Monday, January 03, 2011

قتل ناموسی ( 4 )


شعله مات مات نگاهش میکرد و ناخودآگاه اشک از چشمانش سرازیر میشد و آن دختر هم  با نگاهی محزون چشم به او دوخته بود . گویی که سالها آن لحظه را انتظار میکشید  . انتظار کسی تا درهای زندان را باز کند و او را آزاد کند . موهای سیاه بلندش ، درهم و گره خورده بود و تا کمرگاهش پایین آمده بود . لبانش کبود ،  گونه هایش پریده رنگ به چشم می آمد ، پیراهن گلدارش کمی از پهلو پاره پاره شده بود و بر پاهای برهنه اش لخته های خون دیده میشد .  انگار زبانش را خورده بود یا که شوکه شده بود .  نمی توانست حرف بزند .
شعله یک آن فکر کرد که خواب می بیند و آنچه را که در مقابلش می دید واقعیت ندارد . با کف دستش چشمانش را خوب مالید  و دوباره نگاه کرد . خواب و رویا نبود . چیزی که میدید واقعیت داشت . پیش رفت و کاسه ای  را که در کنج آن سردابه تنگ و تاریک افتاده بود بر داشت و در سطل آب که در بغلش بود فرو برد و به او داد . دختر نگاهی به او کرد و در حالی که میلرزید با سکته گفت : مو ، مو، متشکرم . شعله پرسید
 : اسمت چیه  
 : ترانه  
: چه اسم قشنگی 
: چه کسی پاهاتو زنجیر بسته 
ترانه خواست پاسخش را بدهد که سر و صدایی از دور بگوش رسید و شعله در حالی که کمی مضطرب بنظر میرسید دست و پایش را گم کرد . میدانست که اگر در آن مخفیگاه پیدایش کنند پوست از سرش میکنند و زنده زنده کبابش خواهند کرد . آرام دهانش را بگوش ترانه گذاشت و با پچپچه گفت :  باید بروم ، نترس بر میگردم ، اگر منو اینجا ببینن هر دومونو میکشن.
سپس گونه ترانه را بوسید و پاورچین پاورچین براه افتاد .
باطری چراغ قوه اش تمام شده بود ،  در آن تاریکی محض جایی را نمی دید . کورمال کورمال به هر ترتیبی بود خودش را به در مخفی زیر زمین رساند و کمی گوش خواباند .  وقتی که دید اوضاع امن و امان است ، در را باز کرد و وارد اتاق  شد . خادم انگار در خواب مرگ فرو رفته بود ، گمان کرد صداهایی که در زیر زمین شنیده بود مربوط به امام جمعه و نفر وردستش بود که وقتی دیدند ، خادم به خوابی عمیق فرو رفته است بر گشتند .
دستی به سر و روی خود کشید و در حالی که در آئینه به خودش  نگاه میکرد موهایش را شانه میزد . در چشمان سیاهش غمی   جانکاه موج میزد . گاهی خودش را به جای  ترانه در زندان زیر زمین می گذاشت . دختری زنده بگور که معلوم نبود چه بلاهایی به سرش آورده بودند . موهای بدنش از ترسی ناخودآگاه سیخ میشد . به خودش میگفت که چگونه ممکن است کسی چنین  سنگدل باشد و انسانی را در آن ظلمت و تاریکی که از قبر نیز بدتر بود زندانی کند . هر کاری کرد تا خودش را قانع کند نشد . کابوس ها بر سر و رویش چنگ میزدند و فکر ترانه از سرش خارج نمی شد . زندگی خودش بهتر از او نبود . خوابیدن شبها در بستر با کسانی که نمی شناخت تا شندر قازی بدست آورد و خرج مواد کند .  از روزهای تیره و تاری که از  روز تولد با آن مواجه بود . گرسنگی و فقر و اعتیاد و زندگی در خانواده ای مرد سالار . از خودش بدش می آمد و به صورتش چنگ میزد .
با دیدن ترانه غم هایش قوز بالا قوز شده بود . انگار زیر زمین را تبدیل به شکنجه گاه کرده بودند  معلوم نبود که چند نفر را در آن جا کشته اند . از هر گوشه و کنارش بوی لخته های خون می آمد . یکبار وقتی چشمش به دست و پای بریده در آن تاریکی افتاد حالش بهم خورد و بالا آورده بود .
بخود میگفت نکند که این خادم آدمخوار باشد یا از آن دسته قاتلهای زنجیره ای که از مرده هم نمی گذرند . یک چیز مشخص بود او نمی خواست بدون آزاد کردن ترانه و بر داشتن طلا و جواهراتی که در آن سردابه مخفی شده بود فرار کند .  از سویی نمی توانست به ماموران انتظامی هم جریان را خبر دهد . رئیس و همه کاره آنها امام جمعه و نماینده ولی فقیه بود که خودش او را در زیر زمین دیده بود . اگر بویی از این قضایا می بردند ، در دم سر به نیستش میکردند .
برای اینکه کمی خود را از آن کابوسها رها کند . چادرش را  بر سرش انداخت تا  موادی برای خود بخرد . هنوز از در بیرون نرفته بود که به خاطرش رسید که پولی در بساط ندارد . به ذهنش زد که برود و به جیب خادم جستجو کند شاید پولی پیدا کند .
خادم دمرو بخواب رفته بود و صدای خرناسه اش از دورها بگوش میرسید .  جثه سنگینش را به هر زور و زحمتی بود تکان داد و او را به پهلو خواباند . دست به جیبش برد و کیف پول را بر داشت . وقتی بازش کرد پولی باید و شاید در آن ندید . پا شد تا مشتری ای پیدا کند  بلکه پولی بدست آورد و خرج مواد کند .
خمار ، خمار بود . بعد از آنکه در اطراف امامزاده گشتی زد یک مشتری میانسال پیدا کرد . با هم به دستشویی گورستان رفتند و وقتی که که مرد کارش تمام شد زیب شلوارش را آهسته بالا کشید  و بناگاه  به جای دادن پول ، سیلی محکمی به صورت شعله زد و او را بزمین هل داد بحدی که سر شعله به شیر آب دستشویی خورد و خون از سرش فواره زد . مشتری بسرعت از محل فرار کرد .
بهر ترتیبی بود شعله خودش را بلند کرد و لنگ لنگان در حالی که از خماری و درد بدنش تیر میکشید به طرف امامزاده رفت و خون روی صورتش را شست و کمی گریه کرد . میخواست دوباره برای خرید مواد به بیرون برود که  ناگاه صدای کشدار باز شدن در را شنید . رفت گوشه ای پنهان شود که دیر شده بود . درست حدس زده بود ، امام جمعه و پادویش بود . آنها یک کلید زاپاس داشتند . وقتی شعله را دیدند پوزخندی زدند  . شعله سلامی کرد و امام جمعه گفت
: «  پس تو همون دختری هستی که به خادم کمک میکنی . راپرتت رسیده بود . اون هم تو امام زاده » .
شعله به ت ت ت افتاده بود . دست خودش نبود  زبانش بند آمده بود . رنگ ترس را در چهره اش میشد دید . میدانست که آنها آدمکشان قهاری میباشند . با آنها نمی شد در افتاد . بخودش میگفت که این دو نفر ترانه را در آن زیر زمین در بند کشیدند . خادم فقط نوکرشان بوده است .
دختری معصوم که معلوم نبود چه بلایی بر سرش آورده اند . حتی حیوانی به حیوانی آن جنایت را انجام نمی دهد چه رسد به یک آخوندی که نماینده ولی فقیه باشد  .  بر روی منبر و نماز جمعه ها ،  جماعت را درس اخلاق و اطاعت از ولایت میدهد و سپس از حربه عذاب جهنم برای خالی کردن جیب شان استفاده میکند . 
امام جمعه که جوابی از او نشنیده بود دستی بر عمامه اش کشید و رویی ترش کرد و در حالی که تسبیح شاه مقصودش را تندتر در دستانش میچرخاند از پوسته روحانی اش بدر آمد و شکلی حیوانی و خشن بخود گرفت . انگار فکری به سرش زده بود به محافظش دستور داد که مرخص است و فردا او را در سپاه خواهد دید . سپس رو به شعله کرد و گفت
 : « خوب ، برای ما حالا جا نماز آب میکشی . چادرت رو از سرت بردار میخوام ببینم چه جواهری در زیرش خوابیده » .


شعله دلش تاپ تاپ می تپید . از رفتن آن پاسدار که قاتل بالفطره به نظر میرسید  خوشحال بود .  چادر را با کمی درنگ  بر داشت و  سرش را به پایین انداخت . امام جمعه  که دهانش آب افتاده بود کمی خودش را تکاند و آیه ای  زمزمه کرد و رفت روی تخت نشست و قرآن جیبی را از بغل عبایش بیرون آورد و بعد از چند فوت با دهان به دور و برش ،  استخاره ای کرد و سپس قرآن  را بوسید و دوباره رو به شعله کرد و گفت : « استخاره خوب آمد »  و زد زیر خنده آن هم چه خنده ای وحشتناک . پژواک صدایش در اطراف می پیچید و به صورت پتکی بر سر و روی شعله میخورد و آزارش میداد . 
: « دختر روسری ات رو هم از سرت بر دار ، رنگ و روت رو نمی شه خوب دید ، خدا و پیغمبر در این مکان مقدس منم . کارهایی  رو که میگم درست انجام بده تا نونت تو روغن بیفته » .  شعله روسری را از سرش آرام آرام و با اما و اگر باز کرد و تکانی به موهای خود داد . میدانست که به حرفهایش باید گوش دهد وگرنه  کارش را تمام میکند و در زیر زمین دفنش میکند . کسی را هم  در عالم ندارد که به دنبالش بگردد . این مرگ و میر های تاریک و خوفناک را روزانه در دور و بر گورستانی که خانه و زندگی دهها نفر هموطنش بود با چشم میدید . انسانهایی فراموش شده در سرزمین طلای سیاه . همان نفتی که توسط مشتی آیت الله های خونریز به غارت میرفت و یک ملت در زیرخط فقر دست و پا میزد .
 فکر کرد که باید خود را به کوچه علی چپ بزند و او را خام کند . بهترین راه برای خلاص شدن از دستش همین بود . تازه نقشه های زیادی در سرش داشت نقشه هایی خطرناک که فکر میکرد ارزشش را دارد که ریسک کند . آهی هم در بساط  نداشت که از دست بدهد .  از این رو کمی شروع به عشوه آمدن کرد و او را به هوس بیشتر و بیشتر انداخت . در چهره این آخوند شرور چهره خبیث پدرش را میدید . دلش میخواست گلویش را با دندانهایش بجود . با سنگ و آهن به بدنش بکوبد . به چهره اش تف بیندازد . بر سرش فریاد بزند که مسبب این زندگی یاس آلود او میباشد . دختری که آرزوهای شیرینش را کشته اند . از جامعه مطرودش کرده اند و قدرت سر بلند کردن حتی در نزد خدا را نیز ندارد .
 خادم یکبار گفته بود که این شیخ حداقل 6 زن دارد و هفته ای یکی را دستچین و صیغه میکند . از خمس و زکات و صدقات مردم گرفته تا پول و جواهرات نذری امامزاده را خودش جمع و جور و خرج شکم و زیر شکمش میکند . خلاصه پول پارو میکرد .
امام جمعه بعد از جمع و جور کردن بساط تریاک که خادم برایش از قبل ترتیب داده بود . با دستش پنکه را که بالای سرش قرار داشت   روشن کرد تا دود ودم مواد  در فضا باقی نماند . کمی که تریاک کشید . کیفش کوک شد و آرام آرام شروع به خواندن کرد : «  دو تا چشم سیاه داری  بلا داری بلا داری  نمی دونی نمی دونی تو اون چشات چها داری دو تا چشم سیاه داری ... » . سپس با دودستش به شعله اشاره کرد که دکمه های پیراهن گلدارش را باز کند . او هم با دلربایی دکمه ها را یک به یک باز کرد و بعد از آن دوباره با اشاره امام جمعه که در عالم هپروت غوطه ور بود پیراهنش را در آورد و  کرستش  را با ناز و ادا باز کرد و درهمانحال دودستش را روی سینه اش گذاشت . گویی احساس شرم کرده بود . چهره اش کمی گل انداخته بود . در خواب و خیال هم نمی دید که فردی روحانی اینقدر اهل حال باشد . چند بار در حالی که  ترانه ای را زمزمه میکرد با آن بدن لخت در گرد شیخ چرخید و ریش و سبیلش را با دستانش نوازش کرد .سینه های مرمرش در زیر نور کم سوی اتاق میدرخشید . لبهای قرمزش را غنچه میکرد و پاهای خوش تراشش را از زانو کمی خم و باسنش را مانند رقصهای عربی به لرزه در می آورد . 
امام جمعه که دل و دینش با این حالات سکسی بر باد رفته بود . با آن شکم بر آمده و ریش های سفیدش که نشان از سن و سالش میداد  بلند شد و به سینه های عریان او زل زد و در جا  لبانش را بر آن مالید  و پس از آن دستش را گرفت و او را روی زانوان خودش نشاند .  با کشیدن مواد شهوتش صد برابر گل کرده بود . انگار میخواست او را قیمه قیمه بخورد تمام بدن گرم و داغش را با عطش  لیس میزد و سینه هایش را با دندانش گاز میگرفت . گویی روی شرمگاه او سجده شکر بجا می آورد که سرش را از آن  بر نمی داشت . 
همه فوت و فن های سکس را میدانست . انگار در حوزه های علمیه تمام عمرش را به این کار عبادی مشغول بوده است  . 
شیخ وحشیانه دستانش را به سینه های او میبرد و چنگ میزد . شعله با آن که درد را احساس میکرد دم بر نمی آورد . میخواست که مردک کارش را تمام کند و کمی خوش بگذراند .
 تنش آنجا بود اما روحش در جایی دیگر . جایی که جایی نبود . شاید در نزد خواهر کوچکش که او را پدرش کشت یا بچه ای که توسط آن پیرمرد فکسنی  در آن خانه ای که شبیه به خانه ارواح بود در شکمش داشت و پس از به دنیا آمدن او را در زیر پل رها کرد . فکر میکرد که با کشتن فرزندش که از یک مرد 60 ساله در سن کودکی حامله شده بود  بهترین کمکی بود که میتوانست به فرزندش بکند . 
امام جمعه  پس از اینکه آلتش خوب سیخ شد  کارش را در عرض چند دقیقه تمام کرد و لخت لخت روی تخت افتاد و  آلتش را با یک دست  شروع به مالیدن کرد و خواند : « من خون رزان خورم و هم مال کسان ...  عجب این ضعیفه حالی داد ، عجب حالی » و یک بسته تریاک دیگری زد . شعله هم  با آن پیکر لخت به سراغ یخچال رفت و در حالی که قر میداد و پایین تنه خود را به طرز شهوت آلودی تکان ،  با دو لیوان شربت بر گشت . امام جمعه که در عالم هورقلیایی سیر و سفر میکرد با دیدن او دو باره هوسش گل کرد و گفت
 : « بیا حوری ، بیا بغل بابا بشین ...» .
 شعله هم خندید و با عشوه روی زانویش نشست و شروع به نوازش ریش و سبیل آخوند کرد و گاه به چشمانش نگاه میکرد و لبخند میزد . آخوند هم که دوباره حشری شده بود کم کم شروع کرد به بوسیدن اندام لخت شعله و نفس نفس میزد . فکرش را نمیکرد که اینقدر سر حال بیاید .
شعله با کمی طنازی لیوان شربت را که روی تاقچه در بغل دستش گذاشته بود نوشید و سپس  لبهای او را بوسید و تنگ در آغوشش گرفت. خودش را در بست در اختیارش گذاشته بود . امام جمعه به گوشش پچپچه میکرد  : «  خودم صیغه ات میکنم . یک خانه ویلایی ، درست رو به ساحل در حوالی بابلسر برات میخرم  . » .  از تلاش و تقلا ها با آن سن و سالش کمی خسته و تشنه شده بود  . دستش را به لیوان برد و شربت را با یک جرعه تا ته سر کشید . هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فریادش بلند شد : « سوختم ، سوختم . جگرم آتیش گرفت . زنیکه جنده چی تو شربت مخلوط کردی . سنگسارت میکنم میدهم باتون تو ک س ت فرو کنند » .
شعله بلند شد و در حالی که آخوند در خود می پیچید  چند بار با لگد محکم به شکمش زد و گفت : « آخوند هرزه ، چی فکر کردی فکر کردی ما زنها برا این بدنیا اومدیم تا در خدمت کیرت باشیم . دیوث . بگو خدا پیغمبرت به کمکت بیان  » .  
امام جمعه در حال احتضار بود . پاهایش میلرزید . دهانش کف میکرد . چهره اش پریده و شکل مرده ها بخود گرفته بود . سعی میکرد با تکیه دادن به دیوار بلند شود ، اما نمی شد . بالاخره یکبار موفق شد که دوباره شعله او را با یک میله آهنی که در زیر تخت برای روز مبادا پنهان کرده بود به سرش زد و او به زمین  پرتاب کرد . چشمش را به شعله میدوخت و با دهان لرزان هذیان میگفت . در عوض شعله انگار از پیروزی بزرگی بر گشته است . روی سرش داد میکشید : « مردیکه دیوث  ، بسوز که خونه و زندگی یه ملتی رو آتیش کشیدی ، خون  هزارون مردم بیگناه رو تو شیشه ریختی و سر کشیدی . خانواده ها رو به روز سیا نشوندی . مثل من هزار هزار دختر بدبخت در این مملکت از دست تو فراری اند . یه سر پناه برای خواب ، یه تیکه نون خشک برا خوردن ندارن . دین و ایمونت تو سرت بخوره ، تو ملاج رهبر نسناست که وضو با خون پابرهنه ها میگیره » .
او همچنان نفرین میکرد و در اتاق قدم میزد . یک زمان متوجه شد که امام جمعه مرده است . نمی دانست با جسد چه کند . اگر فرار میکرد . نمی توانست ترانه را نجات دهد و جواهرات را پیدا کند .
چند دقیقه در گوشه ای نشست و فکرهایش را روی هم گذاشت که چه بکند یا نکند . در نهایت به ذهنش زد که جسد را به زیر زمین ببرد و دفن کند . تمام وسایل از بیل و کلنگ در آنجا وجود داشت . کمی تریاک باقی مانده از امام جمعه را بر داشت و کشید . وقتی که حالش بهتر شد . عبای اما جمعه را جر داد و در گردنش بست و شروع به کشیدن کرد .  جسد خیلی سنگین بود ، نمی شد . عبا را از گردنش باز کرد و به پایش گره زد . بهتر شده بود و با هزار ضرب و زور او را از در مخفی زیر زمین به پایین پرتاب کرد . بر گشت و اتاق را جمع و جور کرد و بساط منقل و بافور را  زیر تخت خواب .
  چایی داغی  سر کشید .  رفته بود که نفسی تازه کند که در کنار تخت چشمش به کلت امام جمعه خورد . کلت را بر داشت و در جیب مانتویش گذاشت ، بخودش گفت بدرد میخورد . خدا رو چه دیدی شاید با مشکلی مواجه بشم 
خادم کم کم داشت از خواب عمیق بیدار میشد که شعله اینبار قرصهای خواب بیشتری را در داخل شربت ریخت و بعد از بیدار کردن او به دهانش ریخت و دوباره او بخواب رفت . خیالش از بابت او راحت بود . حداقل 24 نمی توانست بیدار شود . قرص های خواب را از محوطه گورستان میخرید . قرصهای خواب آور و وسائل سرقت شده در آنجا مانند نقل و نبات فراوان بود و به قیمتی ارزان بفروش میرفت . قرص سلاحش بود . با هر کسی که مشکل پیدا میکرد ، از این طریق از او انتقام میگرفت و بعد از خوابشان به سراغ اسباب و اثاثیه و پولهایشان میرفت و دیگر بر نمی گشت .
وقتی که حالش بهتر شد و نفسی چاق کرد . دوباره به زیر زمین رفت و چایی و غذایی گرم برای ترانه برد . ترانه که او را دید لبخندی زد و همدیگر را در آغوش گرفتند . با دسته کلیدی که داشت  قفل پایش را باز کرد . ترانه که دید آزاد شده است . اشک از چشمانش سرازیر شد . میگفت  از زمانی که 12 سال بیشتر نداشت در آنجا زندانی بوده است . خادم فقط زندانبانی میکرد و حق نداشت که تنها به زیر زمین بیاید و جرات هم نمی کرد ، اما امام جمعه هر هفته ای بسراغش می آمد و به او تجاوز میکرد . بر روی تمام بدنش آثار شکنجه دیده میشد . شکنجه هایی که سالهای سال ادامه داشت . فکر میکرد که هرگز آزاد نخواهد شد . به او گفته بودند که اگر فکر فرار کند قطعه قطعه اش خواهند کرد و پیکر تکه تکه شده اش را پیش حیوانات گرسنه خواهند انداخت تا هیچ اثری از او باقی نماند . 
 شعله سپس بهمراه ترانه به جستجوی جواهرات رفت اما هر سویی را که زیر و رو کرد نیافت . کمی مایوس شده بود . دستش را به دیوار تکیه داد و کمی اندیشید که نکند همه خواب و خیال و توهمی بیش نبوده است . در همین حال ترانه چند متری آنطرفتر  صدایش زد . او یک در مخفی دیگری در زیر زمین یافت . قفلش را باز کردند و با هم وارد یک تونلی تنگ و تاریک شدند .شعله نورفانوسی را که در دستش بود کمی بیشتر کرد و جلوتر رفتند در نهایت به یک تابوت رسیدند ، تابوتی که در آن جسد امام زاده بود  . کمی ترسیدند اما از اینکه با هم بودند قوت قلب گرفتند . اشتباه نمی کردند آن تونل به زری امامزاده ختم میشد . امام زاده ای که بر اساس خوابنما شدن یکی از آخوندهای شهر کشف شده بود . اینگونه امامزاده ها بعد از سال 57 هر از گاهی در اطراف و اکناف مملکت توسط یک یابویی کشف میشد .
ترانه بر لب  دعا میخواند . میگفت بهتر است  که بر گردند اما شعله میخواست جواهرات را پیدا کند . از باز کردن تابوت بشدت می ترسیدند . با خود فکر میکردند که شاید برج و باروی امامزاده با آنهمه دنگ و فنگش  بر سرشان خراب شود . چند لحظه ای ایستادند و به اطراف چشم دوختند و در نهایت با کمی ترس و لرز تابوت را باز کرد و با نا باوری دید که پر از طلا و جواهر است . دو گونی را که با خود آورده بودند پر از جواهر کردند و بعد از دفن کردن جسد امام جمعه در چاله ای که از قبل کنده بودند خودشان را به بالا رساندند . آنها برای آنکه ردی بر جای نگذارند . اتاق را خوب مرتب کردند .نگاهی به اطراف و به خود انداختند . برقی از شادی در چشمهایشان میدرخشید .  فکر کردند با این گنجی که کشف کردند . آینده بهتری خواهند داشت .
ترانه به شعله گفته بود که داستان زندگی اش را به کسی نگوید چرا که  اگر سرنخی از ماجرا پیدا میکردند هر دو را نیست و نابود میکردند . کسانی که در راس هرم بودند . هریکی  سفاک تر و شنیع تر از دیگری بودند . بدتر از همه اگر ماجرای کشتن امام جمعه لو میرفت . زندگی آنها بیشتر با خطر مواجه میشد .
دمدمای صبح بود ، از دورهای دور پرنده های وحشی از کوچ باز می آمدند . خورشید بر فرق درختان افرا میدرخشید و برگها یله در بادهای خنک صبحگاهی می رقصیدند . از جغدها بر فراز شاخه ها خبری نبود . سکوتی دلپذیر آفاق را احاطه کرده بود . ترانه  انگار دوباره چشم به جهان گشوده بود . لذتی بکر در نگاهش موج میزد  . به چشم انداز دور وبرش طوری چنان چشم می بست که انگار تا بحال آن را ندیده بود . آنها هم دیگر را  لحظه ای در آغوش گرفتند  و براه افتادند . 

                                                                                 مهدی یعقوبی