خندان از دکان بیرون رفت. بعد از رفتن دختر، پسر به خود آمد و گفت: «این چه کاری بود که کردم؟ حالا چه خاکی به سرم کنم؟ اگر بگویم نسیه داده ام، می گوید چرا؟ اگر بگویم فروخته ام، پولش را می خواهد. اگر بگویم گم شده، تاوانش را می خواهد.» خلاصه آن پسر بی عقل نقشه ای کشید و بهترین راه در نظرش این رسید که دکان را آتش بزند تا صاحب دکان از ماجرای دستمال بویی نبرد.
برای انجام دادن عمل شیطانی و شومش، یک گل آتش گذاشت ته دکان میان پارچه ها و در دکان را بست و به خانه رفت. آتش کم کم کوره گرفت و به تمام پارچه ها سرایت کرد و دکان را به آتش کشید. چند لحظه ای نکشید که آتش به حجره ها و دکان های دیگر هم سرایت کرد و تمام قیصریه طعمه آتش شد. هر چه تلاش کردند، نتوانستند قیصریه را نجات دهند و دود شد و آتش. بعدها فهمیدند که قیصریه به آن زیبایی به واسطه بی عقلی آن پسر احمق نابود شد و عده ی زیادی به خاک سیاه نشستند. اما دیگر چه سود؟

Tuesday, January 21, 2020

جرج برنارد شاو - زندگی راجع به پیدا کردن خودت نیست



عاشقانه ای از لویی آراگون

روی تصویر کلیک کنید

کافی‌ست که از در درآیی
با گیسوان بسته‌ات تا
قلبم را به لرزه در آوری
تا دوباره متولد شوم و
خود را بازشناسم
دنیایی لبریز از سرود
السا عشق و جوانیِ من
آه لطیف و مردافکن چون شراب
 

Sunday, January 19, 2020

شورشی - داستانی از مهدی یعقوبی




بابک در جا نقشه ای زد به ذهنش. تصمیم گرفت روز جمعه بر گردد به خانه و سر و گوشی آب بدهد. شک نداشت کسانی که به خانه اش برای سرکشی می آمندند همان کسانی هستند که شاهرخ را در آب خفه کردند . میتوانست در گوشه ای کمین کند و در فرصت مناسب زهرش را بریزد. اسلحه کمری اش را که در نقطه ای پرت و دورافتاده پنهان کرده بود بر داشت.
دستی بر سر و رویش کشید و محکم و یکنواخت گرفت در دستش .سه انگشت پایینی را دور دسته کلت پیجاند نفسش را کنترل و انگشت سبابه را گذاشت به روی ماشه و نشانه گرفت به عکس عمامه داری که بر روی جاده بر تیرک چراغ برق آویزان بود





گاو بازی در نارین قلعه - سیاحتنامه ابراهیم بیک