Sunday, July 24, 2016

مخترع الشیعه که بود




این آخوند با امضای شاه طهماسب نائب امام زمان در ایران شد و فرقه شیعه اثنی عشری را در ایران بنیان گذاشت .

‫محقق کرکی‬ در روستای کرکِ نوحِ جبل عامل (در لبنان) به دنیا آمد.
کرکی در وطن خود، نزد محمد بن محمد بن خاتون، شمس‌الدین محمد جزینی، شمس‌الدین محمد احمد صهیونی و علی بن هلال جزایری دانش آموخت. سپس به مصر رفت و پس از سال ۹۰۹ ه. ق به عراق هجرت کرد. و در سال (۹۱۶ ه. ق.) وارد ایران شد. او در شهرهای خراسان، اصفهان، قزوین و عراق اقدامات مهم و مؤثری به نفع آیین تشیع به سامان رسانید؛ به طوری که‌توان گفت اساس و پایه مذهب شیعه را او در کشور به پا داشت
شیخ علی منشار عاملی». الشیعه.

Sunday, July 17, 2016

مقدس چه واژه دهشتناکی است




هیچ واژه در جهان 
چنانچون واژه خدا خون نریخته است
و پیامبران رحمت از پس خود
دره هایی از وحشت به جای نهادند 
و کتاب هایی که جنایات را موعظه می کنند

و مقدس چه واژه  دهشتناکی است
که نور را به آن سر می برند 
در آستان تاریکی 
و عاشقانه های مرا
که عطر جاری دوست داشتن 
در بیکران زلالش موج می زند

و مقدس چه واژه خونریزی است
با چکاچاک شمشیرها و برق نیزه ها
و جنگ های صلیبی 
و حمله ها و هجوم ها


و آنک 
  سپاهیان اسلام 
با نام خدا بر لبانشان
و کتابسوزانها
و سربریدن ها
و غلمان و کنیز ها
و بازارهای برده فروشان


و انسان  تحقیر شد 
و ابدیتی از یاس
در افقهای تاریکش 
و روحش به زنجیر 
با وعده های دروغین
و زنان بدل به روسپیانی در بهشت

و من در خشکسالان عاطفه 
و قلع و قمع ترانه ها
 از میان اینهمه خدایان
به خویشتن خویش پناه می برم 
به تقدیر نهفته در دستانم
که به بندگی هیچ خدایی تن در نمی دهد


هیچ واژه در جهان
چنانچون خدا خون نریخته است
و مقدس چه واژه دهشتناکی است
کلماتشان بوی خون می دهد
قهقهه هایشان بوی خون می دهد
نمازهایشان بوی خون میدهد 
خون 
خون 
خون



مهدی یعقوبی


Friday, July 15, 2016

خفاش - مهدی یعقوبی




نمی دانم چه شد که یکهو فکر ربودن دختران بدحجاب زد به سرم . آنهم با خودرو لکنده ام . این فکر و خیالها مثل خوره افتاده بودند به روح و روانم و هر چه هم تلاش و تقلا کردم که از شرشان خلاص بشوم نشد که نشد .  شبها که در اتاق تار و تاریک تک و تنها میشدم این افکار جان می گرفتند و مثل اشباحی مخوف ،  چنگ می انداختند به رگ و روحم و وادارم میکردند که از جایم بلند شوم و در نیمه های شب در کوچه و خیابانها به دنبال طعمه بگردم .
میخواستم دختران هرزه بدحجاب را به دام بیندازم و آنها را به با ضرب و زور و بستن دست و پایشان  . کشان کشان در نقاط متروکه ببرم و  پنجه های چست و چابکم را بر پستانهای برهنه 

Tuesday, July 12, 2016

دریای پر موج شراب سرخی ای عشق




با شادی گنجشکها بر شاخساران
از راه می آید غزلخوانان بهاران
من میدوم در کوچه سار کودکی ها
با اسب چوبی در میان بیشه زاران
نی می زنم آوازخوان چون مرد چوپان
کنج درختی زیر چتر آبشاران
تا نام تو روی لبانم می تراود
حس می کنم در خود طنین چشمه ساران
وقتی خیالت می درخشد از افقها
لبریز می گردد که از گل شوره زاران
خورشید از شوق تو می تابد سحرگاه
بر قله های برفپوش کوهساران
بی عشق تو مرداب خواهد شد که دریا 
همچون غباری در گذار روزگاران
هر گاه می پیچد به خانه عطر و بویت
از شوق می رقصد کبوتر زیر باران
دریای پر موج شراب سرخی ای عشق
نامت گل سرخی به قلب میگساران
آغاز بی پایان راهی بی نهایت
سرمستی روح زلال سربداران


مهدی یعقوبی



Thursday, July 07, 2016

غلمان - داستان کوتاه




نگهبان زندان در حالی که با توپ و تشر گوش مهرداد را با انگشتانش پیچانده بود و از سلول انفرادی به سوی بند عمومی می برد گفت :
- امشب عروست می کنن تا تو نباشی زبون درازی نکنی 
- عروس ، منظورت چیه 
- فردا صب که بیدار شی دوزاریت می افته ، غسل جنابت یادت نره .




Wednesday, July 06, 2016

مخترع الشیعه که بود


این آخوند با امضای شاه طهماسب نائب امام زمان در ایران شد و فرقه شیعه اثنی عشری را در ایران بنیان گذاشت .
‫محقق کرکی‬ در روستای کرکِ نوحِ جبل عامل (در لبنان) به دنیا آمد.
کرکی در وطن خود، نزد محمد بن محمد بن خاتون، شمس‌الدین محمد جزینی، شمس‌الدین محمد احمد صهیونی و علی بن هلال جزایری دانش آموخت. سپس به مصر رفت و پس از سال ۹۰۹ ه. ق به عراق هجرت کرد. و در سال (۹۱۶ ه. ق.) وارد ایران شد. او در شهرهای خراسان، اصفهان، قزوین و عراق اقدامات مهم و مؤثری به نفع آیین تشیع به سامان رسانید؛ به طوری که‌توان گفت اساس و پایه مذهب شیعه را او در کشور 





Tuesday, July 05, 2016

شیوه قتل نظام الملک و علت آن




"شب آدینه دوازدهم ماه رمضان سنه خمس و ثمانین و اربعمائه (۴۸۵) در حدود نهاوند به مرحله سحنه، به شکل صوفی پیش محفّه (کجاوه) نظام‌الملک آمد کی از بارگاه با خرگاه حرم می‌رفت، و او را کارد زد کی از آن زخم شهید شد. و نخستین کسی که فداییان او را بکشتند نظام‌الملک بود و سیدنا، علیه ما یستحق، گفته بود کی «قتل هذا الشیطان اول السعادة». سال عمر او از  




Monday, July 04, 2016

تبر بر ریشه باید زد





درختی را که شاخ و برگ زهر آلوده ای دارد
و گل هرگز نمی آرد
اگر برگان تاریک و سیاهش را فرو ریزی
بُّبری شاخه هایش را
سحر تا شام
دوباره باز برگ و بار زهرآلود می آرد
به ناهنگام

بباید با تبر محکم
که زد بر ریشه اش از بیخ و بن بر کند
درخت تازه ای رویاند
که بر بال لطیف شاخه هایش چتر گل دارد
سپید و سبز و زرد و سرخ و نارنجی
که روحت با طلوعش ناگهان در وجد می آید
و بر روی لبت گلبوته لبخند می کارد


مهدی یعقوبی


ملاقات با خمینی در نوفل لوشاتو ,زلمی خلیل‌زا



 برای شب آخر سال 1978، شرل[همسر خلیل زاد] و من برنامهٔ سفر به پاریس ریختیم. من بیشتر و بیشتر به آشفتگی سیاسیی که داشت در سراسر خاورمیانه گسترش می‌یافت فکر می‌کردم. در افغانستان کودتا شده بود و در ایران تظاهرات گسترده در حال به چالش کشیدن شاه بود. بنابراین فکر کردم دیدار با رهبر اصلی اپوزیسیون ایران، آیت الله روح‌الله خمینی که در تبعید در نوفل لوشاتو، یک شهر کوچک در حومه پاریس، زندگی می کرد می‌تواند امری جالب باشد.

یکی از همکارانم نام یکی از دستیاران خمینی، ابراهیم یزدی، را به من داد. ما آدرس دقیقی نداشتیم 





Sunday, June 26, 2016

سگ وفادارترین حیوان است




سگ وفادارترین حیوان است
همدم روز و شب انسان است
در نگاهش که محبت یکریز
هر دم هر لحظه که بی پایان است
شادی اش دست نوازشگر تو
با تبسم به لب ایوان است
گرمی خانه در آوار سکوت
غم و اندوه تو را درمان است
در گذرگاه خطر بی تردید
همرهی یکدل و جان افشان است
در چنین عصر پر از دود و دروغ
مهر در عمق دلش تابان است
آه انسان که چه اندازه ، چقدر
جاهل و بی خرد و نادان است
این چه دینیست که کشتار سگان
نیک و آسان که همه در آن است
آنکه بدبو و پلید و نجس است
شیخ و ملاست که در ایران است

مهدی یعقوبی


Saturday, June 18, 2016

ای شیخ من که دینم موسیقی و شراب است



ای شیخ من که دینم موسیقی و شراب است
در مذهبم که مستی بالاترین صواب است
پا تا سری خرافات آلوده از کثافات
در مغز تو که گویا جاری که فاضلاب است
کشتار بی گناهان  دیباچه کتابت
خون و تن یتیمان بر سفره ات کباب است
ای شیخ تو پلیدی در میهنم اسیدی
دینت گلوی ایران پیچیده چون طناب است
از بیخ و بن دروغی  کفتار عهد بوقی
هر وعده و وعیدت یکسر همه سراب است
آیین تو به شمشیر آیین من که عشق است
تاریک و روسیاهی من قلبم آفتاب است
با گیسوان عریان در کوچه ها برقصم
در سینه ام دمادم چنگ و نی و رباب است
از عقل در گریزی با علم می ستیزی
ماتحتت هم شنیدم در حوزه ها خراب است
مکار و حیله کاری نفرین روزگاری
گرگی که عکس میشی بر چهره اش نقاب است
لعنت به آن بهشتی باشی که تو در آنجا
بودن بهشت با شیخ از بدترین عذاب است

مهدی یعقوبی


Tuesday, June 07, 2016

ماه تا از راه می آید دلم هول میشود




ماه تا از راه می آید دلم هول می شود
دست و پایم روی ایوان ناگهان شُل می شود
می تپد قلبم درون سینه ام بی اختیار
روی لبهایم پر از عطر تغزل می شود
خون سوزان در رگانم میشود موج شراب
بر سرم رنگین کمان در هر کران پل می شود
ماه تا می آید از آفاق راز آلود دور
از در و دیوار و بامم پر گلایول می شود 
زیر چتر نور زیبایش شبانگاهان سرد
روح من با کهکشانها در تعامل می شود
می کشم پر چون کبوترها به اوج ابرها
در تنم روحم به هر دم بی تحمل می شود
می درخشد چشمهایم با تبسم در سکوت
گوییا  بود و نبودم در تحول می شود
می گزم انگشت خود را از تعجب بر دهان
نقطه ثقل زمینم بی تعادل می شود
استکان چای می افتد ز دستم بر زمین
بیشه های خشک جانم غرق در گل می شود

مهدی یعقوبی


Wednesday, May 04, 2016

چشمان تو زیباترین شعر جهان است




چشمان تو زیباترین شعر جهان است
خورشیدها اعماق تاریکش نهان است
چشمان تو آرامش ماه شبانگاه
در نیمشب بر آسمان اصفهان است
بو کرده ام دیدم سحرگاهی اثیری
خوشبوترین گلهای سکرآور در آن است
چشمان تو راز شگفت آفرینش
در هر کرانش گنج های بیکران است
گرمای بی پایان روح عاصی من
برق نگاهت کوره آتشفشان است
چشمان تو آیینه ای از شبنم و نور
اسرار جادوی بهار بی خزان است
بر باغهای پرنیانش شام مهتاب
منظومه ای از مهربانی ها وزان است
چون جنگلی سرسبز از عطر طراوات
رویای صدها مرغک بی آشیان است
موزون و آهنگین و روح انگیز و زرین
بی انتها ، بی حد فراسوی زمان است
چشمان تو رویای عطر آلود مستی
لبریز از انگور و یاس و ارغوان است
باران گل می بارد از آفاق سبزش
تا بی نهایت معبرش رنگین کمان است
باید به قلبم چشمهایت را ببینم
ژرفای چشمانت که عشق جاودان است

مهدی یعقوبی


Tuesday, April 26, 2016

مهمان - مهدی یعقوبی


داستان کوتاه
اصلا فراموش کرده بود حاج حسن ، مایه دار معروف که اصل و نسبش به سادات میرسید و شهره خاص وعام . قرار است قبل از عزیمت به اماکن مقدسه چند روز در خانه اش اطراق کند و دماغی چاق .  هوش و حواسش را زنها و بچه های قد و نیم قدش برده بودند و بدهکارهایش .
چند سالی همه هم و غمش این شده بود که خدا پسری بهش بدهد تا سر پیری عصای دستش شود و امورات زندگی اش را سر و سامان . اما خداوند حق تعالی انگار باهاش لج کرده بود و آنچه در دنیا ازش بدش می آمد نصیبش . یعنی 5 تا دختر  بهش داده بود آنهم چه دخترانی  مثل پنجه های آفتاب و یکی از یکی خوشگل تر .





Saturday, April 23, 2016

تاریخ اسلام




تاریخ اسلام 
در میهن من 
تاریخ خون است
قتل و جنایت
آدمکشی ها
کابوسی از مرگ و جنون است

تاریخ اسلام 
با نیزه و شمشیر و زنجیر
با نعره تکبیر و تکفیر
بر سینه های کودکان تیر
آغاز گشته است

سرتاسر ایران ما را غرق در اجساد کردند
حتی مغولها اینچنین با ما نکردند 

لبخندها را روی لبها سر بریدند
هر کس به الله 
ایمان نیاورد
قلبش دریدند

هر گوشه هر جایی کتابی
میخانه ای ، جام شرابی
آواز و رقص و خنده و چنگ و ربابی 
آتش کشیدند

هر روز و هر شب
با نعره ها کشتار کردند
مردان ما را 
در خون کشان بر دار کردند
زیباترین زنهای ما را دسته دسته
این تازیان هر سو تجاوز دسته جمعی
با چهره ای خونخوار کردند


ایکاش دست و پایشان میشد شکسته
ایل و تبار و نسلشان از هم گسسته
ایکاش اسلام
هرگز نمی آمد به ایران
ایکاش ایرانی نمی شد
هرگز مسلمان

اما که سوگند 
این سرزمین تا پای جان جنگید
زانو نزد یک دم
بر آستان دشمنانش سر نسایید 
ایران من جاوید خواهد ماند جاوید
آیینه دار عشق و مستی 
خورشید خواهد ماند خورشید



مهدی یعقوبی


Tuesday, April 19, 2016

آیا که خدا هست




گفتم که خدا هست اگر هست چرا نیست
گفتا که چنین چون و چرا مذهب ما نیست
گفتم که نشان و اثری خنده زد و گفت
انوار الهی همه جا هست و کجا نیست
از شدت پیدایی خود گفت ، خداوند
پیدا به افقهای دو چشمان شما نیست
او مطلق هستی به فراسوی خیال است
با عقل بشر جستن او جز که خطا نیست
گفتم که خدا ساخته ذهن من و توست
جز جهل و خرافات و تظاهر به ریا نیست
تا کی به جهان مانده به زنجیر اسارت
در چنبره بندگی انسان که رها نیست
با خشم و غضب نعره زد ای مفسد فی الارض
رحمت به تو در شرع مقدس که روا نیست
گردن بزنیدش دم در تا کسی هرگز
جرئت نکند تا که بگوید که خدا نیست

مهدی یعقوبی 

Monday, April 11, 2016

بوی تعفن دهد در وطنم نامتان



بوی تعفن دهد در وطنم نامتان
مظهر آدمکشی مذهب اسلامتان
دشمن شور و طرب پیرو دین عرب
پرچم بیگانگان روی سر بامتان
روز و به شب بی امان نعره زنان میکشید
رمز بقای شما چوبه اعدامتان
مکر و فریب و فسون آتش جهل و جنون
کشتن آزادگان پایه احکامتان
منشا شر در جهان مشتی همه روضه خوان
خون ستمدیدگان ریخته در جامتان
لقمه تان در دهان یکسره مال حرام
جنگ و برادرکشی گشته که پیغامتان
مرده خور و ضد زن گردنی چون کرگدن
گند خرافات همه روی سیه فامتان
آنهمه ذکر و دعا ناله و اشک و عزا
قتل حسین کربلا ریش و عبا دامتان
تف به نظام شما رسم و مرام شما
قحطی و بیچارگی خفته به هر گامتان
وای اگر میهنم باز که توفان کند
ای همه غارتگران وای به فرجامتان


مهدی یعقوبی


Friday, April 08, 2016

ترور - داستان کوتاه از مهدی یعقوبی



مشکوکیتش بی دلیل نبود ، در طول یک هفته دو نویسنده را در سوئد و  آلمان کشته بودند آنهم به طرزی فجیع . در روزنامه ها نوشته بودند که جسد یکی از آنها را در زیر پلی متروک در یک کیسه زباله در حالی که مثله شده بود پیدا کردند و دیگری را با پیکری بی سر در راهکوره ای جنگلی. برای همین دست به عصا راه می رفت و در خیابان هر چند دقیقه دور و اطرافش را چک . وقتی رسید به نانوایی ایستاد و سیگاری آتش زد و سپس به هوای بستن بند کفش به دور و برش نگاهی انداخت . همان مرد ریشوی بدون سبیل تعقیبش میکرد . شکل و شمایل ایرانی ها را نداشت و بنظر می آمد عرب باشد . 




Wednesday, April 06, 2016

علویه خانم



علویه خانم نام داستانی از صادق هدایت است. شخصیت اصلی این داستان، علویه خانم، زنی فاحشه است که به قصد زیارت راهی سفر می‌شود. در خلال این سفر علاوه بر ماجراهایی که برای وی پیش می‌آید، بازگشت هایی به گذشته وی نیز صورت می‌گیرد. در این داستان نیز صادق هدایت به اعتقادات جاری مردم به دیده شک می نگرد .

 نه صیغه میشم نه عقدی ، جنده میشم و نقدی
" صورت چاق و سرخ او مثل صورت قمر بنی هاشم (!!!) از جوش غرور جوانی پوشیده بود و گوشهٔ‌ لبش زخمی بود."


زن چاقی که پلک های متورم، صورت پر کک و مک و پستانهای درشت آویزان داشت پولها را بدقت جمع میکرد. چادر سیاه شرنده ای مثل پرده زنبوری به سرش بند بود. روبند خود را از پشت سر انداخته بود. ار خلق سنبوسه کهنه گل کاسنی به تنش، چارقد آغبانو به سرش و شلوار دبیت جاج علی اکبر به پاش بود. یک شلیته دندان موشی هم روی آن موج میزد و مچ پاهای کلفتش از توی ارس جیر پیدا بود ولی چادرش از عقب غرقابه گل شده و تا مغز سرش گل شتک زده بود. در این بین سورچی از بالای گاری با لهجه درکی فریاد زد:« آهای علویه، معرکه بسه ها، راه می افتیم» ...


****

روی پرده که از دو طرف لوله شده بود فقط تصویر "مجلس یزید "دیده میشد.:تختی بالای مجلس زده بودند و یزید با لباس و عمامه سرخ روی آن جلوس کرده مشغول بازی نرد بود.پهلویش تنگ شراب و سیب و گلابی در سینی گذاشته شده بود یک دسته از اسرای صحرای کربلا با عمامه های سبز گردن کج و حالت افسرده ،زنجیر بگردن،جلوبی یزید صف کشیده بودند.سه نفر سرباز سبیل از بناگوش در رفته هم پر سرخ به کلاهشان زده ،شمشیر برهنه در دست گرفته ،با شلوارهای چاقچور مانند پف کرده،که در چکمه فرو کرده بودند،بحالت نظامی کشیک میدادند.
جوان پرده دار شال و عمامه سبز ،عبای شتری مندرس و نعلین گل آلودی داشت. بنظر میامد الگوی لباس خود را از مد لباس اسرای روی پرده برداشته بود.قوزک پایش سرخ کبود رنگ مثل چغندر سرمازده ،از پشت زیر شلواری بیرون آمده بود.صورت چاق و سرخ او مثل صورت قمر بنی هاشم از جوش غرور جوانی پوشیده شده بود و گوشه ی لبش زخم بود.سرش را تکان میداد و از ته حلقومش فریاد میکشید:اینا مصائبی بود که بر سر خاندان رسول آوردن.(به پیشا نیش میزد و مردم هم از او تقلید میکردن).حالا از این به بعد مختار میاد و اجر اشقیا رو کف دستشون میزاره.اگه سیعونی که اینجا واسادن بخوان باقیشو ببینن نیاز صاحب پرده رو میندازن تو سفره –من چیزی نمی خوام-من چهار سر نونخور دارم،چهار جوون مرد میخوام که از چهار گوشه ی مجلس چهار تا چراغ روشن بکنن،تا بعد بریم سر باقی پرده و ببینیم مختار چطوری پدر این بد مروت صاحابا رو در میاره.
"هر کی چراغ اولو روشن بکنه،به همون فرق شکافته علی اکبر خدا صد در دنیا و هزار در آخرت عوضش بده،کی میخواد صنار با علی اکبر معامله بکنه؟"

****

: حالا امامزاده ایی که خودمون درس کردیم داره کمرمون میزنه ...
اگر میل کون دادن نداری ، چرا گرد بیغوله میگردی ! ...
ذلیل شده تو رفتی واسه من انگشت تو شیر زدی ، کسیکه به ما نریده بود غلاغ کون دریده بود ! ...
برو برو ! در کونت رو چفت کن ! مرتیکه الدنگ پف یوز یه تیکه اخ و تف به کلاهش چسبونده مردوم رو می چاپه ! ...
 گمون میکنه ازش میترسم ؛ چس رفته گوز آمده ، حاکم دهن دوز آمده ... نکنه تو هم مزاجت شیر خشتی باشه که پشتی این ذلیل مرده رو میکنی ؟ ...
آهای ! سید جد کمر زده تو مرو ندیدی ؟ رفتی با این زنیکه هزار کیره رو هم ریختی ، به من نارو و بهتون میزنی ، اسناد دروغ به من می بندی ...
برو سنگ بنداز بغلت باز بشه ، تو حالا هنوز میباس بری رو پشت بون بازار قاپ بازی کنی ... کی میگه مرده نمیگوزه ! دسست سپرده ، ذلیل شده زرده به کون نکشیده ، حالا رو به من براق میشی ؟ ...
زنیکه پتیاره سیلانی ! به من بهتون ناحق میزنی ؟ گناه زوار امام رضا رو میشوری ؟ جهوده هر چه تو توبره خودشه به خیالش تو توبره همه هس ، خودت دلت می شنگه فاسق جفت و طاق میگیر ، هر قلتشنی رو رو خودت میکشی ...
 من پستون به کونش میکنم ، چاک دهنشو جر میدم که به من افترای ناحق بزنه ... نه صیغه میشم نه عقدی ، جنده میشم و نقدی ...
فاسق هر چار واداری میشی ، دروغی میگی صیغه اش هستم ...
از دهن سگ دنیا نجس نمیشه ...
به همون جد مطهرم ، زینت و طلعت جفتشون رو به روم پرپر بزنن ، سییاشونو سرم بکنم ، اگه من به کرم علی راه داشته باشم ... 
آبکش به کفگیر میگه هفت سولاخ داری ...
 زنیکه لوند پتیاره پاردم سابیده ! نذار دهنم باز بشه ، همینجا هتک و هوتکت رو جر میدم ... هری گورت رو گم کن برو ! به گربه گفتن گهت درمونه روش خاک ریخت ! برو گم شو دیگه روت رو نمیخوام ببینم ، یه دیزییه از کار در امده هم پشت سرت زمین میزنم ، جنده خایه دار ! تو لایق اینی که بری بغل صاب سلطان بخوابی . گه پنجه باشی به قبر پدرت ...
خوشم باشه ! به مرده که رو میدن به کنفش میرینه ، داخل آدم ! تا جون از کونت در ره ، زنیکه هزار کیره ، میخواستم بدونم فوضول و قابضم کییه . تو رو سنه نه ؟ ... 
آتیش به ریشه عمرتون بگیره ، پس حالا معلوم شد تو نمیخواستی یه سید زمین مونده رو برا ثواب بییاری زییارت ، میخواستی آب کمرت رو تو دل زوار امام رضا خالی کنی ... 







Monday, April 04, 2016

بیا تا به هم ما محبت کنیم





بیا تا به هم ما محبت کنیم
به گل دادن هم که عادت کنیم
پس از مرگ من گریه هایت چه سود
بیا زندگی را رعایت کنیم
جهان را به لبخند زیبای خود
پر از عطر و بوی طراوت کنیم
درین برهه یاس و عصر دروغ
دل و دیده ها را مرمت کنیم
 غزلخوان دو تایی یکی تا شویم
بیا نانمان را که قسمت کنیم
در اعماق شبهای سرد و سیاه
در آیینه ماه اقامت کنیم
بگو دوستت دارمت عشق من
شد آیا من و تو که جرئت کنیم
لبت را به شادی لب من گذار
که در اوج مستی عبادت کنیم
زمین را درین شوره زاران یاس
همه آشیان سعادت کنیم
بیا مثل پروانه ها هر بهار
در آغوش گلها قیامت کنیم
دمی روح خود را تکانی دهیم
سفر در دل بی نهایت کنیم


مهدی یعقوبی